شقایق  
[ ۸۶/۸/۱۱ در ساعت ۰۰:۳۷  ]

طعم خوب زندگی بود. خوشا به حال شما که صفای زندگی رو تجربه کردید. ما که سوختیم...



شاديبا  
[ ۸۶/۸/۱۰ در ساعت ۱۵:۲۶  ]

سلام آقاي دكتر . آخه چرا ماه به ماه حساب كني ؟! سعي كنيم روزانه حساب كنيم .تا به هنگام محاسبه به همين اندازه فراغت خيال داشته باشيم .



شاديبا  
[ ۸۶/۸/۱۰ در ساعت ۱۵:۲۳  ]

سلام



دشتي آباداني  
[ ۸۶/۸/۹ در ساعت ۱۲:۱۰  ]

آيت‌الله لطف الله صافي گلپايگاني دیروز در ديدار برگزار كنندگان كنگره علامه بلاغي گفت: افرادي كه كنگره بزرگداشت مولوي را در ايران برگزار كرده اند و آن حرف ها را بيان نمودند بايد از امام زمان (عج) خجالت بكشند. وي ضمن محكوم كردن برگزاري اين كنگره ادامه داد: بنده به شدت كنگره مولوی اعتراض دارم*
باز هم سوالم را تكرار ميكنم چرا بعضي از مراجع تقليد ما درك درستي از واقعيات اجتماعي زمان خود ندارند؟



عباس احمدوند  
[ ۸۶/۸/۹ در ساعت ۱۲:۰۸  ]

سلام من همان همشهری علاقمند شما هستم
این ابیات هم که در فراق تهران است تقدیم به شما،که هر دو از آن دوریم

تهران مرا بگو

تهران به من بگو بی من چه می کنی


هفتم آبان ماه هشتاد و شش / زنجان
عباس احمدوند



ماركو  
[ ۸۶/۸/۹ در ساعت ۱۰:۴۶  ]

سلام آقاي دكتر



ali  
[ ۸۶/۸/۸ در ساعت ۲۳:۲۹  ]

با سلام و تحيت
و " هميشه چقدر زود دير مي شود " . . . !
جمع كوچكي بود . كوچك اما گرم و گيرا . محفل آشنايي از شعراي
جوان استان بود. از دوستان قديم . پيشترنثري به يادگار برايشان
نگاشته بودم . گويا " قيصر " آن را ديده بود . خواسته بود ديداري
داشته باشيم . مشتاق بودم . پيش از موعد نامه دكتر مصفا خطاب به
قيصر را مي خواندم . وصفي را ناگفته نگذارده بود !
"سخن گرما بخش و دردمندانه اي كه هرگز بر ستايش دريوزگي و
ظلم ستايي نيفتاد " . . .
انگار مي كني كه اسباب سفر مهيا داشت! " دستور زبان عشق" را سرود و سپس "به قول پرستو " را بيرون داد.
عاشقانه بر پرستو نشست و رهيد !
به تعبير خودش: چو سنگ پشتي پير در لاكم صبور . . . !
آرام و آشفته بود. گويي از درونش مذاب قصد فوران داشت اما او
مجالش نمي داد ! سوز غريبي به سينه داشت! اما سراسر شكيب
گهگاه رجي مي زد و آهي به سنگ مي سپرد !
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون دل بود ما خورده ايم
اگر دشنه دشمنان.گردنيم
اگر خنجر دوستان. گرده ايم
گواهي بخواهيد اينك گواه
همين زخمهايي كه نشمرده ايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم
تقدير را نمي دانم . در همين " دستور زبان عشق" خود گفته بود كه:
يك لحظه از نگاه تو كافي ست تا دلم
سودا كند دمي به همه جاودانه ها . . .
شايد آن" لحظه" موعودش فرا رسيده بود! خدا داند . . .
اما نگفته بود كين قدر عجول !. . . اشتياقم پژمرد . . . !
" هميشه چقدر زود دير مي شود " !
روحش شاد و يادش گرامي باد .



محمد  
[ ۸۶/۸/۸ در ساعت ۱۷:۳۳  ]

سلام دکتر
درگذشت قیصر امین پور رو بهتون تسلیت می گم



مهناز  
[ ۸۶/۸/۸ در ساعت ۱۴:۲۰  ]

سلام آقای دکتر !
مطلب امروز خیلی قشنگه !انگار یه قلمو برداشتید و همه ی کلمه ها رو نقاشی کردید !
بعد از خوندن طعم شیر تازه حس کردم بارون گرفت و من زیر بارش
لطیف کلماتتون خیس خیس شدم !
همیشه بارانی و با طراوت باشید !



صابر  
[ ۸۶/۸/۸ در ساعت ۱۳:۲۱  ]

قيصر امين‌پور، شاعر معاصر كشورمان بامداد امروز از دنيا رفت



فیروزه عسگری  
[ ۸۶/۸/۸ در ساعت ۱۲:۳۰  ]

با سلام
من به آنان گفتم آفتابی لب درگاه شماست
که اگر لب بگشایید به رفتار شما می تابد
من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم
بدرود



کوروش  
[ ۸۶/۸/۸ در ساعت ۱۱:۲۵  ]

یک کاسه آش ترخنه دو زیر کرسی بشما هدیه میکنم
نوش جانتان
غریبی نکن همه چیز درست میشه
ا



آزاده  
[ ۸۶/۸/۸ در ساعت ۱۱:۲۳  ]

قیصر امین پور رفت و آینه های ناگهان شکست.و چه زود.یادش جاوید.



وحید  
[ ۸۶/۸/۸ در ساعت ۱۰:۰۸  ]

سلام.
استاد قیصر امین پور یه دیار باقی شتافت. روحش شاد.



حامد  
[ ۸۶/۸/۸ در ساعت ۰۸:۰۴  ]

سلام
منظور شما را از اين دو جمله نفهميدم:
اين جوانان هم كه زودازود تغيير مي كنند؟!
نه ! نمي توان ننوشت؟! اين جمله پيش زمينه اي دارد؟
و مثال فريدون و ضحاك؟!
آقا به حق قشنگ نوشتيد اما بعضا نياز به توضيح مبهمات را فراموش
نكنيد ان شاء الله !
در ضمن از اينكه پنجشنبه ها را منظم كرده ايد بسيار ممنونم!!
طرفدار داستان هاي كوتاهت!!
*****************************
منظورم جوانان مسئول باجه های فروشگاه است.



erfan  
[ ۸۶/۸/۸ در ساعت ۰۴:۳۱  ]

با سلام و درود ...
من فقط بخش مربوط به زهاک را فهمیدم .... به نظرم همه ما ایرانها باید حق گاومان را بگیریم ! :) کجاست گاو من و آرامش !!
راستی در کامنتهای قبلی دوستی درخواست کرده بودند که نام شماری از کتابهای مورد علاقه خودتان را بنویسید .... من هم تقاضا میکنم شماری از کتابهای ادبی که به نظر شما خواندنش واجب است را معرفی کنید .



محسن  
[ ۸۶/۸/۸ در ساعت ۰۰:۵۶  ]

درود
چه قلم زیبا و پر مغزی دارید آقا!
خیلی روان و پر محتوا می نویسید. گاهی اوقات یک یاداشت شما را چند بار و هر بار با دقت بیشتری می خوانم و هر بار نکته ای را در می بابم. من گمان می کنم که چه خوب است که انسان کارش را با رغبت و رضایت انجام دهد. چه خوب است که انسان با کارش علاقه مند باشد. همین «علاقه» نیمی از موفقیت در کار است. تمرین و پشتکار نیز البته لازم است. اما باور کنید این که می گویند «هر کسی را بهر کاری ساخته اند» درست است. همین شیر فروش اگر کارش را هم با دقت و علاقه انجام ندهد، اما برای خودش برنامه دارد یا لااقل به او برنامه می دهند. از شیر فروش گرفته تا مقامات بالاتر کارشان را روی نظم، برنامه و قانون انجام می دهند. در اروپا یک کارمند شهرداری از حقوق و مزایای خوبی برخوردار است و جالب است که کارمند شهرداری شدن علاوه بر آنکه کنکور خاصی دارد، نیاز به مدرک هم دارد. اینجاست که هر کسی برای خودش تکلیفی دارد که باید انجام دهد. همه در برابر قانون پاسخگو هستند. اگر قانون باشد، بی عداللتی، ظلم، پارتی بازی، تقلب و هرج و مرج از میان می رود. تنها قانون مکمل عدالت است. اگر در جامعه ای پایبندی به قانون، رواج یابد، آنوقت می توان امید داشت که مردم «نفت» را مثل «شیر» بر سر سفره هایشان ببینند!
بگذریم... آقا شما در قصه هایتان یک حلاوت و شیرینی خاصی نهفته است. یادم می آید در یک جلسه، سالها پیش شما قصه «علی عسل» را نقل کردید. همان «علی عسل» که دکمه های پیرهنش را تا آخر می بست، این علی عسل خیلی پر جذبه و شیرین حرف می زد و دیگران را با نکته ها و لطیفه های زیبایش می خنداند. اما او هیچ وقت آخرین دکمه پیراهنش را باز نمی گذاشت و یخه اش برای همیشه بسته بود. و هر بار که همشاگردیهایش از او می خواستند که دکمه پیراهنش را کمی باز کند، تا گلویش لااقل هوایی بخورد، با تبسم همیشگی اش می گفت در آن سری نهفته است، نمی خواهم این راز فاش شود. یک روز دوستان به اصرار زیاد از او خواستند که دکمه پیراهنش را باز کند و او بالاخره دکمه اش را باز کرد. همه با حیرت و ترحم دیدند که در گلویش آثار سوختگی شدیدی است. موضوع از این قرار بود که او در ایام کودکی بر اثر تصادف گردن و سینه اش بطور شدیدی سوخته بود. آثار سوختگی ناشی از تصادف پس از سالها بر پوست گردن و سینه اش باقی مانده بود. برای همین او همیشه دکمه پیراهنش را می بست تا دیگران درد و رنج او را نبینند. و او را به چشم علی عسل بنگرند. اما از آن پس دیگر علی برای همکلاسی هایش آن علی عسل خندان و بذله گو نبود و تا نکته ای می گفت همه به سوختگی سینه اش فکر می کردند...
آقا این قصه را شما خودتان خیلی زیباتر و شیواتر بیان می کردید...امیدوارم فرصتی بدست آید که من این قصه را دوباره از زبان خودتان بنیوشم.



احسان م  
[ ۸۶/۸/۷ در ساعت ۲۱:۵۹  ]

آخه ! یک ایراد دیگه این بدبختیها اینکه رییس جمهورهاشونم نمی دونن کاسبهای محل چطوریند و کدوم محله سبزی ارزونتره!!!



فرزان  
[ ۸۶/۸/۷ در ساعت ۲۱:۱۷  ]

سلام
آقاي دكتر خواهشمندست توضيح مختصري در معرفي اين مطلب بنويسيد . باور كنيد برايم گنگ است برخي مسائلش!
سوالاتم را در كامنت قبلي فرستاده ام !
و پيامي براي عبداللطيف عزيز و خوشنويس!(پيام از دوستي ديگر است كه من آن را آورده ام )!!
نه ! نمي شود ننوشت . . . ! حداقل نخواه كه مهاجر مهاجران ننويسد!
زيبا پيام داده اي اما پيامت زيبا نيست!
اگر اندكي بينديشي در يابي كه در همان اتاق تمدنها حكيم توس نهاده بودند! از ناي آن نياي اگر دمي فرو افتد همان بس است كه هماره
بنويسد ! " برو بكار خود اي خواجه اين چه فرياد است ". . . !
با فروتني



رامشیر  
[ ۸۶/۸/۷ در ساعت ۱۹:۴۵  ]

سلام کلید خاطره یا به عبارتی حکایت ادبی شما در سطر آخراست. شماهم ظاهرا به شیوه ی هنرمندان قبل از انقلاب پناه برده اید.....



1  
[ ۸۶/۸/۷ در ساعت ۱۸:۵۱  ]

فکر کنم فرق ایران و کشورهای پیشرفته رو حالا دیگه با تمام وجود حس کردید. همین آرامش خاطر به هزاران چیز دیگر می ارزد برادر!



علیرضا  
[ ۸۶/۸/۷ در ساعت ۱۷:۰۷  ]

جناب دکتر،
آیا این گونه به زندگی نگریستن" آرمان گرایی"(ایده آلیسم) است؟ جستن رویدادها و زندگی کردن در میان ادبیات زیباست، ولی چگونه در زندگی پیرامونمان وارد می شوند؟
دوستی آمریکایی دارم و وقتی با او این گونه ا صحبت می کنم، لبخندی می زند و به من می گوید: "تو خیلی آرمان گرا هستی!"
استاد عزیز، فاصله آرمان گرایی و واقع گرایی چیست؟ چگونه تعریف می شوند؟



عبداللطیف  
[ ۸۶/۸/۷ در ساعت ۱۷:۰۵  ]

روزی به تقدیر با دیگرانی به میهمانی شما آمدیم. وزر وزارت را به تازگی از شانه وانهاده بودید. قرارگاه تان قرارگاه گفتگوی تمدنها بود.
ساختمانی همسنگ سرای همسایه ها یادم هست، کنارجوی روانی و سپیدارهایی سالمند؛ در خیابانی تنگ از خیابانهای شمالی پاتخت دود و آسمان کهربایی.
پیش از همه چشمخند تان بود و بعد لبخندی که نمی دانم چرا گمان کردم کمی محو است!
در آن اتاق فراخ پیشتر ازآن که روی مبل، کنار آن میز پایه کوتاه بنشینم نگاهم بر تابلوی بزرگی افتاد از دماوند؛ سرفراز و سترگ، پوشیده از برف! انگشتان دست راستش بر شیرازه ی کتاب پیچیده بود و انقباض عضلات همان دست گواه بود که او خدای نامه را بر سینه می فشارد.
- از دامنه تا قله چقدر راه بود در کوچه های تنهایی توس؟!
دست صورتگر چنان استواری و آزادگی، در نگاه دماوند را، از کجا اقتباس کرده بود؟!
- نان از صله می خورند اهل سرود، تو که نانت را هم به پای رنج نامه ات دادی. چشمهایت هنوز می بیند؟!
مندیل سپید پاک بر تارک دماوند و آن پیشانی؛ بلند وباز، ماننده به صخره ای برفگین.
- هر چه بود به پای تبار نامه های پراکنده پراکندی. آنچه ماند خاک غریبی بود در غربت توس، پنهانگر ناتوان کوهی انکار ناپذیر که چکادش از سپیدی ابر در می گذرد!
پیراهن شما هم سپید بود مثل برف؛ و انگار کردم که چه هنگامه ای است بودن شما در پرهیب آن کوه یکتا!
و نپرسیدم که آفریدگار آن چهره ی زنده و سرشار از دماوند که بوده است!

- از دامنه تا قله چقدر راه است در کوچه های تنهایی تو؟!
نه! نمی شود گفت... چنانست که، گاهی باید ننوشت!!!



فرزان  
[ ۸۶/۸/۷ در ساعت ۱۵:۲۲  ]

سلام
مبهمترين و غير قابل فهمترين مقاله مكتوب در اين 3 سال بود!!
اصلا چيست؟ از كجاست؟ كدام جوانها زودازود تغيير ميكنند؟
چه ربطي دارد تغيير جوانها به شيرفروش؟ دكتر خودتان فهميديد؟!!



احمد نویسنده(احمد الکاتب)  
[ ۸۶/۸/۷ در ساعت ۱۵:۱۰  ]

شیر تو شیر





: