صابر  
[ ۸۶/۲/۱ در ساعت ۱۵:۳۹  ]

تولدزهرا دخترجناب راتبریک میگویم.
جناب داکتر صاحب چرامی نالی؟چرازبودن درسه مکان ناراضی هستی؟اصلا چرا بایدنالید؟مگر نمی دانید دنیا دنیای دیوانه است؟...
مگر نمی دانید دیوانگان بردنیا حکومت میکند؟ مگر یاد تان نیست ..خلا صه نبا ید نالید دنیا همین شده است .دنیا دنیای دیوانه .ننال من هم نمی نا لم میدانید زندگی
چگونه میگذرد؟ در خواب و بیداری کریم را خواب می بینم .
اری کریم.کسی هست که به هیچ کسی رحم نمی کندنه زن نه مرد نه حما مه به سر نه به حاجی نه به سید وحتی نه به مدرک دار او شا ید
در مسا بقه برنده شوده تا چنین باشد یعنی افغا نی ازار
دادن .و این است دنیا . همه می نالد ...
داکتر صا حب سید عزیر بیا هیچ ننا لیم نه شما ونه من همه هم وغمم شده که به افغا نستان بر گردیم چگونه به با با یم
بگویم تو در جنگ همه ات را از دست داده اید برادر کشته شده است
بچه های خواهر شوهر خواهر بچه های برادر عمو و...خلا صه همه
مردان کشته شده می دانید سید ساده ای نمی تواند تحمل کند؟
می دانید همه امید او اقوامش است که در جنگ از دست داده است ونمی داند؟
خوب شاید به من تو صیه کنید ...من هم خو ب کو ش می کنم که
باید به او بیا موزم بابا جان دنیا دنیای دیوانه است .ودر دنیای دیوانه دیوا نگان حکومت می کند...........................






majid  
[ ۸۶/۱/۲۹ در ساعت ۱۳:۵۲  ]

salam
antor ke shenideam dokhtaretan dar daneshgahe northeastern tahsil mikonad.khial nadarid baraye didane zahra ham ke shode be boston biaeed?
**********
hatman doost daram biayam.



zahra  
[ ۸۶/۱/۲۹ در ساعت ۱۳:۴۸  ]

ba salam
jaleb ast bedanam farzandanetan dar daneshgah che mikhanand.siasat ya tarikh?
****************************
doctoraye mohandesi bargh!

8



محمدی  
[ ۸۶/۱/۲۶ در ساعت ۰۳:۰۷  ]

سلام آقای مهاجرانی. تولد دخترتان را به شما تبریک می گویم. در یکی از ایمیل ها نوشته بودید حکایت لفکه همچنان باقی است. چه خوب است باز هم از مولانا بنویسید. البته نوشته هایتان یک طوری است که خودم هم گاها سر در نمی آورم واقعیت است یا خیال . در اینترنت هر چی راجع به مولانای لفکه جستجو کردم چیزی نیافتم. فقط نوشته شما بود . ظاهرا مولانای قرن بیست و یکم را تنها به واسطه شما می توان شناخت. چه خوب است هر چه بیشتر از او بنویسید.



محمد محمودی  
[ ۸۶/۱/۲۶ در ساعت ۰۱:۵۴  ]

سلام آقای دکتر من هم به نوبه ی خودم تبریک میگم از قول من به زهرا این جمله را کادو کنید که چگونه زیستن مهم است و الا مردن را همه می دانیم درست همان جمله ای که مرحوم شریعتی می گفت



حسین  
[ ۸۶/۱/۲۶ در ساعت ۰۱:۲۲  ]

سلام:
به زهرا خانوم نبریک بگید.
و یه چیز دیگه،توی 23 سالگی به این نتیجه رسیدم
اصلآ مهم نیست چرا آدم به دنیا میاد،و اصلآ مهم نیست
چه جوری زندگی میکنی،فقط باید این رو بفهمی که هر زمان
دیگه ای و هر جایی دیگه به دنیا اومده بودی فرقی نداشت.
همین و بس!
راستی فکر کردید چرا تولد یکی دیگه رو به شما نبریک میگن!
اگه وقت داشتید و بهش فکر کردید،ما رو هم از نظر خودتون
محروم نکنید.



مهدي الف  
[ ۸۶/۱/۲۵ در ساعت ۲۲:۱۶  ]

سلام استاد من هم به شما وسركارخانم تبريك عرض مي كنم



ثمین  
[ ۸۶/۱/۲۵ در ساعت ۱۷:۰۸  ]

سلام عمو عطای عزیز
تبریک می گم هم به شما،هم به خانوم کدیور هم به زهرای گل
این مطلب رو خوندم یاد یه عکسی افتادم که مدتهاست می خوام براتون ایمیل کنم و هر دفعه نشده (عکس ماله تابستونه) و با خوندن این مطلب تصمیم گرفتم که همین امروز عکس رو بفرستم. نمی دونم عکس درست اتچ می شه یا نه امیدوارم بشه و امیدوارم و خوشحالتون کنه(توضیحات رو در خود ایمیل می نویسم) اگر درست نرسید بگید دوباره میفرستم :)
خوب باشید



كلاس اولي  
[ ۸۶/۱/۲۵ در ساعت ۱۰:۳۶  ]

در زمان كودكي يكي از تفريحاتم رفتن به ايستگاه قطار و مشاهده قطار مسافري و مسافرانش بود دو چيز برايم خيلي زيبا بود يكي مسافراني كه سوار بودند و از پنجره تا نيمه بدنشان بيرون آمده بودند و نگاهشان به درهاي واگنها بود كه كي سوار ميشود و چند نفر سوار مي شوند و دوم سوار شدن مسافران به قطار بود كه چهره همه آنها خندان و بشاش و سر حال بودند و اصلا توجهي به كساني كه پياده مي شدند نداشتم بعد از برگشتن از ايستگاه وقتي كه در محله با بچه ها دور هم جمع مي شديم من فقط براي انها احوال انهايي را تعريف مي كردم كه سوار بودند و يا سوار مي شدند
زندگي مثل قطار مي دود ولي افسوس كه رانندگان قطار زندگي در ايران سراسيمه و پرشتاب در هر ايستگاه مسافران را پياده مي كنند و در اين پياده كردنها انچنان عجولانه رفتار مي كنند كه مسافر از پله قطار پرت ميشود و بعد هم بضاعتش را روي اندام خاك الودش مي اندازند و بعد هم براي اينكه در مقابل چشمان بهت زده ناظران كه نمي توانند بين اين نحوه پياده نمودن و مهرورزي جمع منطقي و عقلاني ايجاد كنند از چيزهايي مايه مي گذارند كه هيچ تناسبي با اين رفتار ندارد و نمي تواند داشته باشد چيزهايي مثل دين و تقيدات انقلابي و مانند آن و تا ناظران و مسافراني كه در انتظار سوار شدن هستند مي ايند كه به خود بجنبند صداي محكم و سرد بسته شدن درب قطار را مي شنوند و بعد هم صداي سوتي كه فقط سفير حركت است و جز خراش براي گوش چيزي را به ارمغان نمي آورد و بخار بي توجهي كه بر سر و رويشان مي بارد و زود محو مي شود همه را در خود فرو مي برد قطار مي رود و تا ايستگاه بعدي و بعدي و بعدي و معلوم نيست كه :
به كجا چنين شتابان...
ائمه و بزرگان دين ما مانند قطارهايي هستند كه در هر ايستگاه تعدادي را سوار مي كنند مثل قطاري كه امام جعفر صادق رانندگي آن را مي كرد و سيد حميري را سوار كرد
مثل قطاري كه امام حسين راننده ان بود و فرزدق را سوار كرد
مثل قطاري كه سيد رضي راننده آن بود و همواره اصرار داشت كه ابو اسحق صابي را سوار كند
و مثل خيلي از قطارهاي ديگر
اما اين قطارها....؟؟؟؟؟؟



ali  
[ ۸۶/۱/۲۵ در ساعت ۰۸:۳۷  ]

با سلام و امید شادکامی
استاد عزیزم
تهنیت و شادباش مرا نیز پذیرا باشید.
یارب { بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد}.
همواره سلامت باشید و مسرور



ib-anari  
[ ۸۶/۱/۲۵ در ساعت ۰۱:۳۵  ]

اقای دکتر همشهری گرامی سلام اول از همه دوست دارم تولد دختر گرامییتان را به شما وخانواده محترمتان تبریک بگویم گرچه دلم از بلایی که مدرنیته بر سرمان اورده است سخت به درد امد اما چه جای نگرانی است که یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور.در ضمن از معرفی کتاب نیز بسیار متشکرم.





: