سید رضوی  
[ ۹۴/۱۱/۸ در ساعت ۲۲:۲۳  ]

سلام. خداوند به شما توفیق بدهد. مدتها و مدتها در آرزوی انتشار این کتاب بودم... هزارشکر که بعد از هفته ها به این بوستان سر زدم، و در کمال خوشوقتی در میان عناوین رنگین و دلنشین، این خبر شادی بخش را مشاهده کردم. شکر خدا و تشکر از شما. زنده باشید و سلامت و شاد؛ سالهای سال.
********
سلام
درود بسیار



حسام  
[ ۹۴/۱۰/۲۴ در ساعت ۰۲:۵۱  ]

سلام جناب آقای مهاجرانی
۱. اگر به مصاحبه هارد تاک دعوت بشوید یا مثلا دیوید فراست روبروی شما باشد و سوال های دشوار بپرسد چه حسی پیدا می کنید ؟ اصلا حس شما وقتی در برابر یک نفر و یک سوال کم بیارید دقیقا چطور است ؟
۲. من کتاب نماز و نیایش شما را خواندم . شما که این کتاب را نوشتید واقعا شبیه آن عرفا نماز می خوانید ؟ ما چکار بکنیم که آنطور نماز بخوانیم ؟
۳. شما برادر شهید هستی . نه کتابی ن مقاله ای نه سخنرایی درباره شهادت و شهیدان چرا ندارید ؟ این همه درباره شهیدان جفا شده ولی شما به میدان نمی آیید . چرا ؟



Ali  
[ ۹۴/۱۰/۲۳ در ساعت ۲۳:۴۸  ]

با سلام و تحیّت
استاد عزیزم
امیدوارم در غایت صحت و سلامت باشید و روزگارتان به خرّمی در گذر باشد .
امروز میهمان تشکّل مردم نهادی در شهرمان بودم .
در زمینه محیط زیست فعّالند .
خواسته بودند از دریچه فرهنگ دینی به زمینه فعالیت شان نگاه کنم . صحبت کردم . کوشیدم کوتاه سخن بگویم تا فرصت بیشتری برای صحبتهای در حاشیه بماند !
جمع غمگنان بود ... انگار هیچ کورسویی از معنا و خوشدلی و هیچ سوسویی از امید و بهبودی در اعماق جانشان هم نمی شد سراغ گرفت !
سخن چندانی نمی شد گفت . چه آنکه اصولا اهل یاوه نیستم . دردمندی هاشان به وضوح برایم آشنا بود . و خود از آن تلخواره ها ، سهمی داشتم ...
در راه بازگشت به منزل ، تماما به مقولات زندگی و شادی می اندیشیدم . به تعبیر شفیعی کدکنی : طفلی به نام شادی ، دیری ست گمشده است ...
به خانه رسیدم . مستقیما به بایگانی مکتوبات ام رجوع کردم . و تا اینک که این نوشتار را انشاء می کنم ، مرورم ادامه داشت .
آنچه در ذهنم خلجان می کرد را یافتمی !
به تاریخ ۳۰آبان ماه ۸۵ در روزنوشتی با عنوان « زندگی زیباست » در سطر پایانی مرقوم فرموده اید :
« باید داستانی نوشت که زندگی از هر واژه اش بجوشد »!
سرمست شدم . سرمست بالای بلند آرزو ...
زندگی زیباست ؟ ... می تواند باشد !
به جستجو ادامه دادم . می دانستم تکه دیگری از خلجان وجودم ، در حوالی محله دیدوش مراد جامانده است !
نشانی را درست رفته بودم . شماره یازدهم سفرنامه الجزایر ؛ پیدا کردن شادی !
سفرنامه رخشنده و پرمایه قلمزنان مهاجر ... حکما مجمع البیان ارزنده و آموزنده روزگار ماست .
عاصم می گوید : امروز گفتی جوانان شادی را گم کرده اند ..ببین فردوسی در سالهای پیری به رغم فقر چه خوب شادی را پیدا کرده است . چه جان رنگینی دارد !
جان رنگین تکه کلام عاصم است .
جانهایی که مثل باغ رنگین و معطّرند . این رنگ و عطر به کلمه ای مربوط است که از عمق دل انها می جوشد . آنها در همه عمر کارشان ویران کردن زندان و آزاد کردن جان انسانهاست »
استاد فرزانه ام ؛ این موهبت کلان ، در یدباسطه حکمت آفرین شماست . این چنین میناگری ها کار توست ...
کاش چنان کتابی که در روزنوشت زندگی زیباست در سال ۸۵ اشارت دادید ، بیافرینید !
جانهای عطشان بسیاری ، سیراب خواهند شد ..
منظور داشتم که حتما ، جوشش جانم را برای شما مرقوم بدارم . کاستی های اشارت را به تکامل خویش ببخشایید . تلک شقشقة هدرت ثم قرت ! به قول حماد هاشمی : همیشه از شعله دود بر می خیزد . من بر عکسم . شعله وجودم از دود دلم است !



مریم  
[ ۹۴/۱۰/۲۳ در ساعت ۰۳:۱۲  ]

سلام آقای دکتر مهاجرانی
پیام آور عاشورا بهترین کتابی است که درباره حضرت زینب به فارسی نوشته شده .
آقای دکتر . اسفندقه مدعی شده که شما وزیر بودید اجازه ندادید برای اخوان ثالث مقبره بسازند .
http://hvasl.ir/content/6325
*************
سلام
امکان دفن پیکر مرحوم اخوان ثالث در مقبره طوس از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد انجام شد. در باره ساخت مقبره برای اخوان اطلاعی ندارم. به احتمال زیاد می بایست سازمان میراث فرهنگی موافقت کند. از جزئیات موضوع بی خبرم. البته اخوان با تمام کمالش نمی شود مقبره ای برای او در کنار فردوسی ساخت! فاصله او با فردوسی مثل صخره ای بزرگ در دامنه البرز و قله دماوند است.





: