بازتاب  
[ ۸۷/۲/۳ در ساعت ۱۵:۰۵  ]

انگار این روزها دست کسی تقویم را گذاشته روبروی باد که من و تو هی زمستان را ورق می خوریم...



روزبه  
[ ۸۷/۲/۳ در ساعت ۱۱:۲۵  ]

بسي نكته ها نهفته در اين روايت ، بخوانيدش ، روايت ژيلا بني يعقوب است از احمد رضا دريايي ( خسته نشويد تا آخر بخوانيدش كه آخرش زيبا ترين است )
احمد رضا دريايي ماجرای اخراج خود و همکارانش را از روزنامه اطلاعات چنين برای من تعريف کرد:"به مناسبت سالروز شروع جنگ عراق و ايران ويژه نامه ای منتشر کرديم. روی جلد اين ويژه نامه عکس يک حوض سنگی را چاپ کرديم که آن روزها در يکی از ميدان های اصلی بهشت زهرای تهران قرار داشت. اين حوض چند طبقه فواره ای داشت که به نشانه خون شهدا، از آن آب قرمز رنگ جاری می شد. چيزی مثل يک آب نما. زير اين عکس جمله ای از آيت الله خمينی درج شد: "اين انقلاب همه اش برکت بود." آقای دعايی از اين ترکيب بسيار عصبانی شد و اجازه توزيع ويژه نامه را نداد و فردای همان روز بيست نفر از خبرنگاران و نويسندگان اطلاعات از جمله من (دريايی) را اخراج کرد.*

دريايی البته اين اتفاق را فقط بهانه ای برای اخراج خود و همکارانش توصيف می کرد: «انقلابيون تحمل ما را نداشتند، شايد چون ما را از جنس خودشان نمی دانستند... آنها دير يا زود ما را بيرون می کردند.»


او عاشق دو دختر و همسرش منيرالسادات بود و پس از چند دهه که از ازدواجش می گذشت روزی چند بار با هم تلفنی صحبت می کردند و هربار هم مهربانانه و عاشقانه.

و به خاطر همين زندگی پراز عشق بود که منيرالسادات هم پنج سال تمام عاشقانه از همسر بيمارش پرستاری کرد و هرگز حاضر نشد او را به آسايشگاه بسپارد. به او گفته بودند «دريايی که به خاطر پيشروی بيماری آلزايمرش حتی تو را هم نمی شناسد. بس نيست اين همه پرستاری طاقت فرسا» که پاسخ داده بود: «اما من که او را می شناسم. خودش و عشقش را.»


پانوشت:

*سيد محمود دعايی، نماينده ولی فقيه در روزنامه اطلاعات در پاسخ به اين مطلب و همچنان ديگرانی که در مراسم تجليل انجمن صنفی از احمدرضا دريايی به اخراج او از اين روزنامه اشاره کردند، چنين گفت:

" در آن زمان فضا، فضای جنگ بود. ما معمولاً ويژه نامه جنگ داشتيم. در يکی از اين ويژه نامه ها عکس حوضی در بهشت زهرا منتشر شد که رنگ آب آن قرمز بود، يعنی فواره خون بود. زير اين عکس هم جمله يی از حضرت امام به اين مضمون نوشته شده بود که؛ «اين انقلاب ثابت کرد فوايدش بيشتر از مضراتش است.

دريايی اين کار را انجام نداده بود اما او دبير تحريريه بود و مطمئناً در قبال اين موضوع مسووليت داشت. به همين خاطر من مجبور شدم به تيم آقای دريايی پيشنهاد بدهم به جای فعاليت در تحريريه به سازمان آگهی ها بروند. عده ای قبول کردند، اما مرحوم دريايی از روزنامه بيرون آمد.

واقعيت اين است که همان روز مرحوم لاجوردی دو نفر پاسدار را فرستاده بود تا من مسوول اين موضوع را معرفی کنم و می شد حدس زد چه سرنوشتی در انتظار اوست. من پيش لاجوردی رفتم و خودم مسووليت اين موضوع را برعهده گرفتم و گفتم اشتباه شده و عذرخواهی کردم."



روزبه  
[ ۸۷/۲/۳ در ساعت ۰۹:۵۴  ]

دو نكته در مورد بهاييت نوشتم ، حيفم آمد اين نكته را نگويم كه من نمي دانم چرا دل به جنبش بابيه دارم و دل به دلاوري بي حد و حصرشان در زنجان و قلعه طبرسي ، دل به شهامت بي نظير قره العين ، به برقعي كه گشود ، به طره گيسويي كه در برابر نامحرم به باد سپرد ، و نمي دانم چرا يك جورهايي دل به قلعه چهريق سپرده ام به ماكو با سيد علي محمد باب ، و هر چند كه امير اتابك اعظم در بناي نظم تقي خاني ، چاره اي جز اين نداشت اما ،من دل چركين از اعدام سيد علي محمد باب به تبريزم و، و مي ستايم ميرزا علي محمد زنوزي را كه دست از جان شست به اعتقاد مرادش و دست از عقيده نشست به واسطه مريديش ، و نمي دانم چرا دلم مي گيرد براي ملا محمد علي بشرويه كه تا به نهايت ايستاد ،
و نمي دانم چرا دلم صاف نمي شود به آيين بهاييت كه دكان تازه اي شدبراي دينكاران تازه تري كه در امتداد تاريخ ، تازه ز راه رسيده بودند ، و آمدند تا دكانداري را ، در جامه دينكاري ، پيشه اي جديد سازند .



روزبه  
[ ۸۷/۲/۳ در ساعت ۰۸:۴۸  ]

باز هم درباره بهاييت
داريوش آشوري در جايي حرف قشنگي زده بود ، گفته بود وقتي زمان شاه ، آل احمد غربزدگي را نگاشت ( كه مي دانيم كتاب كم مايه اي بود و پر مغلطه ، هرچند برخي هنوز دل به اين امامزاده بسته اند ) من در صدد نقد بر آمدم ، اما همه دغدغه من اين بود كه نقد من از طرفي باعث ضربه خوردن جلال در برابر ساواك شود و به نوعي جبهه اش تضعيف شود و از طرف ديگر بگويند اين نقد سفارش ساواك است ، حالا حكايت ما با اين دوستان بهايي شده است همين ،
سركوبي بهاييان در دهه شصت ( كه دامنگير اطرافيان ما هم در شيرازو آباده نيز شد ) ، اعدام بهاييان و سانسور نوشته هاي ايشان ، امروز انتقاد از ايشان همان قصه آشوري است و جلال و كم مايگي غربزدگي
************
از عبدالبهاء نقل شده است كه: «بين قواي دينيه و سياسيه تفكيك لازم است و البته رؤساي دينيه كه مهذب اخلاقند دخالت در امور سياسيه نكنند. او همچنين گفته است: امر روحاني را مناسبتي با امور سياسيه نه، و ياران بايد در هر مملكتي ساكنند مطيع قوانين آن مملكت باشند و به قدر شق شقه اي دخالت در امور سياست ننمايند.»
پس از اعدام علي محمد باب، پيروانش براي كسب جانشيني او با يكديگر به ستيزه برخاستند. اين ستيزه باعث شد تا با بيان به دو شاخه ازلي به رهبري ميرزا يحيي صبح ازل، و بهائي به رهبري ميرزا حسينعلي بهاء، كه هر دو برادر بودند، تقسيم شوند. بدين گونه دو فرقه ازلي و بهائي پيدا شدند. ميرزا حسينعلي بهاء كه لقب بهاءالله را به خود اختصاص داده بود در سال 1309 هـ.ق درگذشت و دوباره بحران جانشيني د راين شاخه از بهائيت سربرآورد. منابع بهائي نوشته اند كه ميرزا حسينعلي همه فرزندان خود را اغصان ناميده و احترام همه آنان را بر همه پيروان حتم و لازم شمرده بود. او ميرزا عباس را غصن اعظم ناميد و به جانشيني خود برگزيد و فرزند ديگرش ميرزا محمدعلي را غصن اكبر ناميد و پس از ميرزاعباس قرارداد. در وصيتنامه او آمده است:
«قد قدرالله مقام الغصن الاكبر بعد مقامه انه هو الامر الحكيم قد اصطفينا الاكبر بعد الاعظم امراً من لدن عليم خبير. خداوند مقام غصن اكبر(محمدعلي) را پس از مقام او (عباس) قرار داده، اوست فرمان دهنده حكيم، ما برگزيديم اكبر (محمدعلي) را پس از اعظم (عباس)، اين امري است از ناحيه داننده آگاه.»
اما دو برادر به اين وصيت و امر الهي! پايبند نمانده جنگ ميان آنان بر سر جانشيني بهاءالله شدت گرفت. در ميان پيروان هنگامه بر پا شد و كار به فحش و ناسزا و نسبتهاي ناپسند به يكديگر كشيد. بدين گونه بهائيان نيز به دو شاخه بهائيان ثابت به پيروي از ميرزا عباس، و بهائيان موحد به پيروي از ميرزا محمدعلي تقسيم شدند. پيروان غصن اعظم(عباس)، پيروان غصن اكبر (محمدعلي) را ناقض، و اينان نيز آن گروه ديگر را مشرك مي خواندند. اما به هر حال، پيروان غصن اعظم، اكثريت يافته ميرزا عباس كه لقب عبدالبهاء را به خود اختصاص داده بود، به عنوان جانشين رسمي بهاءالله مطرح شد و اداي وظيفه مي كرد. بهائيان او را در همه شئون آيتي را آيات خدا خوانده، شخصيتي ممتاز و استثنايي دانسته و همه كمالات علمي و عملي را به وي نسبت داده اند. درباره او نقل كرده اند: «در سن 13و 14سالگي در مجمع علماي بغداد كه به حاج كريمخان ]از رهبران شيخيه[ اعتراض مي كردند چرا كلمه ماست را عربي دانسته در صورتي كه حتماً ماست كلمه فارسي است؟ گفت كرماني هر چند به ما معترض و از مخالفين سرسخت است ولي از انصاف نبايد گذشت كه اين سخن را راست گفته، زيرا كلمه ماست يك واژه عربي است و اين گفته خود را از روي كتاب قاموس اثبات نمود و راجع به اينكه ماست نخست تنها در ميان عربها رسم بوده و سپس فارسها از آنها ياد گرفته و همان نام عربي را به او گفتند صحبت كرد و همه حضار با اعجاب، تحسين نمودند.»
.
از عبدالبهاء نقل شده است كه: «بين قواي دينيه و سياسيه تفكيك لازم است و البته رؤساي دينيه كه مهذب اخلاقند دخالت در امور سياسيه نكنند. او همچنين گفته است: امر روحاني را مناسبتي با امور سياسيه نه، و ياران بايد در هر مملكتي ساكنند مطيع قوانين آن مملكت باشند و به قدر شق شقه اي دخالت در امور سياست ننمايند.» و سرانجام اينكه از منظر عبدالبهاء، «و اما السياسات امور موقته جزئيه لاطائل تحتها و لا يشتغل بها كل انسان ذاق حلاوه محبه الله. سياستها اموري موقت و جزئي اند كه سودي ندارند و هر كه محبت خدا را چشيده باشد به آن مشغول نمي شود.»حال اگر به رغم اين فتواها، صرفنظر از نقش سياست در تكوين اين فرقه، در عمل مشاهده شود كه نه تنها نفس منازعات درون فرقه اي و تكاپو براي كسب رياست فرقه، نوعي سياست ورزي است و شخص مفتي يعني عبدالبهاء خود عملاً يك فعال سياسي است
( اين مطلب آخر از موسسه مطالعات تاريخي ايران است )
اين قصه تعصب و سانسور در اين مملكت بسياري از چند نسل را گرفتار كرده است



روزبه  
[ ۸۷/۲/۳ در ساعت ۰۸:۱۶  ]

سر كار خانم كديور !
حدس شما مبني بر احتمال دخالت بهاييان در حادثه شيراز ( هر چند نا محتمل ) ، بهانه اي به دست عزيزان داده است تا دخالت آيين بهايي ( كه من دين الهي نمي شناسمش ) در سياست را تكذيب نمايند .
صرف نظر از اينكه هر كس در بيان عقيده آزاد است و صرف نظر از رفتار غير قابل قبول با پيروان اين آيين ( كه نتيجه اي جز اين گونه داوريها در بر ندارد ) ، خواستم خدمت دوستان كلمه اي يا جمله اي بيان كنم .
دقت در متون تاريخي قاجار و مطالعه برخي آثار ، حركت سيد علي محمد باب را و به خصوص دفاع بازرگانان و تجار از او را كاملا سياسي مي دانند كه رنگ و بوي ديني گرفت و همه مي دانيم كه بالاخره بهاييت ريشه در بابيه دارد ( پس منشا سياسي بوده است ) ، حركت ميرزا حسينعلي نوري و دعواي جانشيني اش با ميرزا يحيي صبح ازل و مرافعه بهاييه و ازليه سياست محض بوده است ( همان قصه هميشه جانشيني ، كه سقيفه بني ساعده اش را ما داريم كه كاملا سياسي بوده است ) و پس از آن دعواي غصن اعظم و غصن اكبر ( عباس افندي و محمد علي ) و آشوب پيروانشان در عكا و كشته شدن چند تن از طرفداران غصن اكبر ( كه قابل انكار نيست )



v,cfi  
[ ۸۷/۲/۲ در ساعت ۱۲:۱۴  ]

قسمتي از مصاحبه سيد سراج الدين ميردامادي است با آقاي منتظري ، صلاح مي دانيد اين كامنت را بگذاريد ، صلاح مملكت خويش خسروان دانند سر كار خانم كديور !
*******
از طرفداران شما، کسی الان در زندان نیست؟
چرا. الان هادی قابل را به چه مجوزی زندان کردند؟ حکومتی را که نتواند کسی مثل هادی قابل یا عمادالدین باقی را تحمل کند، نمی‌توانیم بگوییم حکومت اسلامی. قابل و عمادالدین باقی را بی‌جهت زندانی کردند.
بعد ما این‌جا نوشتیم که مجوزی ندارند. با اینکه هم سابقه انقلابی دارد، هم زندان رفته، هزار فعالیت داشته، دلیلی برای زندانی کردن‌شان وجود ندارد.
ما در زندان که بودیم، مرحوم لاهوتی می‌گفت روزنامه تازه آمده بود رشت، و رشتی‌ها بلد نبودند روزنامه بخوانند. یک نفر ستون‌ها را افقی می‌خواند، سی چهل نفر هم نشسته بودند و همین‌طوری گوش می‌دادند. بالاخره چیزهای بی‌تناسب هم می‌شد. چون افقی بود. یکی گفت بالاخره آخرش چه شد؟ گفت من چه می‌دانم چه شد، سیاست‌ش در تهران است. حالا ما هم باید بگوییم سیاست‌ش در تهران است. ما نمی‌فهمیم.
این‌هایی که ما گفتیم، وعده‌هایی که آقای خمینی به مردم دادند؛ این‌ها با آن کارهایی که آقایان می‌کنند جور نیست. سیاستش در تهران است.

ولی در آموزه‌های دینی همیشه گفته می‌شود که ظلم پایدار نیست، آیا شما فکر می‌کنید این ظلم پایدار می‌ماند؟
بالاخره هیچ حکومتی پایدار نمی‌ماند. الملک یبقی مع‌الکفر و لا‌یبقی مع الظلم.
ظاهرش این است که تا اینجا پایدار مانده‌؟
نه، پایدار نمی‌ماند. ما حوصله‌مان کم است؛ والا باقی نمی‌ماند. در نوشته‌های من بود که ولایت فقیه اینجور که آقایان می‌کنند، از آقای خمینی شروع شد و به این آقا ختم می‌شود. دیگر بعدش ولایت فقیه جا نمی‌افتد. با این روشی که آقایان پیش گرفته‌اند، در نوشته‌هایم هم هست، که ولایت فقیه از امام شروع شد و به ایشان ختم می‌شود.



روزبه  
[ ۸۷/۲/۲ در ساعت ۱۰:۵۹  ]

كتابي ست دو جلدي ، شبه خاطرات علي بهزادي ، دكتر بهزادي ، كتابي ست روان و خوش خوان ، وقتي شد بخوانيدش ، حكايت دم دستي ست از تاريخ معاصر ، قصه شخصيتهايي كه امروز ما را ساخته اند ، بعضي ها شان ، كه بود و نبودشان توفيري نمي كرد به حال امروزي ما ، اما برخي شان حسي بر مي انگيزند درون آدمي ، حس شگفتي ، كه بي گمان محمد مصدق ستاره پر فروغ آسمان اين شبه خاطرات است و .. شگفت انگيز داستان صادق سرمد كه در فرصتي دگر بدان خواهم پرداخت كه قصه اش شايد عذر بسياري از كسان را بخواهد كه توجيه مي كنند ماندنشان را در كناره ستم ، كه توجيه مي كنند رفتنشان را از اين ملك به وقت بيداد و تباهي ، كه توجيه مي كنند تمامت اين همه ستم را و تازيانه را
شگفت قصه اي ست اين صادق سرمد كه روزي مي نگارمش براي تان به مدد شبه خاطرات بهزادي ...
اما حكايتي دگر ، به تصورم مربوط به منوچهر اقبال ، مجلس شوراي ملي و گويا بيست و دومين يا سومين اش ، منوچهر خان اقبال نشسته در مجلس و قرار مجلسيان بر اين كه قيام ايشان به منزله نظر مثبت اعليحضرت و تصويب طرح است و قعودشان به منزله عدم تاييد دربار فخيمه ، اما روزي از روزها كه طرحي مي آيد و قرار بر اين كه منوچهر خان از جاي خويش بلند نشود و طرح كن فيكون شود ، از بد حادثه اقبال مشغول صحبت با بغل دستي و نشيمن گاهشان عرق كرده و شلوار شان گير كرده در شكاف و منوچهر خان مجبور به ايستادن و در آوردن شلوار از شكاف ، طرح تصويب ميشود و خاطر اعلي حضرت مكدر ،
حالا من مانده ام حيران كه از عمر حكومت محمد رضا ، ده ، دوازده مجلسي گذشت تا شلوار مانده در شكاف نشيمن گاه منوچهر خان ، طرحي را تصويب كند و نكند و حالا انگاري در اين زمانه به هشت مجلس هم نكشيده كار شكاف و شلوار



روزبه  
[ ۸۷/۲/۱ در ساعت ۱۵:۵۵  ]

حيفم آمد اين روزها كه حكايت ، حكايت دلدادگي ولاديمير پوتين است و آلينا كابايوا ، قصه عشق رها كنم و به خواندن متون پردازم
شعري وصف حال اين معاشقه از رهي معيري شاعر تواناي معاصر تقديم دوستان
خطابي هم به جناب پوتين كه : به به ! به به ! ضعيفه وجيهه اي است سركار عليه ! خدا قبول كند
********
آخرين سروده رهى در بستر بيمارى كه به گلى معيرى ديكته شده است

ندانم كان مه نامهربان، يا دم كند يا نه؟
فريب انگيز من، با وعده اى شادم كند يانه؟
خرابم آنچنان، كز باده هم تسكين نمى يابم
لب گرمى شود پيدا كه آبادم كند يانه؟
صبا ا زمن پيامى ده، به آن صياد سنگين دل
كه تا گل درچمن باقى است، آزادم كند يا نه؟
من از ياد عزيزان، يك نفس غافل نيم اما
نمى دانم كه بعد از من، كسى يادم كند يا نه؟
رهى، از ناله ام خون مى چكد، اما نمى دانم.
كه آن بيداگر، گوشى بفريادم كند يا نه؟



عليرضا  
[ ۸۷/۱/۳۱ در ساعت ۱۹:۵۹  ]

خانم كديور براي مقاله اي كه در باره انفجار حسينيه در شيراز نوشته بوديد نتوانستم با شما تماس بگيرم شايد عمدا آن را حذف كرده بوديد. بسيار بي مسئوليت در اين باره عمل كرده بوديد. انگشت شما تنها بهائيان را نشانه رفته بود. بقيه كه در دسترس نيستند و بهانه اند . حس كردم چقدر مايليد كه شب سن بارتلمي(از اقاي مهاجراني بپرسيد) راه بيندازيد . چاپ يك مقاله در روزنامه كم تيراژ اعتماد نبايد شمارا وادار كند هرچه دم قلمتان آمد بنويسيد. علي يارتان
------------
ازپرونده اشخاصی یاد کرده بودید که بررسی صحت و سقم آن کار من نیست. بعلاوه برای یک گمانه زنی یک جمله ای در روزنامه ای به تعبیر شما کم تیراژ که این همه سر و صدا لازم ندارد. چند هزار برابر نوشته خودم از دوستان بهایی در کامنت ها کار شده. فکر می کنم انصاف داشتن هم چیز بدی نباشد در این زمانه نامردمی ها.



Ehsan  
[ ۸۷/۱/۳۱ در ساعت ۰۲:۰۱  ]

Ba Salam

Bozorgtarin bazandeye in entekhabat kasani bodand ke bar table Tabeeze Jensiyati kobidand.



laldarvish  
[ ۸۷/۱/۳۰ در ساعت ۲۲:۳۵  ]

شماها هیچوقت نخواهید فهمید که اسلام چه می گوید



mohsun  
[ ۸۷/۱/۳۰ در ساعت ۰۰:۱۷  ]

خبر بسيار تأسف بار و عبرت انگيزي است، هم براي آنان كه گمان مي كنند در اين سيستم حكومتي -- بويژه با اين شيوه مديريتي اش -- زنان آزادتر از هر جاي ديگر دنيا هستند و هم يراي كساني كه به حفظ حداقل ترين هاي قانوني نمي انديشند بويژه آنان كه --اگرچه با خلوص نيت-- باز از رأي دادن روگردان اند و مانع ديگران نيز...



قلندر  
[ ۸۷/۱/۲۹ در ساعت ۲۱:۱۸  ]

با سلام و خسته نباشید
تا بود چنین بود
و اما بعد
سه مطلب فعلی خودتون رو بخونید
چه احساسی به خواننده دست می ده فکر نمی کنی داری مایوسانه می نویسی
اما در پایان چند کلامی از فریدون برایتان می نویسم شاید شما هم امیدوار شدید
من اينجا ريشه در خاكم
من اينجا، عاشق اين خاك از آلودگي پاكم
من اينجا، تا نفس باقي‌ است مي‌مانم
من از اينجا چه مي‌خواهم، نمي‌دانم
اميد روشنايي گرچه در اين تيرگي‌ها نيست
من اينجا باز، در اين دشتِ خشكِ تشنه، مي‌رانم
من اينجا، روزي آخر از دل اين خاك
با دست تهي، گل برمي‌افشانم
من اينجا، روزي آخر از ستيغ كوه، چون خورشيد، سرود فتح مي‌خوانم
و مي‌دانم
...............



عبدالرضا  
[ ۸۷/۱/۲۹ در ساعت ۱۸:۰۱  ]

با سلام و احترام ....از رسوایی رسانه ی که در روزنامه های اعتماد و مردم سالاری اتفاق افتاد واقعا متاسفم ...!!! میشه یکی بگه چرا؟
-----------
salam
fekr konam sedaye edalat va mardomsalari bood.





: