روزبه  
[ ۸۷/۱/۲۵ در ساعت ۱۵:۴۱  ]

شوروي و جنبش جنگل ، عنوان كتابي است از خاطرات گريگوري يقيكيان ، برزويه دهگان زحمت فراواني كشيده است در گرد آوري مطالب ، پيش در آمدي براي مطالعه جنبش جنگل و قصه ميرزا كوچك خان ، قصه پر غصه اي ست اين كتاب ، هرچند ميانه جنبش را توصيف نموده ، از سر و ته جنبش زده است اين خاطرات ، خواندنش ، آغازي خوب است براي باز خواني جنبش جنگل شايد از پس آن ميلاد زخم خسرو شاكري را هم بخوانيم و كتاب درخشان اسناد تاريخي را هم گير بياوريم و بخوانيم ( ناياب است و من نخوانده ام اين اسناد تاريخي را كه به همت شاكري به سال 1359 چاپ شده است و درخشان )، نگاه دوباره اي به عملكرد ميرزا شايد كه اشتباهي كرده باشد در اين چند ساله قيام ، و شايد نگاهي دوباره به احسان الله خان دوستدار ، چقدر سخت مي شود قضاوت ، حتي زمان كه مي گذرد باز هم در مانده اي كه ، كدامين شان به راه درستش رفتند
هر چند تاريخ را نشسته گان بر سرير قدرت نگاشته اند( رضا شاه ) و هر چند اشكهاي آيندگان از براي سرهاي بريده است ( ميرزا كوچك خان ) ، وليكن خالي از لطف نيست دانستن سطرهايي كه خوانده نشده اند از دفتر تاريخ
اما دو نكته ، دانستنش خالي از لطف نيست
اول آن كه سرنوشت احسان الله خان ، تلخ است و جانكاه - در سال 1937 در جريان تصفيه حسابهاي خونين استالين در مسكو به دار آويخته مي شود -
دويم آنكه برايم جاي سوال بود هميشه ، حضور كردهايي همچون خالو قربان در جنبش جنگل و پاسخي در خور يافتم كه : كردها از براي كتيرا ، به كوهستانهاي گيلان روان مي شدند و از پي كتيرا ، به جنبش جنگل رسيدند ، صمغ درختي به نام كتيرا ، قصه جنبش جنگل را ، حكايتي دگر كرد - حكايتي شگرف كه اين بار هم دست روس در كار شد هم دست انگليس و هم كتيرا -
عجيب قصه اي ست اين تاريخ ما



بازتاب  
[ ۸۷/۱/۲۵ در ساعت ۱۴:۴۳  ]

سلام .اولين بار است نوشته اي از شما ميخوانم.اما موافقم دروغ 13 فروردين كه خود گونه اي تازه است و بديع,مدتها است كه تبديل به ادبيات حاكم شده است . كجاست اهداف پيش بيني شده در برنامه چهرم و كجاست افق تابان 25 ساله ايران ؟



روزبه  
[ ۸۷/۱/۲۴ در ساعت ۱۶:۲۴  ]

در ميان اين همه نا باوري و دروغ ، كه به اعتقاد من نهالش را در سده اخير كاشته اند و در هنگامه فعلي اصلاح طلباني ( به نام نه به رسم و آيين ) در 8 ساله اي سپري شده ، آبياري تازه اي كردند ... حيفم آمد در ميان اين همه نبودن ها ، بودني نباشد و باوري نباشد و قصه اي خوانده نشود از اين همه اميد كه داشته ايم و داريم
شعر باور از سياوش كسرايي براي همه دير باوراني كه به انتظار نشسته اند صبح ديگري را ، بادا چنين باد
*******
باور
باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه ! من این یقین را ، باور نمی کنم
تا ، همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ ، دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل ، خس و خاشا ک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال ،
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خا ک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها ، به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟

باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریچه ها
چشم انتظار یار
سیه پوش می شوند ؟

باور کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد
گل عصیانی اش ز خا ک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ دروغ هراسنا ک

در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خورشيد وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند ز جایی و خورشید می شود

تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟

بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم

می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است




روزبه  
[ ۸۷/۱/۲۴ در ساعت ۱۳:۰۸  ]

پنج شنبه بعد از ظهري ، به سمت جنوب پايتخت كه براني ، رفته و نرفته نيم ساعتي ، مكاني ست نامش نهاده اند بهشت زهرا
قطعه اي با سنگهاي شكسته و نشكسته ، درختهاي مانده و نمانده -چون در خاك ارميدگانش سرسخت و مقاوم -
مزار به خون خفتگاني كه در خاك آرميده اند آرام و به وقت زندگاني ناآرام ، مزار به خون تپيدگاني كه عمرشان كوتاه ، ايستادگي شان به بلنداي تاريخ
در انجماد سالهاي 50 تا 55 خورشيدي ، در امتداد شبي بي پايان ، اينجا مزار ستاره هاي پر فروغ آسمان سحرگاهي ست
قصه پر دردي ست اينجا ، واقعيت ناب است اينجا ، حقيقت محض است اينجا ، شجاعت مطلق است اينجا
انگار امر سياسي اينجاست ، سياست ناب و ناب سياست
شما كه خسته ايد از روزگار ، شما كه مانده ايد از اين همه دروغ ، فارغ از سيزده و چهارده ش ، سري بزنيد اينجا
دريغا گوي اين همه انسان مي شويد ، اين همه بيهودگي كه نشسته بر منتهاي خاك ، همه افسوس مي شويد از براي اين همه جان ، خفته در اين خاك
قطعه 33 بهشت زهرا را فراموش نكنيد ، شايد لختي بياساييد از اين همه دروغ ، در كنار ناب ترين فريادهادر اعتراض به دروغ
خسرو گلسرخي ، كرامت دانشيان ( شير آهم كوه مردا ... كه تويي )
و ...بسياري ديگر با قبر هايي مانده و نمانده ، شكسته و نشكسته
....
توضيح واضحات آن كه : توصيف به خون تپيدگان خفته در اين ديار ، فارغ از مرام و مسلكشان است و من دريغا گوي جانهايي كه فداي مسلكي شدند بي اعتبار و امروز توصيفشان ، توصيف فريادوصف نا پذيرشان است به هنگام جاري دروغ



mohsun  
[ ۸۷/۱/۲۳ در ساعت ۲۰:۳۹  ]

از ماست كه بر ماست!
اگر آن روز من و امثال من از دادن رأي ابا نمي كرديم، چه بسا كه اكنون مسأله يمان بودن و نبودن نبود؛ مسأله هايمان مي توانست بحث بر سر انگور و اوزوم باشد كه آن هم مسأله اي نيست كه نگاه هاي گوناگون مردمي بود كه مي خواستند باهم و در كنار هم زندگي هوشمندانه اي با درك و تحمل حضور ديگري داشته باشند و...



عبدالرضا  
[ ۸۷/۱/۲۲ در ساعت ۱۵:۲۴  ]

با سلام و احترام اميدوارم در سال نواوري و شكوفايي همه نو شود





: