سلام استاد .چقدر خوشحالم که در پس مدتها پیگیری که الان کجا هستین و چطور میشه رد اندیشه اتونو پیگیری کرد ؟ بطور تصادفی تونستم این وبلاگ رو پیدا گنم !..همیشه فرهیختگیتونو دوست داشتم و خواننده اثار تون هستم ..نمیدونم تفسیر شما را بر داستان یوسف ع چطور میتونم پیدا کنم ...
سلام
خواهش می کنم در نظرسنجی شرکت کنید و همچنین از دوستان خواهش کنید در نظر سنجی شرکت کنند
قربون شما حسین خداداد
http://www.hosseeinkhodadad.blogfa.com/
مرسی
همشهری گرامی جناب اقای دکتر مهاجرانی
سلام
از اینکه دیداری با والدین داشتید خیلی خوشحالم. پد رو مادر و دیداری در دیار غربت باید خیلی لذت بخش باشد و آن هم پدری مثل پدر شما که برای همه ی ساکنان کوچه های خیا بان کشتارگاه اراک قابل احترام است. یک بار بخاطر شروع ترم جدید و هفته دفاع مقدس رییس دانشگاه وقت تصمیم گرفت که از خانواده های شهدای دانشگاه اراک دیداری به عمل آورد و تجلیلی و عرض ارادتی -که ایثارگران بدانند اگرچه عده ای به نام بسیجی نام نامداران را به تیغ می کشند اما دانشگاهی جماعت خوب می داند حساب چه کسی را از چه کسی جدا کند- منزل شما نیز در آن روز مورد بازدید قرار گرفت و همه می دانستند که شما معاون پارلملنی دولت هاشمی و حالا وزیر دولت خاتمی هستید. اما خانه ی پدری شما تمیز و ساده و همانند خانه های قهرمانان داستانانتان و اصلا همان خانه ی آقاخوان است. ساده بی پیرایه و کاملا معمولی. کسی گفت واقعا این خانه پدر وزیر است؟ فرغونی در گوشه ی حیاط نه مبلی و نه تجملی و نماز جماعت به امامت پدر شما به عنوان یک پدر شهید بسیار دلنشین بود. در طاقچه حتی عکس وزیر نبود تنها عکس شهید محسن مهاجرانی دانشجوی رشته فزیک دانشگاه اراک چشم نواز بود. چند وقت بعد می خواستند شما را استیضاح کنند گروهی از تهران به اراک آمده و به محله ی خانه ی پدری شما تا بتوانند از سوءاستفاده های شما! مطلبی جمع کرده و به اطلاع مجلسیان پنجم برسانند. اهالی خیابان ابوذر و کشتارگاه خوب جوابشان را دادند و دست خالی بازگشتند زیرا حتی در موارد خویش نتوانستند علیه شما در این بابت مطلبی بگویند.
یا حق
سلام رفيق
دوري دوستي مي آورد؟ اندن يا قمش هم فرقي نمي كند. آخوند يا كشيش هم ندارد.
در لندن خوش مي گذرد؟ آدم در لندن چهمي تواند بكند كه در تهران نمي تواند؟
يك دوست ازمياندوآب
[ ۸۵/۳/۱۲ در ساعت ۰۱:۲۹ ]
شما آدم عجيبي هستيد گاهي هم دوست داشتني از صميم قلب .من ارادت خاصي به شمادارم
مستقیمی
[ ۸۵/۳/۱۱ در ساعت ۱۵:۳۹ ]
در یکی از نوشته هایتان ذکر کرده بودید که از آقای ناصر ایرانی اموخته اید که رمان همه زندگی انسان را می طلبد. همه زندگی آقای ناصر ایرانی در عصر وزارت شما مجوز نشر نگرفت. منظورم سه منظومه است.
عماد
[ ۸۵/۳/۱۰ در ساعت ۲۰:۴۰ ]
آقاي مهاجراني عزيز سلام!از آخرين باري كه شما را ديدم 10 سالي گذشته است.مسجد طوباي تبريز-يكي از اعضاي گارد محافظتيتان عماد.اولين ملاقاتم با شما هم در تالار شهيد مدني تبريز هنگام حضورتان در جمع هنرمندان و فرهنگ دوستان شهر بود.هرگز فراموش نمي كنم. آنروز در مورد حباب روي آب و آيه مربوطه سخن مي گفتيد.تبريز آمديد حتما اطلاع دهيد.افتخار بزرگي خواهد بود در خدمتتان باشيم.ضمنا در روزنوشت اخير خانم كديورنظر داده ام خواستيد مطالعه كنيد .دوستدار خميشگيتان - عماد
م . رضائی
[ ۸۵/۳/۱۰ در ساعت ۱۳:۵۷ ]
سلام استاد....گذاشتی رفتی...گفتیم خب بیچاره حق نفس کشیدن داره ...
ما چی؟...ماها به چی محکومیم؟...ما کجا بریم....
نه صاحب قدرتیم و نه....بالطبع نمی تونیم صاحب تحلیل باشیم .....اما آیا تنهایی هامون نشانگر این است که : صاحب فهم هم نمی تونیم باشیم...به باورتون قسم اونجورا هم نیست ....یه چیزایی حالیمون می شه ! دیده اید بعضی شاگردا سر کلاس ابراز وجود نمی کنن...ولی ازشون که سؤال بپرسی ..او وووو....کلی بارشه!
"مدتی از نوشتن مکتوب بازماندیم"
اولین جملۀ این پست یه اشتباه نگارشی داره ....باید نوشته می شد:"همچنان از نوشتن مکتوب باز می مانیم و شما نیز از خواندن آن "!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مسافر کوچولو هی می گفت : آدم بزرگا...این....آدم بزرگا...اون....
حالا همون داستانه ! نه؟
مطلي شما اين شعر استاد ابتهاج را به ذهنم آورد:
در اين سراي بيكسي كسي به در نمي زند / به دشت پر ملال ما پرنده پر نميزند. بر من منت ميگذاريد اگر پاسخ ايميل مرا به آدرس ذيل بدهيد. با سپاس
سلام آقای دکتر! هنوز برخورد سردتان در دفتر دانشگاه تربیت مدرس تان یادم نرفته که آمده بودم برای بحث ترجمه از ژاپنی زمانی که شما رییس مرکز گفتگوی تمدن ها بودید و ...بماند!
برایم جالب است که شما در اینجا می نویسید و خیلی جالب توجه به مسائل می پردازید.
آقای مهاجرانی برای جوان امروزی ایرانی آینده ای پیش بینی می کنید؟
البته برای کدام جوان؟
من زبان ژاپنی ای که در دانشگاه تهران خواندم یادم رفته چون به دردم نخورده علی رغم همه تلاشم در اینترنت برای جلوگیری از انفصال (http://www.kawazu.persianblog.com/)... نه دولت اصلاحات علی رغم همه نیازی که به این رشته و این زبان وجود داشته و دارد اعتنا کرده نه دولت مهرورز !
...
اني رايت دهرا من هجرك القيامه...
سلام . اين اولين دفعه است ... و همان حكايت گرفتن ماهي از آب است
حرفهاي بسياري دارم . كه باشد براي وقتهاي مناسب تر.
سلامت و پايدار باشيد.
ارادت...
حسن
[ ۸۵/۳/۸ در ساعت ۱۴:۵۶ ]
آقاي دكتر انتخاب شما رو بعنوان چهره ماندگار در سايت زير تبريك ميگم.
سلام...یادش به خیر اون کوچه بن بست...همیشه سر پست منزل شما دعوا بود...نه...به خاطر اون بشقاب میوه ای نبود که گاه گداری برایمان می آوردید...(که گمان می کنم که کار خانوم کدیور بود...از قول من از ایشان تشکر کنید) ...یعنی آن هم بود...ولی نگهبانی ته یک کوچه بن بست این حسن را دارد که کمتر گشت میتواند موقع چرت زدن غافلگیرت کند...اوه...کلی روی آن درخت جلوی منزلتان یادگاری نوشتیم...هنوز هم باید باشد...گرچه بعید می دانم شما هنوز آنجا باشید...پسرتان چطور است؟ پسر خوبی بود...یکی دو بار برایم کتاب آورد...یادم نیست چه کتابی بود...ولی می دانم بچه با معرفتی بود...هنوز هم یواشکی سویچ آن پژو سیاهه را بر می دارد برود خیابانگردی؟ از پسرتان همین ها در خاطرم است...آهان...تیپ نسل سومی و موهای نسبتا بلندش هم یادم است...همیشه می گفتم چرا پسر وزیر ارشاد مملکت این تیپی می گردد؟ (البته آن موقع نمی دانستم چپ و راست و این چیزها چیست...فکر می کردم هرکسی حکومتیست حزب اللهی ست و هر کسی در حکومت نیست طاغوتی...!) از یک سرباز صفر چه انتظاری می رود؟
به هر حال امروز با دیدن وبلاگتان یاد آن ایام افتادم...به هر حال دمتان گرم...ما که جز خوبی و گشاده رویی از شما چیزی ندیدیم...برعکس آن کمال خرازی که عنق منکسره بود...! نه سلامی...نه علیکی...نه خسته نباشیدی...غیبتش نباشد...اگر وبلاگ بزند توی رویش هم اینها را می گویم...
اگر قول بدهید زود به زود اینجا را به روز کنید من هم قول می دهم بهتان لینک بدهم...به هر حال یک جور باید خوبی هایی که از شما دیده ام را جبران کنم...
http://photoashand.blogfa.com/
درود بر شما
من عکاس و خبر نگار از استان گلستان هستم و در صورت لزوم در خد مت شما هستم و چنانچه عکسهای سیاسی قوی و دست اول خواستید من و وبلاگم در خدمت شما هستیم
لطفا دیدن نمایید و بعد به دوستان خود بدهید
با تشکر از شما هموطن گرام
قلمران
[ ۸۵/۳/۷ در ساعت ۱۶:۰۳ ]
سلام
خداییش هر موقع این مهرورزی به گوشم می رسه یه جورای می شوم. لطفا دیگه اسمش رو نیاریم.
سلام
اقاي دكتر خسته نباشيد ارزوي ديدار شما را ما در ايران داريم اميدوارم از ديدن پدر مادرتان به اين فكر به افتيد كه هميشه در ايران باشيد
اما هرچند كه نظر شما را در مورد قوميتها مي دانم مخوصا مطلبي نوشته بوديد واز انتخاب طالباني ريسس جمهور عراق بعنوان موج.....ولي خيلي مايلم نظرتان را در مورد روزنامه ايران وان مطلب در باره تركها را صريح بدانيم در ضمن مطلبم را در وبلاگم بخوانيد بيشتر متوجه خواهيد شد
مهدي گلستاني
[ ۸۵/۳/۷ در ساعت ۰۰:۲۸ ]
وقتي توي حياط خانه در ينگه دنيايي كمي به ااين فكر كن كه يك وزير با شرف مسلمان چقدر درامد داشت كه حالا انجاست وباي دلش رمان مي نويسد.وفقط به ياد حسين.
سلام
نمی دانم چرا با حوادث این روزها پیرامون کاریکاتور ایران یاد دوران وزارت شما و تحصن مسجد اعظم قم افتادم.جایی که استعفا می خواستند.اتفاقا همین چند روز پیش در امیرکبیر هم بچه های آذری زبان فریاد می زدند هرندی هرندی استعفا استعفا.داستان دوباره تکرار می شود.با این تفاوت که عده و جمعیت معترضین آن روز و امروز قابل مقایسه نیست.این ماجرا بیشتر مرا یاد ضرب المثل "خیاط هم در کوزه افتاد"می اندازد.
چقدر دوست دارم از خاطات مهاجران و آن اتاق بالای سردر؟ که بخشی از آن را در نقد حال خوندم تا به آن رمال و شیر خر رسیدیم باز هم بدانم
يوسف نيك فام
[ ۸۵/۳/۶ در ساعت ۰۹:۵۷ ]
باسلام و احترام
اين روزها كتابهاي شما را مي خوانم .افسانه نيما نشان از شعور و آگاهي شما در شناخت و نقد نيماي عزيز است .
بي صبرانه منتظر آثار جديد شما هستم .
يوسف نيك فام
حسين سامعي
[ ۸۵/۳/۶ در ساعت ۰۶:۵۵ ]
جناب آقاي دكتر مهاجراني
با عرض سلام
بنده يكي از علاقه مندان به نوشته هاي شما هستم وهركتاب شما را چند بار مطالعه ميكنم و همه روزه نيز سايت شما رابازديد كرده تا مطالب جديدي را بياموزم كتابهاي پيام اور عاشورا- انقلاب عاشورا-
سلمان فارسي-حكايت همچنان باقي ست - قرائت هاي ديني-گوهر نماز ونيايش شمارا خوانده ام ومتاسفانه كتابهاي جديد شما را نتوانسته ام تهيه كنم.چنديست باز كتاب پيام آور عاشورا را مجددا مطاله مي كنم اگر اشكالي ندارد چند سوالي برايم از اين كتاب پيش آمده است كه به مرور از شما بپرسم
الف:شما در نوشته اتان واقعا به زينب عشق ميورزيد چطور شد كه(گفتم اگر دختر بود كه الهي دختر باشد نامش را زينب ميگذارم)ببخشيد كه درمسائل شخصي شما دخالت ميكنم ولي چند سالي است كه برايم سوال است
ب:چراوچه مقتضياتي بودكه امام علي ام كلثوم را با آن سن كم به ازدواج عمر در آورد.
اميدوارم كه مزاحم وقت شريف شما نشده باشم واگر اجازه دهيد سوالات زيادي دارم كه به مرور زمان از شما بپرسم.
با كمال تشكر :حسين سامعي
احمد
[ ۸۵/۳/۴ در ساعت ۲۱:۱۷ ]
زندگی در غرب مزایای خاصی دارد. انسان را به تعادل و تفکر حقیقی در اوضاع جهان وا می دارد، در آرامش و غریبی خاصی...
ولی وقتی آوازهای وطن به گوش می رسد و تنوعات بیشمار آن از طبیعت و گستردگی آن گرفته تا اقوام و سنن زشت و زیبای آن، همیشه حسرت میخوریم و چشمهایم به آن سوی اقیانوس معطوف می شوند. ولی وطنی که فیلسوفان را اول زندانی میکنند و بعد از آن درباره او تحقیق می کنند تا جرمی برای او بیابند!
امیر - الف
[ ۸۵/۳/۴ در ساعت ۲۰:۳۴ ]
چقدر دلم براتون تنگ شده آقای دکتر
خیلی مخلصیم وقتی نوشته هاتون رو می خونم واقعاً آرامش عجیبی بهم دست می ده چون یاد صحبت کردن های آروم و باوقارتون می افتم. هرجا هستید دست مرتضی علی یارتون.
سيد
[ ۸۵/۳/۴ در ساعت ۰۶:۴۴ ]
ابن عم،
تکميل ترجمه هنگامه کوچ شمال را تبريک می گويم، و انتشار آن را مشتاقانه منتظرم. اثر مهمی از ادبيات جهانی است که با نثر سليس شما به زبان فارسی درآمده است. مبارک باشد.
abtin
[ ۸۵/۳/۴ در ساعت ۰۲:۵۲ ]
salam dr
mehrvarzi dolat be shedate har che tamamtar edameh dare va basijiha gahobigah chenan joloye mashinharo ba mosalsal migirand too khiaboon ke engar lashgare mohammad rasoolollah hastand va mardomo zanan va koodakaneshan lashgare aboo sofianand
پرويز همرنگ
[ ۸۵/۳/۴ در ساعت ۰۲:۵۰ ]
آقای دکتر، ماجرای چشم انتظاری شما برای دريافت مجوزنشر از ارشاد مرا بياد رمان کلاسيک «عاقبت خياط در کوزه افتاد» انداخت. تندرست و سربلند باشيد.
با سلام،
دوست عزیز، چند روز پیش مطلبی طولانی نوشتم دربارۀ ابدیت. بخشی از این نوشته می تواند در کنار نوشتۀ خوب شما همچون یک پستو باشد!
... با اینکه رنگ آسمان تغیری نکرده بود، اقیانوس کار خودش را کرده بود... حا لا می توانستم با سوء استفاده از تفرقه ای که میان افکارم افتاده بود، بر بسیاری از افکار عقب افتاده ام تسلط بیشتری داشته باشم. به مصداق تفرقه بینداز و حکومت کن!
آسمان شبانۀ اقیانوس اطلس هم کمک خوبی بود. حالا می توانستم به فکر بسیار عقب افتادۀ ابدیت سر و سامان بدهم. من تا آن شب فقط با روایت «یک روز از ابدیت» آشنا شده بودم، اما خود ابدیت برایم چیزی بود گنگ. موقتا برایم ابدیت سه بخش دارد: ابدیت پیش از ازل، ابدیت از ازل تا به ابد و سرانجام ابدیت پس از ابد! حالا ما در قرون وسطای ابدیت از ازل تا به ابد هستیم. با همۀ نشانه های قرون وسطای خودمان. منتها، به کمک دانش و فن آوری های بیشمار، با تعاریفی نو و پیشرفتنه و بسیار پیشرفته از این نشانه ها. برای نمونه، فن آوری تفتیش و سرکوب عقیده، کم و بیش در سراسر جهان، به پیشرفت های تکمیلی حیرت انگیزی دست یافته است.
توی مونیتور جلوی صندلیم می بینمم که در آسمان آب های اقیانوس اطلس هستیم. هنوز خیلی مانده است که برسیم به آسمان اروپا. اما این فاصله در مقایسه با فاصلۀ ما تا به ازل، یعنی آغاز ابدیت دوم، با توجه به روایت زیبا و نزدیک به حقیقتی که از یک روز از ابدیت داشتیم، اصلا وجود ندارد!
از پنجرۀ هواپیما نگاه می کنم به بیرون. جز تاریکی مطلق چیزی را نمی بینم. در چنین حالتی که عمق وجاهت خود را از دست می دهد، آسان می توان از صفر شروع کرد و کم کم رسید به چیزی. پشت پنجرۀ تاریک هواپیما شباهت غریبی دارد به ابدیت بپیش از ازل. احساس می کنی که هیچ چیز مانع رخنه نیست. دچار مالیخولیا می شوم. شاید هم نوعی هذیان. با سنگینی سی شب و روز پرتب و تاب بر دوش. با آن یکی پری دریایی نیاگارا. بلی! دچار هذیان می شوم و از چنین اتهامی هرگز دفاع نخواهم کرد. شاید بتوانم برخی از خوانندگانم را نیز با خودم همراه بکنم. هذیان گاهی می تواند پرده های حایل را بدرد. پرده هایی که وجودشان میان ما و حقیقت عریان فاصله انداخته اند:
در آخرین هنگام ابدیت پیش از ازل، در نزدیک ترین جای دنیا به خودش، هوایی لطیف، به رنگ آبی افسانه ای. شاید خنک، شاید گرم. بی نیاز از تحمل. جای پرنده خالی است. صدای سرد و مطلق سکوت. سیطره ای عاری از گوش. گوش تا گوش. در یک ناگهانی ناگهان، انفجاری به غایت. پایان حوصلۀ ابدیت اول. تولد جسور لحظه. آغاز ابدیت دوم.
لحظه. لحظه ها پس از لحظه ها. تولد نبض زمان در گمنامی. ثانیۀ اول. بی عرض و طول. شبحی باشایبه، اما مجهول. دقیقه و ساعت. بی عقریه و بی دغدغه. زمزمۀ ساکت بی کرانه های پرطاقت.
شب. روز. در آن سوی بیکسی. ساده، اما مرموز. هفته و ماه بی تقویم. جمعه تعبیری مهجور. امروز که فکر می کنی!
فصل های بی عادت. بهار. تابستان. پاییز زمستان. یا فصلی بلند و ازلی. خاموش و بی شاهد. کمی دورتر ها، توده هایی سرگردان و بی نام و نشان. سال ها. دهه ها. پیدایش رسم گذشت زمان. بیگانه با بال پرستو و شخ آهو. خود مختاری ابدیت در آغاز فصل از ازل تا به ابد، به غایت. زیر گنبد نستوه. امروز که فکر می کنی.
قرن های مچاله. هزاره های مخدوش. در آغاز بی نهایت دوم.
در یک ناگهانی آرام، جنین رطوبت در برادۀ آتش. تولد آب. سامان. معراج و سقوط، در تب و تاب. عرق چشمه ها در دریا. دل دریاها در آیش. شروع پیدایش. تولد تنفس. صنعت آمیزش. پایان انزوا. خیزش نبات. نخستین احساس نوعی قفس. تولد دغدغۀ هستی. در دل های تازه کار! تولد جست و جو و سرمستی. کشف ناگهانی هجرت. از آب به خشکی. از خشکی به دریا. تنوع هوس. میل به پرواز. آغاز نخستین کمین. حیله و آز. یخبندان آتش و سیل گدازه. امروز که فکر می کنی.
در یک ناگهانی باقی ماندۀ دیگر، نشانی از بلوغ در یاخته. کشف گندم و تمرد انسان. انسان خودساخته. خروج زمین از تجرد و غربت. در صبح کاذب قرون وسطای ابدیت دوم. تولد سیب و تاکستان. توفان. باد. باران. تکرار هزاره های نا مرسل بی کبیسه. غرش رعد. شکست سهمگین سکوت. انسان. انسان. تولد انسان. نقطۀ حرکت به آغاز و به پایان. تولد تصادفی سنگ و سندان. عروج آتش از سنگ. امروز که فکر می کنی.
توفان. باد. باران. تندر و برق. آغز باب دوستی با حیوان. انقراض انزوا. در حضور شاهدان عینی. اختراع دیوار و بار. کشف تنهایی. آغاز پایان خودمختاری زمین. تولد طنز. امروز که فکر می کنی.
تولد سرگذشت. اهرم بازوان. پیدایش قانون وحشت. تولد بعد از ظهرهای غمگین. در گذر ارابه های چرخدار. عصر الاهگان و ایزدان. عصر توسل. در سرزمین شبانان ماندگار. قانون حمورابی. اختراع انحصار کاهنان. آغاز تفسیر انسان. شیوع بعد از ظهرهای غمگین. رونق دیوار. امروز که فکر می کنی.
چه زود. هنوز در آغاز، خستگی. فقدان ثبات دست های پینه بسته. تلخکامی و شهد. آغاز زمزمۀ پنهان. ترانه و چغانه. کشف اشک. تولد خط و پیاله. مفرغ. آهن. خون. دشنه. دیوار. حریم. تکامل تنهایی. شیوع چهارچوب. عطر نسیم. اختراع کوچ و فرار. قرن ذوالقرنین. عشق. سفسطه. فلسفه و عرفان. تفکیک و تقسیط خرد. پیدایش امروز و فردا. نیاز به شکیبایی و عادت به بردباری. ناشکیبایی. عشق به بودن. تکوین حسرت. امروز که فکر می کنی.
ول خرجی آینده. خودکشی حقیقت. خودکشی انصاف. هر لحظه تولد حادثه ای در این چرخ نیلوفری. آغاز هزاره های قرون وسطای بی پایان. جای دست کم یک دالان خالی. به عرض یک انسان. تا لحظۀ پیدایش. امروز که فکر می کنی.
از مسافرهای محترم دعوت می شود که لطفا کمربندها را ببندند. هواپیما تا دقایقی دیگر در فرودگاه شارل دوگل به زمی خواهد نشست!
پرویز رجبی
سلام استاد .چقدر خوشحالم که در پس مدتها پیگیری که الان کجا هستین و چطور میشه رد اندیشه اتونو پیگیری کرد ؟ بطور تصادفی تونستم این وبلاگ رو پیدا گنم !..همیشه فرهیختگیتونو دوست داشتم و خواننده اثار تون هستم ..نمیدونم تفسیر شما را بر داستان یوسف ع چطور میتونم پیدا کنم ...
سلام
خواهش می کنم در نظرسنجی شرکت کنید و همچنین از دوستان خواهش کنید در نظر سنجی شرکت کنند
قربون شما حسین خداداد
http://www.hosseeinkhodadad.blogfa.com/
مرسی
همشهری گرامی جناب اقای دکتر مهاجرانی
سلام
از اینکه دیداری با والدین داشتید خیلی خوشحالم. پد رو مادر و دیداری در دیار غربت باید خیلی لذت بخش باشد و آن هم پدری مثل پدر شما که برای همه ی ساکنان کوچه های خیا بان کشتارگاه اراک قابل احترام است. یک بار بخاطر شروع ترم جدید و هفته دفاع مقدس رییس دانشگاه وقت تصمیم گرفت که از خانواده های شهدای دانشگاه اراک دیداری به عمل آورد و تجلیلی و عرض ارادتی -که ایثارگران بدانند اگرچه عده ای به نام بسیجی نام نامداران را به تیغ می کشند اما دانشگاهی جماعت خوب می داند حساب چه کسی را از چه کسی جدا کند- منزل شما نیز در آن روز مورد بازدید قرار گرفت و همه می دانستند که شما معاون پارلملنی دولت هاشمی و حالا وزیر دولت خاتمی هستید. اما خانه ی پدری شما تمیز و ساده و همانند خانه های قهرمانان داستانانتان و اصلا همان خانه ی آقاخوان است. ساده بی پیرایه و کاملا معمولی. کسی گفت واقعا این خانه پدر وزیر است؟ فرغونی در گوشه ی حیاط نه مبلی و نه تجملی و نماز جماعت به امامت پدر شما به عنوان یک پدر شهید بسیار دلنشین بود. در طاقچه حتی عکس وزیر نبود تنها عکس شهید محسن مهاجرانی دانشجوی رشته فزیک دانشگاه اراک چشم نواز بود. چند وقت بعد می خواستند شما را استیضاح کنند گروهی از تهران به اراک آمده و به محله ی خانه ی پدری شما تا بتوانند از سوءاستفاده های شما! مطلبی جمع کرده و به اطلاع مجلسیان پنجم برسانند. اهالی خیابان ابوذر و کشتارگاه خوب جوابشان را دادند و دست خالی بازگشتند زیرا حتی در موارد خویش نتوانستند علیه شما در این بابت مطلبی بگویند.
یا حق
سلام رفيق
دوري دوستي مي آورد؟ اندن يا قمش هم فرقي نمي كند. آخوند يا كشيش هم ندارد.
در لندن خوش مي گذرد؟ آدم در لندن چهمي تواند بكند كه در تهران نمي تواند؟
شما آدم عجيبي هستيد گاهي هم دوست داشتني از صميم قلب .من ارادت خاصي به شمادارم
در یکی از نوشته هایتان ذکر کرده بودید که از آقای ناصر ایرانی اموخته اید که رمان همه زندگی انسان را می طلبد. همه زندگی آقای ناصر ایرانی در عصر وزارت شما مجوز نشر نگرفت. منظورم سه منظومه است.
آقاي مهاجراني عزيز سلام!از آخرين باري كه شما را ديدم 10 سالي گذشته است.مسجد طوباي تبريز-يكي از اعضاي گارد محافظتيتان عماد.اولين ملاقاتم با شما هم در تالار شهيد مدني تبريز هنگام حضورتان در جمع هنرمندان و فرهنگ دوستان شهر بود.هرگز فراموش نمي كنم. آنروز در مورد حباب روي آب و آيه مربوطه سخن مي گفتيد.تبريز آمديد حتما اطلاع دهيد.افتخار بزرگي خواهد بود در خدمتتان باشيم.ضمنا در روزنوشت اخير خانم كديورنظر داده ام خواستيد مطالعه كنيد .دوستدار خميشگيتان - عماد
سلام استاد....گذاشتی رفتی...گفتیم خب بیچاره حق نفس کشیدن داره ...
ما چی؟...ماها به چی محکومیم؟...ما کجا بریم....
نه صاحب قدرتیم و نه....بالطبع نمی تونیم صاحب تحلیل باشیم .....اما آیا تنهایی هامون نشانگر این است که : صاحب فهم هم نمی تونیم باشیم...به باورتون قسم اونجورا هم نیست ....یه چیزایی حالیمون می شه ! دیده اید بعضی شاگردا سر کلاس ابراز وجود نمی کنن...ولی ازشون که سؤال بپرسی ..او وووو....کلی بارشه!
"مدتی از نوشتن مکتوب بازماندیم"
اولین جملۀ این پست یه اشتباه نگارشی داره ....باید نوشته می شد:"همچنان از نوشتن مکتوب باز می مانیم و شما نیز از خواندن آن "!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مسافر کوچولو هی می گفت : آدم بزرگا...این....آدم بزرگا...اون....
حالا همون داستانه ! نه؟
سلام
جناب استاد به فكر ما هم باشيد و زود زود آپ بشيد
اميدوارم دولت مهرورز زودتر مجوز كتاب محبوبم را بدهد .
سلام آقای دکتر خسته نباشید انشاءالله درآینده باز هم از اندیشه سبزتون استفاده کنیم.
مطلي شما اين شعر استاد ابتهاج را به ذهنم آورد:
در اين سراي بيكسي كسي به در نمي زند / به دشت پر ملال ما پرنده پر نميزند. بر من منت ميگذاريد اگر پاسخ ايميل مرا به آدرس ذيل بدهيد. با سپاس
سلام آقای دکتر! هنوز برخورد سردتان در دفتر دانشگاه تربیت مدرس تان یادم نرفته که آمده بودم برای بحث ترجمه از ژاپنی زمانی که شما رییس مرکز گفتگوی تمدن ها بودید و ...بماند!
برایم جالب است که شما در اینجا می نویسید و خیلی جالب توجه به مسائل می پردازید.
آقای مهاجرانی برای جوان امروزی ایرانی آینده ای پیش بینی می کنید؟
البته برای کدام جوان؟
من زبان ژاپنی ای که در دانشگاه تهران خواندم یادم رفته چون به دردم نخورده علی رغم همه تلاشم در اینترنت برای جلوگیری از انفصال (http://www.kawazu.persianblog.com/)... نه دولت اصلاحات علی رغم همه نیازی که به این رشته و این زبان وجود داشته و دارد اعتنا کرده نه دولت مهرورز !
...
یادم باشد باز هم برای تان بنویسم!
اني رايت دهرا من هجرك القيامه...
سلام . اين اولين دفعه است ... و همان حكايت گرفتن ماهي از آب است
حرفهاي بسياري دارم . كه باشد براي وقتهاي مناسب تر.
سلامت و پايدار باشيد.
ارادت...
آقاي دكتر انتخاب شما رو بعنوان چهره ماندگار در سايت زير تبريك ميگم.
سلام...یادش به خیر اون کوچه بن بست...همیشه سر پست منزل شما دعوا بود...نه...به خاطر اون بشقاب میوه ای نبود که گاه گداری برایمان می آوردید...(که گمان می کنم که کار خانوم کدیور بود...از قول من از ایشان تشکر کنید) ...یعنی آن هم بود...ولی نگهبانی ته یک کوچه بن بست این حسن را دارد که کمتر گشت میتواند موقع چرت زدن غافلگیرت کند...اوه...کلی روی آن درخت جلوی منزلتان یادگاری نوشتیم...هنوز هم باید باشد...گرچه بعید می دانم شما هنوز آنجا باشید...پسرتان چطور است؟ پسر خوبی بود...یکی دو بار برایم کتاب آورد...یادم نیست چه کتابی بود...ولی می دانم بچه با معرفتی بود...هنوز هم یواشکی سویچ آن پژو سیاهه را بر می دارد برود خیابانگردی؟ از پسرتان همین ها در خاطرم است...آهان...تیپ نسل سومی و موهای نسبتا بلندش هم یادم است...همیشه می گفتم چرا پسر وزیر ارشاد مملکت این تیپی می گردد؟ (البته آن موقع نمی دانستم چپ و راست و این چیزها چیست...فکر می کردم هرکسی حکومتیست حزب اللهی ست و هر کسی در حکومت نیست طاغوتی...!) از یک سرباز صفر چه انتظاری می رود؟
به هر حال امروز با دیدن وبلاگتان یاد آن ایام افتادم...به هر حال دمتان گرم...ما که جز خوبی و گشاده رویی از شما چیزی ندیدیم...برعکس آن کمال خرازی که عنق منکسره بود...! نه سلامی...نه علیکی...نه خسته نباشیدی...غیبتش نباشد...اگر وبلاگ بزند توی رویش هم اینها را می گویم...
اگر قول بدهید زود به زود اینجا را به روز کنید من هم قول می دهم بهتان لینک بدهم...به هر حال یک جور باید خوبی هایی که از شما دیده ام را جبران کنم...
http://photoashand.blogfa.com/
درود بر شما
من عکاس و خبر نگار از استان گلستان هستم و در صورت لزوم در خد مت شما هستم و چنانچه عکسهای سیاسی قوی و دست اول خواستید من و وبلاگم در خدمت شما هستیم
لطفا دیدن نمایید و بعد به دوستان خود بدهید
با تشکر از شما هموطن گرام
سلام
خداییش هر موقع این مهرورزی به گوشم می رسه یه جورای می شوم. لطفا دیگه اسمش رو نیاریم.
ممنون
سلام
اقاي دكتر خسته نباشيد ارزوي ديدار شما را ما در ايران داريم اميدوارم از ديدن پدر مادرتان به اين فكر به افتيد كه هميشه در ايران باشيد
اما هرچند كه نظر شما را در مورد قوميتها مي دانم مخوصا مطلبي نوشته بوديد واز انتخاب طالباني ريسس جمهور عراق بعنوان موج.....ولي خيلي مايلم نظرتان را در مورد روزنامه ايران وان مطلب در باره تركها را صريح بدانيم در ضمن مطلبم را در وبلاگم بخوانيد بيشتر متوجه خواهيد شد
وقتي توي حياط خانه در ينگه دنيايي كمي به ااين فكر كن كه يك وزير با شرف مسلمان چقدر درامد داشت كه حالا انجاست وباي دلش رمان مي نويسد.وفقط به ياد حسين.
سلام
نمی دانم چرا با حوادث این روزها پیرامون کاریکاتور ایران یاد دوران وزارت شما و تحصن مسجد اعظم قم افتادم.جایی که استعفا می خواستند.اتفاقا همین چند روز پیش در امیرکبیر هم بچه های آذری زبان فریاد می زدند هرندی هرندی استعفا استعفا.داستان دوباره تکرار می شود.با این تفاوت که عده و جمعیت معترضین آن روز و امروز قابل مقایسه نیست.این ماجرا بیشتر مرا یاد ضرب المثل "خیاط هم در کوزه افتاد"می اندازد.
چقدر دوست دارم از خاطات مهاجران و آن اتاق بالای سردر؟ که بخشی از آن را در نقد حال خوندم تا به آن رمال و شیر خر رسیدیم باز هم بدانم
باسلام و احترام
اين روزها كتابهاي شما را مي خوانم .افسانه نيما نشان از شعور و آگاهي شما در شناخت و نقد نيماي عزيز است .
بي صبرانه منتظر آثار جديد شما هستم .
يوسف نيك فام
جناب آقاي دكتر مهاجراني
با عرض سلام
بنده يكي از علاقه مندان به نوشته هاي شما هستم وهركتاب شما را چند بار مطالعه ميكنم و همه روزه نيز سايت شما رابازديد كرده تا مطالب جديدي را بياموزم كتابهاي پيام اور عاشورا- انقلاب عاشورا-
سلمان فارسي-حكايت همچنان باقي ست - قرائت هاي ديني-گوهر نماز ونيايش شمارا خوانده ام ومتاسفانه كتابهاي جديد شما را نتوانسته ام تهيه كنم.چنديست باز كتاب پيام آور عاشورا را مجددا مطاله مي كنم اگر اشكالي ندارد چند سوالي برايم از اين كتاب پيش آمده است كه به مرور از شما بپرسم
الف:شما در نوشته اتان واقعا به زينب عشق ميورزيد چطور شد كه(گفتم اگر دختر بود كه الهي دختر باشد نامش را زينب ميگذارم)ببخشيد كه درمسائل شخصي شما دخالت ميكنم ولي چند سالي است كه برايم سوال است
ب:چراوچه مقتضياتي بودكه امام علي ام كلثوم را با آن سن كم به ازدواج عمر در آورد.
اميدوارم كه مزاحم وقت شريف شما نشده باشم واگر اجازه دهيد سوالات زيادي دارم كه به مرور زمان از شما بپرسم.
با كمال تشكر :حسين سامعي
زندگی در غرب مزایای خاصی دارد. انسان را به تعادل و تفکر حقیقی در اوضاع جهان وا می دارد، در آرامش و غریبی خاصی...
ولی وقتی آوازهای وطن به گوش می رسد و تنوعات بیشمار آن از طبیعت و گستردگی آن گرفته تا اقوام و سنن زشت و زیبای آن، همیشه حسرت میخوریم و چشمهایم به آن سوی اقیانوس معطوف می شوند. ولی وطنی که فیلسوفان را اول زندانی میکنند و بعد از آن درباره او تحقیق می کنند تا جرمی برای او بیابند!
چقدر دلم براتون تنگ شده آقای دکتر
خیلی مخلصیم وقتی نوشته هاتون رو می خونم واقعاً آرامش عجیبی بهم دست می ده چون یاد صحبت کردن های آروم و باوقارتون می افتم. هرجا هستید دست مرتضی علی یارتون.
ابن عم،
تکميل ترجمه هنگامه کوچ شمال را تبريک می گويم، و انتشار آن را مشتاقانه منتظرم. اثر مهمی از ادبيات جهانی است که با نثر سليس شما به زبان فارسی درآمده است. مبارک باشد.
salam dr
mehrvarzi dolat be shedate har che tamamtar edameh dare va basijiha gahobigah chenan joloye mashinharo ba mosalsal migirand too khiaboon ke engar lashgare mohammad rasoolollah hastand va mardomo zanan va koodakaneshan lashgare aboo sofianand
آقای دکتر، ماجرای چشم انتظاری شما برای دريافت مجوزنشر از ارشاد مرا بياد رمان کلاسيک «عاقبت خياط در کوزه افتاد» انداخت. تندرست و سربلند باشيد.
پرويز همرنگ
با سلام،
دوست عزیز، چند روز پیش مطلبی طولانی نوشتم دربارۀ ابدیت. بخشی از این نوشته می تواند در کنار نوشتۀ خوب شما همچون یک پستو باشد!
... با اینکه رنگ آسمان تغیری نکرده بود، اقیانوس کار خودش را کرده بود... حا لا می توانستم با سوء استفاده از تفرقه ای که میان افکارم افتاده بود، بر بسیاری از افکار عقب افتاده ام تسلط بیشتری داشته باشم. به مصداق تفرقه بینداز و حکومت کن!
آسمان شبانۀ اقیانوس اطلس هم کمک خوبی بود. حالا می توانستم به فکر بسیار عقب افتادۀ ابدیت سر و سامان بدهم. من تا آن شب فقط با روایت «یک روز از ابدیت» آشنا شده بودم، اما خود ابدیت برایم چیزی بود گنگ. موقتا برایم ابدیت سه بخش دارد: ابدیت پیش از ازل، ابدیت از ازل تا به ابد و سرانجام ابدیت پس از ابد! حالا ما در قرون وسطای ابدیت از ازل تا به ابد هستیم. با همۀ نشانه های قرون وسطای خودمان. منتها، به کمک دانش و فن آوری های بیشمار، با تعاریفی نو و پیشرفتنه و بسیار پیشرفته از این نشانه ها. برای نمونه، فن آوری تفتیش و سرکوب عقیده، کم و بیش در سراسر جهان، به پیشرفت های تکمیلی حیرت انگیزی دست یافته است.
توی مونیتور جلوی صندلیم می بینمم که در آسمان آب های اقیانوس اطلس هستیم. هنوز خیلی مانده است که برسیم به آسمان اروپا. اما این فاصله در مقایسه با فاصلۀ ما تا به ازل، یعنی آغاز ابدیت دوم، با توجه به روایت زیبا و نزدیک به حقیقتی که از یک روز از ابدیت داشتیم، اصلا وجود ندارد!
از پنجرۀ هواپیما نگاه می کنم به بیرون. جز تاریکی مطلق چیزی را نمی بینم. در چنین حالتی که عمق وجاهت خود را از دست می دهد، آسان می توان از صفر شروع کرد و کم کم رسید به چیزی. پشت پنجرۀ تاریک هواپیما شباهت غریبی دارد به ابدیت بپیش از ازل. احساس می کنی که هیچ چیز مانع رخنه نیست. دچار مالیخولیا می شوم. شاید هم نوعی هذیان. با سنگینی سی شب و روز پرتب و تاب بر دوش. با آن یکی پری دریایی نیاگارا. بلی! دچار هذیان می شوم و از چنین اتهامی هرگز دفاع نخواهم کرد. شاید بتوانم برخی از خوانندگانم را نیز با خودم همراه بکنم. هذیان گاهی می تواند پرده های حایل را بدرد. پرده هایی که وجودشان میان ما و حقیقت عریان فاصله انداخته اند:
در آخرین هنگام ابدیت پیش از ازل، در نزدیک ترین جای دنیا به خودش، هوایی لطیف، به رنگ آبی افسانه ای. شاید خنک، شاید گرم. بی نیاز از تحمل. جای پرنده خالی است. صدای سرد و مطلق سکوت. سیطره ای عاری از گوش. گوش تا گوش. در یک ناگهانی ناگهان، انفجاری به غایت. پایان حوصلۀ ابدیت اول. تولد جسور لحظه. آغاز ابدیت دوم.
لحظه. لحظه ها پس از لحظه ها. تولد نبض زمان در گمنامی. ثانیۀ اول. بی عرض و طول. شبحی باشایبه، اما مجهول. دقیقه و ساعت. بی عقریه و بی دغدغه. زمزمۀ ساکت بی کرانه های پرطاقت.
شب. روز. در آن سوی بیکسی. ساده، اما مرموز. هفته و ماه بی تقویم. جمعه تعبیری مهجور. امروز که فکر می کنی!
فصل های بی عادت. بهار. تابستان. پاییز زمستان. یا فصلی بلند و ازلی. خاموش و بی شاهد. کمی دورتر ها، توده هایی سرگردان و بی نام و نشان. سال ها. دهه ها. پیدایش رسم گذشت زمان. بیگانه با بال پرستو و شخ آهو. خود مختاری ابدیت در آغاز فصل از ازل تا به ابد، به غایت. زیر گنبد نستوه. امروز که فکر می کنی.
قرن های مچاله. هزاره های مخدوش. در آغاز بی نهایت دوم.
در یک ناگهانی آرام، جنین رطوبت در برادۀ آتش. تولد آب. سامان. معراج و سقوط، در تب و تاب. عرق چشمه ها در دریا. دل دریاها در آیش. شروع پیدایش. تولد تنفس. صنعت آمیزش. پایان انزوا. خیزش نبات. نخستین احساس نوعی قفس. تولد دغدغۀ هستی. در دل های تازه کار! تولد جست و جو و سرمستی. کشف ناگهانی هجرت. از آب به خشکی. از خشکی به دریا. تنوع هوس. میل به پرواز. آغاز نخستین کمین. حیله و آز. یخبندان آتش و سیل گدازه. امروز که فکر می کنی.
در یک ناگهانی باقی ماندۀ دیگر، نشانی از بلوغ در یاخته. کشف گندم و تمرد انسان. انسان خودساخته. خروج زمین از تجرد و غربت. در صبح کاذب قرون وسطای ابدیت دوم. تولد سیب و تاکستان. توفان. باد. باران. تکرار هزاره های نا مرسل بی کبیسه. غرش رعد. شکست سهمگین سکوت. انسان. انسان. تولد انسان. نقطۀ حرکت به آغاز و به پایان. تولد تصادفی سنگ و سندان. عروج آتش از سنگ. امروز که فکر می کنی.
توفان. باد. باران. تندر و برق. آغز باب دوستی با حیوان. انقراض انزوا. در حضور شاهدان عینی. اختراع دیوار و بار. کشف تنهایی. آغاز پایان خودمختاری زمین. تولد طنز. امروز که فکر می کنی.
تولد سرگذشت. اهرم بازوان. پیدایش قانون وحشت. تولد بعد از ظهرهای غمگین. در گذر ارابه های چرخدار. عصر الاهگان و ایزدان. عصر توسل. در سرزمین شبانان ماندگار. قانون حمورابی. اختراع انحصار کاهنان. آغاز تفسیر انسان. شیوع بعد از ظهرهای غمگین. رونق دیوار. امروز که فکر می کنی.
چه زود. هنوز در آغاز، خستگی. فقدان ثبات دست های پینه بسته. تلخکامی و شهد. آغاز زمزمۀ پنهان. ترانه و چغانه. کشف اشک. تولد خط و پیاله. مفرغ. آهن. خون. دشنه. دیوار. حریم. تکامل تنهایی. شیوع چهارچوب. عطر نسیم. اختراع کوچ و فرار. قرن ذوالقرنین. عشق. سفسطه. فلسفه و عرفان. تفکیک و تقسیط خرد. پیدایش امروز و فردا. نیاز به شکیبایی و عادت به بردباری. ناشکیبایی. عشق به بودن. تکوین حسرت. امروز که فکر می کنی.
ول خرجی آینده. خودکشی حقیقت. خودکشی انصاف. هر لحظه تولد حادثه ای در این چرخ نیلوفری. آغاز هزاره های قرون وسطای بی پایان. جای دست کم یک دالان خالی. به عرض یک انسان. تا لحظۀ پیدایش. امروز که فکر می کنی.
از مسافرهای محترم دعوت می شود که لطفا کمربندها را ببندند. هواپیما تا دقایقی دیگر در فرودگاه شارل دوگل به زمی خواهد نشست!
پرویز رجبی