اکبر زارعین ریزی  
[ ۸۷/۱۲/۶ در ساعت ۲۳:۲۹  ]

با سلام
جناب دکتر مقاله جالبی بود باز هم مثل همیشه ظریف و لطیف و بجا
از اینکه باز هم جاودان و استوار پابرجا مانده اید درسها میگیریم

ممنون



دکتر عباس احمدوند  
[ ۸۷/۱۰/۸ در ساعت ۱۲:۴۱  ]

برادر عزیزم
سلام
مدتی دیگر از انجام پروژه های تحقیقی که بر عهده دارم،آزاد می شوم.چند مقاله هم بود که آماده کردم و فرستادم.بخش بین الملل کنگره فیض کاشانی هم با من بود که خوشبختانه به اتمام رسید و مجموعه مقالاتش در راه است.
اکنون که انشاءالله در آستانه یک آرامش کاری هستم،می پندارم باید کاری هم برای خودم بکنم و مردمم.اگر خاومش بنشینی... بنابراین می خواستم از شما بپرسم آیا کتابی دوران ساز و واجب الترجمه در حیطه تاریخ فرهنگ و تمدن ایران یا اسلامی می شناسید که به من معرفی کنید.انگلیسی باشد یا عربی تفاوتی ندارد.می خواهم شروع کنم به ترجمه اش و با این کار اندکی تنفس نصیب خود و مردم نمایم
********************
انگلیسی: سه گانه هانس کونک در باره اسلام، مسیحیت و یهودیت
عربی: نقد الفکر العربی ؛عابد جابری



مهدی مرادی  
[ ۸۷/۱۰/۸ در ساعت ۱۲:۱۷  ]

فوق العاده ست
شما هم نوستالوژی نویس خوبی هستید
البته من به خوبی نوشتن شما از کتاب برف واقف شدم
یادداشت ها و داستانهایی کوتاه شما هم فوق العاده ست
چطوری ادم می تونه هم حافظ قران باشه هم هم قران شناس و هم عاشق گلشیری .
هنوز انسانی به قدرت شما تو کلام ندیدم
هنوز هم هر وقت یکی از لحظات خوبم گوش کردن دفاعیه شما در برابر استیضاح توی مجلس پنچمه
با ارزوی موفقیت



علي محمد نظري  
[ ۸۷/۱۰/۷ در ساعت ۱۹:۱۹  ]

سلام آقاي دكتر مهاجراني
حال شما؟
يلدا بر شما مبارك. در مورد زبان عبري يك بار براي استاد زبان روسيمان در دانشگاه دولتي مسكو جوكي تعريف كردم كه مرا از كلاس بيرون انداخت و خيلي عصباني شد. آن هم بخاطر مشكل بودن زبان روسي و گير دادن بيش از حد پليس هاي آنجا به مسافران مخصوصا خرارجي ها و مو مشكي ها. جوك اين بود. روزي در ميدان سرخ پليس جلوي يك مرد كه در حال مطالعه بود گرفت و از او پرسيد. پاسپورتت را بده و بگو اين چيست كه ميخواني ؟ مرد پاسپورتش را داد و گفت كتاب آموزش زبان عبري است. پليش پرسيد براي چه ميخواني گفت براي اينكه وقتي وارد بهشت شدم و حضرت موسي به عبري در بهشت صحبت كرد آن را متوجه شوم. پليس به او گفت اگر به جهنم رفتي چي؟
مرد گفت ya kharasho eznayo russki yizik يعني من روسي ام خيلي خوب است!
يا حق



ghaemmaghami  
[ ۸۷/۱۰/۷ در ساعت ۰۹:۳۳  ]

vaghti neveshte haye shoma ro mikhoonam engar daram filmesho mibinam! dast marizad



صدای آینه  
[ ۸۷/۱۰/۶ در ساعت ۱۷:۰۰  ]

سلام
ارادت من به شما اگرچه ممکن است به خاطر خیلی چیزها باشد ،ولی بارزترینش قلم شیوا و اندیشه ی روشن شماست .توصیف زیبایی از یلدا در قالب خاطره ای پر از ایما و اشاره ارائه نموده اید.زیبا بود و زنده! و در این وادی چنان زیبا نگر و زیبا پسند جلوه نموده اید که نا خواسته ما را به تکفیر و دگر اندیشی فرا خوانده اید!نکند..............



مهذي الف  
[ ۸۷/۱۰/۵ در ساعت ۲۳:۳۰  ]

زيبابودحضرت استاد زيبا



هادی  
[ ۸۷/۱۰/۵ در ساعت ۲۲:۲۴  ]

آقای مهاجرانی عزیز
نوشته شما را چندین بار خواندم و هر بار لذتی متفاوت و زیبا بردم
چند وقتی بود که به وبلاگ شما سرنزده بودم . امشب بطور اتفاقی آمدم اما زیبا بود . . .



آرین  
[ ۸۷/۱۰/۴ در ساعت ۰۱:۴۶  ]

درود بر سید عزیز.1-قلم شیوایت نشان از انبوه دانستنی های شما دارد همانطور که زبان گویایت...2-ما هم مثل شما آرزوی ÷ایان شب سیه را داریم ولی این امر نیاز به همت مردم و دلالت شماها دارد.3-لطفا راهنمایی بفرماییدآیا راهی برای دسترسی به مجموعه سخنرانی ها و خطا به های شما وجود دارد؟4-وبلاگ ادبی به نام مشق شب است که به نظرم تحلیل های جالبی در حوزه ادبیات دارد بد نیست سری به آن بزنی.با س÷اس



ثمین  
[ ۸۷/۱۰/۳ در ساعت ۱۳:۰۴  ]

سلام عمو عطای عزیز
چقدر خوشحالم که می نویسید تقریبا هر روز :)
دوست داشتم در مورد شب یلدا چیزی بخوانم که رنگ تکرار نداشته باشد. مثل اغلب اس ام اس ها و... که خواندم! ممنون :)
خوب باشید



امین  
[ ۸۷/۱۰/۳ در ساعت ۰۱:۵۹  ]

روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف

گویی از روی قیامت شب یلدا برخاست

سعدی

مثل همیشه جذاب و زیبا بود .
یاحق



شایان  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۲۳:۰۹  ]

سلام
زیبا بود، زیایی این یلدا را به خوبی می شود از پس واژگان و جملاتتان ، حس کرد، این یلدا نه تنها سرد نیست، بلکه گرمای نگاهش و خنده چشمهایش ، نوازشگر روح انسان می شود
یقیناً دخترک شبی کامل را دچشمانش اسیر کرده بود، اما شما هم با این متن زیبا، روح و پرنده تخیل خوانندگانتان را در خاطره ای فراموش نشدنی اسیر کردید
در ضمن از آقای "دشتی آبادانی" هم بابت شعر زیبایی که همگان را مهمام کرد، بسیار سپاسگزار، زیبا بود
موفق باشید
***************
درود



عمو هومن  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۹:۱۹  ]

سلام جناب دکتر . خیلی دوست دارم ادامه داستان مردی که در قطار دیدید و فا رسی بلد بود و کتابخانه اش را در اختیارتان گذاشت بدانم . پهلویش رفتید؟ از تلخی اش کاستید؟
***************
به هنگام می نویسم



طاهره  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۹:۱۷  ]

سلام. چقدر متبحرید در سرگشته کردن روح خواننده ........ به چشمان خود فکر کردم...آخه دختر؟ قهوه ای هم شد رنگ؟! ..



paka  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۹:۰۱  ]

سلام دکتر
مثل همیشه روحپرور و شاداب و البته قابل تامل
پیشنهاد می کنم کامنتها را مکتوب کنید . هر کدام باری پر دارند
موفق باشید. و سیاسی نشوید انشاالله



کیان  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۶:۳۶  ]

با سلام
خواستم نظرتان را به مصاحبه تونی بلر با روزنامه دی تسایت جلب کنم که حاوی نکات جالبی است از جمله مطالعه روزانه قرآن کریم توسط وی. مصاحبه جالبی است که ارزش مطالعه دارد.
پیروز باشید



راوی  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۶:۱۷  ]

خوشا جمال ازل خوشا !
ظرافت ِ کوتاهه ای که نوشتید چراغ هایی بود که خاموش و روشن میشد
بجا و دل نشین و خواندنی .
موفق باشید



بختياري  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۵:۱۹  ]

سلام آقاي دکتر مهاجراني .يک جايي که اکنون به ياد نمي آورم از قول شما خواندم که زبان عبري شيرين ترين زبان دنياست . مي شود بفرماييد به چه دليل .؟ ضمنا از اينکه هميشه چيزهاي جديد درموردکلمات وريشه برخي از آنها در ميان نوشته هاي شماست .متشکرم .مثل هندسه که همان اندازه است يا اينکه يلدا به عبري دختر معني ميدهد .درجنوب لرستان درشب يلدا بچه هايي که به پشت بام همسايه ها ميرفتندواشعاري ميخواندند وشالي آويزان مي کردند تاصاحب خانه مشتي گندم برشته يا کشمش وگردو پرآن ببندد . يکي از اشعار اين بود : امشو اول قهاره خير د حونت بواره نون وپنير و شيره کيخا حونت نميره و اگر چيزي نميداد به جاي نميره بميره جايگزين ميکرد . زنده باشيد وسالم . ويلدا يتان هرساله درکنار خانواده گرم واز انار سرخ وهندوانه خالي مباد .
****************
من گفته بودم از جمله دقیقترین زبان هاست. کیهان روایت کرد شیرین ترین !
به عنوان نمونه همان دقتی که در صرف افعال در زبان عربی وجود دارد. در زبان عبری نیز هست....



arif  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۵:۱۲  ]

slam saiyed azz.
dar madenah va mkahe bary tan doaa kardam.omed ast hamesheh qalam va qdam tan dar khaedmat den va kherad bashad. arif. kabul
*****************
درود عارف عزیز



ماکوان  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۴:۵۷  ]

وای که شما چقدر خوب می نویسد!



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۴:۳۸  ]

محتضر جان داد و دادند آن سه دوست
نعش او را سوي قبرستان عبور
آن يكي شمعي نهاد از روي كر
و آن دگر اشكي فشاند از روي زور
ثروت و زن هر دو برگشتند، ليك
رفت خوبي‌هاي او، با او به گور



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۴:۳۵  ]


زماني كه ميرسيد شريف جرجاني، (صوفي مشهور و نويسنده كتاب صدف ميرزا جامع المقدمات) در بستر مرگ قرار داشت، فرزندش از او درخواست وصيتي نمود. سيد فرمود: «بابا به حال خود باش!»



پویا  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۳:۴۱  ]

سلام استاد
تازه ترین گفتگوی دکتر محمد مجتهد شبستری را در این آدرس بخوانید :

http://mojtahedshabestari.blogfa.com/post-12.aspx



kourosh  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۲:۲۹  ]

سلام دوباره

آقا عطا الله یادم رفت پیشنهاد کنم لینک این وب سایت (http://www.behnevis.com/) رو پائین پنجره کامنت به صورت همیشگی‌ بگذارید که همه استفاده کنند.

پاینده تر باشید...

کورش



kourosh  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۲:۰۴  ]

سلام

من این وبسیت (http://www.behnevis.com) را برای کسانی که به فونت فارسی‌ دسترسی‌ ندارند و میخواهند کامنت بگذارند توصه میکنم. خیلی‌ ساده است. فقط کافیست کلمات فارسی‌ رو با حروف انگلیسی‌ (پینگلیش) بنویسند. یک نرم افزار به طور آتوماتیک آنرا به فارسی‌ تبدیل می‌کند. متن فارسی‌ شده رو بعدا میشه توی هر صفحه‌ای کپی‌-پست کرد.

پاینده باشید...

کورش



فرزانه  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۱۲:۰۴  ]

بايد كمي تامل كرد .بايد كمي عميق ديد تا متوجه شويم شكست شب در برابر رنگ



مسعود پیوسته - خبرنگار سایت رادیو گفت و گو  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۰۹:۵۴  ]

سلام جناب آقای دکتر مهاجرانی
نمی دانم آیا برنامه های رادیو گفت و گو را از سایت این شبکه رادیویی می شنوید یا نه؟ چنانچه در لا به لای کارها سری هم به این سایت رسانه ملی می زنید، امیدوارم به این پرسش ها پاسخ دهید:
1- ارزیابی حضرتعالی از فعالیت های "گفت و گو محور" این شبکه رادیویی در جمهوری اسلمی چیست و آیا کمترین قرابتی با آن پیشنهاد حضرتعالی در زمان وزارتتان دارد که گفتید " رسانه ملی فقط یک شبکه اش را به من بسپارد؟"
2- در سال 81 از سوی مقام رهبری، مساله " مهندسی فرهنگی " در کشور مطرح شد و در سال نخست حضور دولت نهم ( از سوی دولتمردان حوزه فرهنگ) موضوع " مظلومیت فرهنگی " مساله فرهنگ کشور شد ( که هنوز به شکل کمرنگ وجود دارد) ودر پی آن ، بحث عملیات رفع ظلم از ساحت فرهنگ ، ارزیابی شما از آغاز تا پایان این ماجرای " مهندسی و مظلومیت " چیست؟



سودابه رادفرد  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۰۹:۲۳  ]

سلام مجدد
در نظرها ديدم خواننده‌اي راجع به "مرشد و مارگاريتا"نوشته و شما در پاسخ گفته‌ايد كه نقدي بر آن نگاشته‌ايد.
اگر امكان دارد اين نقدتان را اينجا نيز بگذاريد.
سپاسگزارم
************************
http://mohajerani.maktuob.net/archives/2007/04/12/822.php



سودابه رادفرد  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۰۹:۲۰  ]

سلام
لطيف بود و مخملين اين نگاه!



ش.ا  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۰۹:۰۱  ]

با عرض سلام و احترام ، " هان ای دیده عبرت بین از دیده عبر کن هان . . . " خاقانی می فرماید با آن قصیده معروف که در آن دوران معمولا در دبیرستان اغلب دانش آموزان حفظش می کردند و "در هر نگاه چشمها پیامی نهفته است "
که هم دیده پاک بین می خواهد و هم تیز بین



مسعود  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۰۵:۲۳  ]

با تشکر از آقای دشتی ابادانی من اصل شعر را پیدا کردم:
Once upon a time, son,
they used to laugh with their hearts
and laugh with their eyes;
but now they only laugh with their teeth,
while their ice-block-cold eyes
search behind my shadow.
There was time indeed
they used to shake hands with their hearts;
but that’s gone, son.
Now they shake hands without hearts
while their left hands search
my empty pockets.
“Feel at home”! “Come again”;
they say, and when I come
again and feel
at home, once, twice,
there will be no thrice—
for then I find doors shut on me.
So I have learned many things, son.
I have learned to wear many faces
like dresses—homeface,
officeface, streetface, hostface,
cocktailface, with all their conforming smiles
like a fixed portrait smile.
And I have learned, too,
to laugh with only my teeth
and shake hands without my heart.
I have also learned to say, “Goodbye”,
when I mean “Good-riddance”;
to say “glad to meet you”,
Without being glad; and to say “It’s been
nice talking to you”, after being bored.
But believe me, son.
I want to be what I used to be
when I was like you. I want
to unlearn all these muting things.
Most of all, I want to relearn
how to laugh, for my laugh in the mirror
shows only my teeth like a snake’s bare fangs!
So show me, son,
how to laugh; show me how
I used to laugh and smile
once upon a time when I was like you.



لیلا. ن  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۰۳:۴۳  ]

چقدر دوست داشتنی بود این مکتوب شما. اشک آمد به چشمانم



علی  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۰۰:۴۶  ]

دکتر خیلی لذت بردم!
نمی دونم دکتر ابن چیه که توی وجود شما ست اما مطمتنم که چون از دلت بر میاد بر دل همگی می شینه!
بلدا تون مبارک
میدونید دکتر یه جای دیگه هم نوشتم اونچی شما رو غیر قابل پیش بینی کرده ایته که هم تحلیل هاتون رو میشه ایتجا خوند و هم خاطراتتون و خیلی چیزای دیگه که هر کدومش برای ما ها دنیایه
از ایت که مدتیه با مکتوب شما آشنا شدم در پوست خود نمی گنجم!
****************
درود



مرتضی  
[ ۸۷/۱۰/۲ در ساعت ۰۰:۴۵  ]

سلام
از یک نظر شب یلدا جالب است . ایرانیان طولانی ترین شب را نماد تولد خورشید و روشنایی گرفته اند وآن را جشن می گیرندآیا این گواه مثبت اندیشی نیاکان ما نبوده است ؟



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۲۳:۵۸  ]

این شعر را از گابريل اوكارا ( GABRIEL OKARA ) شاعر افریقائی اهل نیجریه برای خوانندگان مکتوب انتخاب کرده ام :

روزگاری

فرزندم! روزگاري بود كه
آدم ها با قلبشان ميخنديدند
و با چشم شان:
اما امروز تنها با دندانهايشان ميخندند
در حالي كه نگاهشان، سرد و غريب
سايه ام را از پشت سر مي پايند.

به راستي زماني بود كه
آدم ها با قلبشان دست ميدادند
اما فرزندم گذشت آن زمان.
امروز آنها بي قلبشان دست مي دهند
در حالي كه با دست چپ
جيب خالي ام را مي كاوند.

«خانه خودت است»، «باز هم بيا»
چنين مي گويند و چون باز مي آيم
و خود ماني رفتار مي كنم
بارِ ديگر در كار نيست
درها به رويم بسته مي مانند.

پس بسيار چيز ها آموخته ام، فرزندم!
آموخته ام كه چهره ام را با نقاب های گوناگون بپوشانم
همچون جامه هاي گوناگون – نقاب خانه،
نقاب اداره، نقاب خيابان، نقاب مهماني،
با لبخند هايی مناسب هر نقش
همچون صورتك هايي نقاشي شده.

نيز آموخته ام من
كه تنها با دندانهايم بخندم
و بي قلبم دست بدهم.
آموخته ام بگويم:«خدا نگه دار«
حال آنكه دلم ميگويد:«برنگردي!»
و بگويم:«از ملاقات شما بي نهايت خوشوقتم»
حال آنكه سخت بي تفاوتم
و بگويم:«لذت بردم از مصاحبت شما»،حال آنكه سرشارازملال گشته ام.

اما باور كن فرزندم
مي خواهم همچون خودم باشم در گذشته ها
زماني كه همچون تو بودم.

مي خواهم از ياد ببرم همه اين نقش ها و نقاب هارا
از آن پيش تر، مي خواهم ديگر بار خنديدن با قلبم را بياموزم
زيراخنده ام درآينه، تنها دندان هايم رانمايش ميدهد
راست همچون نيش هاي زهر آگين مار يا كژدم!

پس به من بياموز فرزندم،
چگونه بخندم،
چگونه همچون گذشته ها با قلبم بخندم
و همچون تو، خودِ خودم باشم.
*****************
درود
بسیار درخشان بود.



پویا  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۲۳:۰۵  ]

سلام سید
نوشته ات مرا با خود برد. نمیدانم به کجا اما هر کجا بود با صفا بود آنجا !
یاد دوران دانشجوییم افتادم با تلخی و شیرینی هایش, یاد محبت انسانها به هم, یاد نگاه هایی که هرگز نمیتوان معنای آنها را روی کاغذ آورد, یاد شبی برفی از شبهای آخر ترم که روی نیمکت پشت دانشکده فنی تنها نشسته بودم و با خدا حرفهای خصوصی میزدم....
کاش همیشه اینطور بنویسید. کاش میشد از سیاست ننوشت. مخصوصا که جدیدا در بیشتر موارد مخالف شما نوشته ام....
زنده باشید...



سجاد اقدامي راد  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۲۰:۴۵  ]

سلام،
يکي از دوستان خواندن کتاب "مرشد و مارگاريتا" (اميدوارم نام کتاب را درست نوشته باشم) را به من سفارش کرد. ياد دارم که در نوشته‌هاي شما (نمي‌دانم در مکتوب بود يا در روزنامه‌ها ) ارجاع‌هاي (برابر فارسي ارجاع را نمي‌دانم) بسياري به اين کتاب ديده بودم. مي‌خواستم خواهش کنم من را راهنمايي کنيد که چه برگردان‌هاي فارسي از اين کتاب هست و شما کدام را سفارش مي‌کنيد.
سپاسگذارم.
شاد باشيد.
******************
ترجمه معروف این کتاب همان کار آقای میلانی ست. من هم نقدی بر آن ترجمه نوشته ام.



سلیمی  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۲۰:۱۶  ]

زیباست بسیار زیبا.



hgjut  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۹:۰۸  ]

yaldaa ba milaad hamkhanevade nist?



مهدی حسینی  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۸:۵۲  ]

درود
زیبا و گیرا .
بدرود



آزاده  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۸:۲۳  ]

سلام
وقتتان به خیر.
من با آینه های دردار گلشیری راحت تر کنار آمدم ولی شازده احتجاب را نمی فهمم.چه کنم ؟



حسن عاملی  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۸:۱۶  ]

جناب آقای مهاجرانی
زیبا بود و گیرا چونان همیشه .
یلد ا بر شما مبارک .
شاد باشید و سلامت



واحه  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۸:۰۹  ]

چه جاي دنج و دوست داشتني است نيمكت هاي پشت دانشكده ادبيات سابق و علوم 2 امروزين دانشگاه اصفهان. براي من پراز خاطرات بحث و گفت و گوي دانشجويي است و تدارك برنامه هاي تالار دانشكده!
خدا بيامرزد دكتر معتمدي را كه آن چه دانشگاه اصفهان است بلندنظري او بود و همتش . فضا آنقدر مهرپرور و رويايي است البته اگر آدم هايش نباشند!!
شب خوبي اش اين است كه سپيده ي اميدي دارد. روز اما تفته و خسته رخت بر مي كشد.
يلداي دلنشيني ساختيد. دست مريزاد./



behzad jj  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۶:۰۴  ]

با درود

هنوز هم بعد از سال 55 تاريخ ما شب دراز آهنگ است / يادمان باشد زماني هم تاريخ به دست شماها رقم خورد!

ايران سربلند ايراني سرفراز



شیما اصفهانی  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۴:۰۵  ]

همیشه شب های یلدا کنار خانواده بودم و واز درک لذت اون شب ها غافل.حالا که از همه دورم دیشب برای اولین بار فهمیدم شب های یلدا چه لذتی داشت که من بدون هیچ ارزشگذاری از کنارشون می گذشتم.دیشب فقط قسمت کوتاهی از هر برنامه رو دیدم وبا شعر محمد علی بهمنی که با صدای آقای کاکاوند در برنامه دو قدم مانده به صبح شنیدم فقط بی صدا اشک حسرت می ریختم...
ابن تنها تکثیر تاسف انگیزه یک احساسه.میدونم



بهزاد  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۳:۱۷  ]

سلام دکتر .خواندم و لذت بردم.
فقط وقتی فکر میکنم فردا کیهان راجع به این مقاله شما چه ها که نخواهد نوشت تلخی جانم را فرا میگیرد/نمیدانم واضح نوشتم یا نه؟

یک دریانورد



اعلا میر جمالی  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۲:۵۸  ]

باسلام وعرض ادب
آیا بین حاج آخوند شما و حاج آخوند پدر با ستانی پاریزی نسبتی تاریخی وجود دارد ؟
با تشکر
****************
نه. نسبتی نیست.



جینا  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۲:۵۷  ]

سلام
یلدایتان مبارک
چقدر زیبا بود. انگار ابی پرررنگ و خاکستری نگاه دخترک را دیدم وقتی کم مانده بود انارش بر زمین کوفته شود.....
بسیار حظ بردم
درود بر دل شیدایی استاد



.......  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۱:۴۷  ]

چه جالب!
يلدا؛
به عبري دختر
به سرياني ميلاد
نزد ميترائيان شب زايش خورشيد
نزد مسيحيان شب تولد مسيح
چه بافته ها و برساخته هائي!
"تاريخ" هم ايا جز اين بافته هاست؟



عليرضا صادقي  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۱:۰۱  ]

آنكه مي گوييد دوستت دارم
دل اندوهگين شبي است
كه مهتابش را گم كرده است
اي كاش عشق را زبان سخن بود...



يك  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۱:۰۰  ]

سلام جناب استاد
يلدا يعني زندگي آنقدر كوتاه است كه يك لحظه بيشتر با هم بودن را جشن مي گيريم.
يلدا مبارك



ساروی  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۱۰:۲۲  ]

سلام بر نشانه لفکه
مثل همیشه عالی بود. اقای دکتر صمیمانه از خداوند مسالت توفیق روز افزون شما را دارم.
سوال هم داشتم: علاوه بر کتابهایی که در کتاب "حکایت هم چنان باقی است" ذکر فرمودید جه کتبی را پیشنهاد می کنید؟



Youness  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۰۸:۳۸  ]

Hi,
First I apologize for writing in English. Unfortunately, I do not have Farsi Keyboard right now.
I have made a blog, just to write my thoughts and ....
It has been a long time I have not written anything special in Farsi and as a result, I really can not write properly.
As you are a good writer, I would be really grateful if you could advice me about the writing rules and styles. How should I write?
Indeed, introducing some references, particularly on web, would be really helpful.
Manoon az lotfetoon,



بیم موج  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۰۸:۱۴  ]

سلام آقای دکتر. این هم قسمتی از شازده احتجاب گلشیری تا از وی یادی کرده باشیم.


- تو خيلي عقبي، شازده. پس كي مي‌خواهي شروع كني، هان ؟
ششلول پدر بزرگ بود، سنگين و سرد. تيك‌وتاك بي‌انتها و مداوم ساعت‌ها تمام اتاق را پر مي‌كرد و بوي نا و بوي شمع‌هاي نيم‌سوخته و بوي فخرالنساء كه آ‌ن طرف، توي تاريكي، ايستاده بود. شازده بلند گفت :
- كاش پنجره را باز كرده بودم تا اقلأ اين بوي نا ...
و سرفه كرد. اما مي‌دانست كه هر چقدر هم بلند سرفه كند نمي‌تواند آن شيشه‌‌هاي بزرگ يكدست درها و پنجره‌‌ها را بلرزاند. و باز سرفه كرد.
شازده احتجاب مي‌دانست كه فايده‌يي ندارد، كه نمي‌تواند، كه پدربزرگ، هميشه، مثل همان عكس سياه و سفيدش خواهد ماند: مثل پوستي كه توي آن كاه كرده باشند؛ سطحي كه دور از او و در آن همه كتاب و عكس و روايت‌هاي متناقص به زندگي‌اش ادامه خواهد داد. اما مي‌خواست بداند، به خاطر خودش و فخرالنساء هم كه شده بود مي‌خواست بفهمد كه پشت آن پوست، پشت آن سايه روشن عكس و در لا‌به‌لاي سطور آن همه كتاب ... و بلند گفت :
- بايد كاري بكنم.
و سرفه كرد. و در لابه‌لاي آن همه فراش خلوت و خواجه‌باشي و شاطر و فرياد‌هاي كور شو، دورشو و زن‌هاي حرم و كنيز‌ها كه مي‌ريختند توي حوض و كشتي مي‌گرفتند ... لخت ؟جد كبير، حتماً، مي‌خنديده. و خاطر انورش را انبساطي... و سكه شاباش مي‌كرده و زن‌‌هاو كنيزها كه مي‌ريختند روي هم، تودهُ گوشت زنده و سفيد تكان مي‌خورده، مي‌خنديده، درهم مي‌رفته، با دست و پايي كه گاه‌به گاه بيرون مي‌مانده. تودهُ گوشت كه باز مي‌شده باز جد كبير شاباش مي‌كرده. آن‌سو، پشت اين همه، پدر‌بزرگ ايستاده بود يا نشسته؟ طرحي مبهم از كودكي چاق و كوتاه يا بلند و باريك با موهاي پر‌پشت و يا ... و چشم‌هاي ؟ با شمشير و كلاه و چكمه و برق تكمه‌‌ها و للـه ‌باشي‌‌ها و وزير و مشيرهايش. حاكم ولايت ... نمي‌دانم كجا. و شايد اگر فرصتي دست مي‌داد و به سلام نمي‌نشست و آخوندها نمي‌آمدند تا دعا به ذات اقدس بكنند و يا امرا به پابوس مشرف نمي‌شدند ...
- اگر چشم گنجشكي را دربياورند تا كجا مي‌تواند بپرد؟
و سرفه كرد، بلند و كشدار. و فهميد كه نمي‌تواند و رها كرد تا پدربزرگ همچنان عكسي بماند نشسته بر تختي يا بر پشت اسبي رام و يا پشت آن تودهُ گوشت بي‌شكل و زنده و خندان



امین  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۰۶:۰۹  ]

یلدا از و-ل-د و هم خانواده با میلاد و ... نیست؟



فرزاد حسنی  
[ ۸۷/۱۰/۱ در ساعت ۰۵:۰۳  ]

سید بزرگوار
سلام !خواستم یادی کرده باشم از دوستان در این شب یلدا و به رسم دوستی و ادب این بیت "خاقانی "را تقدیم کنم :

"همه شبهای غم آبستن روز خراب است

یوسف روز، به چاه شب یلدا بیند "

روزگارتان خوش و بر وفق مراد باد!فرزاد حسنی – یلدای 87- تهران