fatema  
[ ۸۶/۶/۱ در ساعت ۱۴:۵۹  ]

عالی است و من اینگونه شعر ها را دوست دارم



مهيار  
[ ۸۶/۵/۱۹ در ساعت ۰۰:۳۷  ]

سلام آقاي دكتر من از هوادار شما و قلمتان هستم لطفا وبلاگ خود را هميشه به روز كنيد تا ما در اين دوري از بيشتر بهره ببريم دوست دارم دوباره شما را در ايران ببينم اين خواست همه جوانان ايران است به اميد فردا ...........



ثمین  
[ ۸۶/۵/۱۵ در ساعت ۱۴:۵۵  ]

سلام عمو عطای عزیز
شرق هم توقیف شد و...

کلمه رو ادامه میدین؟
*****************
سلام
در مکتوب ادامه می دهم، شاید در جایی دیگر هم



آزاده  
[ ۸۶/۵/۱۵ در ساعت ۱۲:۰۸  ]

سلام
خبر توقیف شرق را شنیده اید؟می گویند به خاطر یادداشت مسعود بهنود است.حالا کلمه هم متوقف می شود؟
راستی جواب ایمیلم را نمی دهید؟
باز هم تولدتان را تبریک می گویم.همیشه زنده باش
***************
سلام
اعلام کرده اند که به خاطر مصاجبه با ساقی قهرمان توقیف شده است.
سبز باشید در روزگار خاکستری



دشتی آبادانی  
[ ۸۶/۵/۱۵ در ساعت ۱۰:۲۰  ]

بسیاری از انقلابیون بعد از رهائی از سلطه و بدست گیری قدرت شیوه حاکمان قبلی را پیش میگیرند تعرب بعد الهجره یعنی باز گشت قهقرائی در زندگی بعد از هجرت
وحشی بافقی شرح حال تعربهای مکرر بعد الهجره خود را اینگونه توضیح میدهد:
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنی
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم!

عقل و دین باخته ی دیوانه ی رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود!
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود!

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت!
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت!

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت!
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت!!!

اول آن کس که خریدار شدش من بودم!
باعث گرمی بازار شدش من بودم!

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او!
داد رسوایی من شهرت زیبایی او!

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر !
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر!

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر!

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود!
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود!

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی ست!
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی ست!

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی ست
نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست!

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود!
زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی یار دگر باشم به!
چند روزی پی دلدار دگر باشم به!

عندلیب گل رخسار دگر باشم به!
مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به!

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش؟
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست!
می توان یافت که بر دل ز منش یاری هست؟

از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی!
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی!

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است!
راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است!

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است!
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است!

بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر!
با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر1

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو افسرده شود؟
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم؟
سر خوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه ی عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند؟
چه هوس ها که ندارند هوسناکی چند؟

یار این طایفه ی خانه بر انداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می شوی شهره به این فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به، که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری ست، مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند!
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر "وحشی" هوس روی تو رفت!
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت!

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت!
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت!

حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند





: