m  
[ ۸۶/۳/۲۵ در ساعت ۱۱:۴۱  ]

سلام قبلا هم نوشتم ولي نمي دانم چراثبت نشده . از شما خواستم كه در اين فرصت زيبا از شاهنانه و نظامي داستانهايي همانند قصه شيرين و هفت خوان بزرگمهر بيرون كشيده و شرح دهيد همان كاري كه سعيدي بزرگ كرد كه جوانان امروز ايران بيش از هر چيز به يافتن هويت ديرين خويش نياز دارند . كه فردا افسوسش مي خوريم هم ما و هم شما . راستي قصه شيرين به كجا رسيد و من چگونه مي توانم هم اكنون آن را بخوانم . چون ممكن است اين هيولاي سانسور تا ديري در ايران خفته باشد هر چند كه نفس هاي آخرش را مي كشد.ممنون.



حمید رضا  
[ ۸۶/۳/۶ در ساعت ۱۷:۰۸  ]

سلام آقای مهاجرانی
قصیده بهمن کدام است؟ از قصه شیرین چه خبر ؟



طاهره  
[ ۸۶/۳/۶ در ساعت ۱۱:۲۴  ]

برای برادرم نوشته شما را می خوندم لبخند تلخی زد و گفت هه مردم ما حافظه روزانه شون هم دچار مشکل شده ......؟؟!!
اخیرا کتاب 1984 جورج اورل رو می خوندم چه قدر با اوضاع این روزای ایران شبیه است ؟!
آقای مهاجرانی عزیز به نظر شما امیدی هست ؟؟ما که به کلی نا امید هستیم



نصرت الله جمالی  
[ ۸۶/۳/۵ در ساعت ۱۴:۰۰  ]

اواخر سال 55 بود؛ ساواک قم دنبال من می گشت (کسی زیر شکنجه مرا لو داده بود )یکی از بچه ها به من خبر داد از ترس گرفتار شدن به تهران فرار کردم رفتم نزد فخر الدین حجازی به او قصه را گغتم او مرا به فردی معرفی کرد به نام آقای مجمع که به واسطه او به کارگاه گرافیک و چاپ و نشر معرفی شدم هم کار یاد گرفتم و هم گرفتار ساواک نشدم . گذشت و گذشت تا برای امام جماعت دانشگاه شاهد چند روزی به جای یکی از دوستان رفتم یک روز استاد حجازی را دیدم که می خواهد برای شرکت نماز جماعت وارد نماز خانه شود هرچه اصرار کردم که نخست ایشان وارد شود نشد تا این که به طنز گفت: می ترسم ضد روحانیت محسوب شوم ؛ ما وارد شدیم و او بعد از ما خدایش بیامرزد که قدرت عجیبی در تأثیر گذاری داشت .نامش زنده باد و یادش گرامی



دشتی آبادانی  
[ ۸۶/۳/۵ در ساعت ۱۳:۳۱  ]

ليس الغريب غريب الشام واليمنِ
ألا من رأى الطفل المفارق أمـه .. رأى كل أم وابنها غير أمه

وبات وحيدا في الفراش تحثـــه .. فلا تلحياني إن بكيت فإنما

وإن مكانا في الثرى حظ لحده .. أحق مكان بالزيارة والهوى

بعيد الكرى عيناه تــــبتدران .. يبيتان تحت الليل ينتجيان

بلابل قلب دائم الخفقــــــــان .. أداوي بهذا الدمع ما تريان

لمن كان في قلبي بكل مكان .. فهل أنتما إن عجت منتظران
ترجمه ابیات فوق را از قلم رسای جناب آقای دکتر مهاجرانی بخواهید



بوشهري  
[ ۸۶/۳/۵ در ساعت ۱۱:۰۵  ]

آقاي مهاجراني از اينكه يادي از آقاي حجازي كرديد ممنونيم. اما بايد پذيرفت كه اشتباهات بزرگي كه اوائل انقلاب در زمينه هاي سياسي و فرهنگي رخ داد درست يا غلط به نام بسياري از بزرگان آن دوران گذاشته شده است. آقاي حجازي هم از بزرگان آن دوره است كه يا در اين اشتباهات نقش داشته و يا اينكه مخالف بوده اما سكوت كرده كه نوعي همراهي تلقي ميشود. شايد خيلي ها دوست داشته باشند كه آن دوران را با اشتباهاتش فراموش كنند و اينطوري است كه اقاي حجازي و خيلي هاي ديگر از يادها ميروند و به عمد فراموش ميشوند حتا توسط دوستانشان. ما نيز خاطرات سخنراني هاي پر هيجان اقاي حجازي را در بوشهر به ياد داريم. از خداوند براي وي مغفرت ميطلبيم



هستی حکمت  
[ ۸۶/۳/۴ در ساعت ۲۳:۱۳  ]

داکتر صاحب جناب مها جرانی باز هم باز سلام ...
کاش دیگر اصلا انقلابی در هیچ گوشه دنیا نشود تا ما شاهد کنار گذاشتن افراد مواثر نباشیم .می بینید ما قربانی انقلابیم.



علي جوان  
[ ۸۶/۳/۴ در ساعت ۲۰:۵۶  ]

جناب مهاجراني عزيز!
بد جور دلتان بياد آقاي حجازي گرفته....اي كاش كمي هم دلتان براي زناني كه بيرحمانه بنام بدحجابي مورد ضرب و شتم نيروي به اصطلاح انتظامي قرار ميگيرند مي سوخت....شايد هم ما عادت كرده ايم كه با وجدان در خواب زندگي كنيم....اين فرهنگ خشونت در اين نيرو از كجا آمده؟؟؟ مسلما نميخواهيد بگوييد ناشي از فرهنگ اسلحه در آمريكاست؟؟؟



mohammad  
[ ۸۶/۳/۴ در ساعت ۱۶:۵۱  ]

سلام آقای دکتر
گر راست گویم فتنه خیزد.از باغ رعیت اگر ملک خورد سیبی غلامان ،آن درخت را از بیخ درآورند. چی بگم آقای مهاجرانی.این سنت بد بدرقه کردن ریشه در بالا دارد. آخه نسل نو از کجا باید فخر الدین را بشناسد؟! روزنامه،صدا و سیماو.... جامعه ی ما آنقدر سیاست زده شده که سر گرمی تندیس سیاست نمی گذارد حتی بفهمیم فخر الدین کیست ؟.
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم !.



ارس  
[ ۸۶/۳/۴ در ساعت ۱۳:۱۴  ]

سلام
یادواره ی زیبایی بود آقای مهاجرانی . اما میدونید مشکل کجاست: در برنامه نویسی کامپیوتر یک سری برنامه ها هستند که روی اتفاقات کار می کنند، یکسری دیگه هم فقط یکبار اجرا میشند (مثل برنامه های وب) اما سری آخر همیشه refresh میشن. حکایت این روزگار هم مثل این برنامه هاست اما متاسفانه هیچ گاه از نوع سوم نیستند. یا یکبار ادما میان و میرن. یا باید اتفاقی مثل مرگ بیفته که پرونده ی مثلا اقای فخرالدین حجازی بیاد رو.
چیز دیگه ای هم که به ذهنم میرسه اینه که معمولا اشتباهات افراد را خیلی پررنگ تر می بینیم و این اشتباهات در داوری درباره انها اثر ویرانگری دارد.
به امید آن روز که به قول شاملو:
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
موفق باشید





: