رویا  
[ ۸۶/۱۰/۲۵ در ساعت ۰۰:۴۴  ]

به غم فرو نروم دیگر که صفای گمشده را باز یافتم....ممنونم خیلی زیبا و دلنشین بود ...گوئی من هم شخصیتی از این داستان بودم مثل سایهء علی که به دنبالش می دوید..قرین صد هزاران نقش و معنی....ممنونم



مهدي اراسته  
[ ۸۶/۱/۲۳ در ساعت ۰۱:۲۲  ]

سلام حضرت استاد عيدشما مبارك مثل هميشه عالي بود منم مثل بقيه عزيزان اشك امانم نداد سالهاست اخبار شمارادنبال ميكنم ازجلسه راي اعنمادمجلس 5 اكثركتابهاي حضرت عالي را خوانده ام ازهمان زمان دنبال يك عكس ازشمابراي اتاقمم اين برنامه اي كه عزيزان ديده اندرا نديده ام ازهمان روزي كه اقاي ابطحي ادرس سايت حضرتعالي رانوشت تا امروزحتي يك مطلب هم روهم ازدست نداده ام متن بيشتروقتها نظرنمي دم باخواندن مطالب زيبا نمي تونم بنويسم استادسال85خردادماه برادرم رفت بيش خدا دانشجوي مديريت علامه طباطبايي بود لطف كنيدتعدادي شعريامتن اكر امكانش بودوفرصت داشتيددرهمينجا مرقوم بفرماييد تادركنارعكس ان نازنين برادر بزارم انانكه كه خاك رابه نظر كيميا كنند اياشود كه .....
*********************
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود



رضا  
[ ۸۶/۱/۲۲ در ساعت ۱۴:۲۳  ]

جناب مهاجرانی، باز هم سلام
داستان کفش را خواندم و چقدر لذت بردم . . . و به هنگام خواندن برای آن پسر(ها ) اشک ریختم. میدانيد چرا؟ آخه من خودم یه وقتی مجبور بودم از همون کفشهای لاستیکی بپوشم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . حالا به من لطف میکنین و اجازه میدین داستان کوتاهی برایشما و خوانندگان با احساستون بگم ؟ فکر میکنم قبول کنن . . کاملا واقعیه . . . . .
روزی از اداره اومدم بیرون . ناگهان چشمم به اتومبیل همکارم افتاد. آقا دزده دو چرخ جلوی اتومبیل را باز کرده بود و بجاش سنگ زیر اتومبیل گذاشته بود
برگشتم به محل کارم. به همکار دیکه مطلب رو گفتم. یواش یواش موضوع به همکارم که بله . . . یه لاستیک ماشینت کم باده . . . . . به نظرم پنچر باشه . . . . . مثل اینکه هر دو لاستیک کم باد یا پنچر بود . . . نه بابا . . . مثل اینکه یک چرخ رو دزد برده بود شروع کردم و کم کم ذهن همکارم رو برای شنیدن واقعیت اماده کردم و بهش توصیه کردم بریم ببینیم چه بايد کرد . همکارم که از بس من در محل کار هم دوستش میداشم و میدارم و هم خیلی سربه سرش میگذاشتم اول فکر کرد باز هم اونو دارم سر کار میگذارم ، و لی بهش نهیب زدم که موضوع یه کمی جدیه . . . . . بالاخره توی راه پله ها واقعیت رو کم کم بهش گفتم. . . . . . نزدیک اتومبیل رسیدیم . بیچاره میخواست فردای انروز با زن و بچه هاش بره مسافرت. زود لاستیک یدک خودم و یه همکار دیکه رو دادیم که بره و لاستیک تهیه کنه و بیاد لاستیکه های قرضی مارو بده . در همین حیص و بیص که داشت لاستیک هارا به اتومبيل می بست من تو دلم گفتم :" خدا یا هر چه سنگه بايد به پای لنگه بخوره؟". . . . . و در این موقع دیدم یه مرد بینوا داره با یک پای لنگ از جلوی همه ی ما رد میشه . . . . . . بلا فاصله یاد داستان مردی که کفش نداشت و مینالید و ناگهان مردی را دید که اصلا پانداشت افتادم . از فکر و گفته خود پشيمان شدم و خدا را استغفار گفتم .
جناب مهاجرانی ، برای شما و خوانندگان گرانقدرتان ارزوی سلامتی و نیکبختی دارم .



زهرا  
[ ۸۶/۱/۲۱ در ساعت ۲۱:۵۲  ]

سلام
داستان خيلي قشنگي بود.
يك سوال داشتم...
چرا هميشه از اسم "علي نوراني" براي شخصيتي كه همه ميدونن خودتون هستيد استفاده مي‌كنيد؟



DR JANNESHAN  
[ ۸۶/۱/۲۱ در ساعت ۲۰:۲۷  ]

DEAR DR
I READ YOUR SHORT STORY. I REMEMBERED MY CHILDHOOD. THE CLIAMAX OF THE STORY WAS "NAN BERENJI" SINCE I AM FROM KERMANSHAH



امینی  
[ ۸۶/۱/۲۱ در ساعت ۱۱:۲۱  ]

سلام
از اصحاب دایره المعارف بزرگ اسلامی هستم. نمیدونم دل خوشی ازشون دارین یانه. البته من جزء کوچکی هستم و سوالی دارم. درباره سلمان فارسی و تز دکتری شما. امیدوارم بتونم ایمیلی از شما پیدا کنم. این ایمیل منه البته می دونم گرفتارین اما بزرگواری می کنید اگه جوابی بدین تا سوالمو ازتون بپرسم.mds_amini@yahoo.com
---------------------------------
سلام
به مکتوب سوالتان را ایمیل کنید



رضا.چ  
[ ۸۶/۱/۲۰ در ساعت ۱۸:۱۸  ]

دكتر مهاجراني عزيز
بسيار سپاسگزارم از داستان زيبايي كه نوشتيد. هميشه از شخصيت شما لذت ميبرم. همچنين از قلم و سوادتان.

مخلص شما
رضا.چ



خوشي  
[ ۸۶/۱/۲۰ در ساعت ۱۰:۲۹  ]

با سلام خدمت سيد بزرگوار آقاي دکتر مهاجراني
آقاي دکتر خواهشمنم با آن نثر مخصوص به خودتان و ديدگاه منحصر بفردتان در خصوص ملوانان انگليسي و حواشي آن نظرتان را ابراز فرمائيد.
با تشکر



réza farsian az paris  
[ ۸۶/۱/۲۰ در ساعت ۰۰:۳۴  ]

salam aghaye dr mohajerani
avvalin bar ast ke dastani az shoma mikhoonam. ghablan ba shoma az tarighe sokhanranie maroofetan dar estizah ashna shode boodam va sakht shifte. yek bar ham shoma ra dar daneshkadeye adabyate tehran molaghat kardam. hamishe az sokhanane shoma lezzat bordeham va in bar ham ba khandan e dastanetan chenan lezatti nasibam shod. be har hal be tabrike man baraye dastanetan niazi nist, vali an ra bepazirid.movaffagh hastid, movaffaghtar bashid.



javad  
[ ۸۶/۱/۱۹ در ساعت ۱۷:۰۴  ]

noon valghalame va ma yastoroon
baradare aziz shoma ra ghadri mishenakhtam vali ta be hal ingune az asaretan ra nakhandeh budam besiar ziba va amigh bud ashk bar dideganam neshast. eradateman sad chandan shod az kuzeh haman borun taravad ke daroost
sale khubi dar kenare khanevadeh dashteh bashid
eradatmand
javad
australia



منوچهر  
[ ۸۶/۱/۱۹ در ساعت ۱۲:۲۸  ]

سلام آقاي دكتر
منم مارون روديده و ميشناسم و...
داستان جالبي بود مخصوصا اونجايي كه از مارون ،قبرستان ارمنيها ،تپه،گهر واز حاج آخوند گفته شد ياد وطن افتادم همه اينا رو بجز حاج آخوند كه صحبتش و شنيدم با رها وبارها ديده ام
قسمت روز نوشت فعال نيست اگه ممكمه فعال بشه كه بتونيم استفاده كنيم



حسین  
[ ۸۶/۱/۱۸ در ساعت ۱۸:۴۲  ]

سلام
دکتر خسته نباشید.شاد باشی
دلم می خواهد که پاسخ برخی سوالهایم را شما بدهید
هویت را برایمان از منظر خودتان تعریف کنید؟
خوشبختی و لذت را همین طور؟
آقای دکتر در مورد سوال دوستم حامد درباره آتش نامیرا
سخت جواب داده اید.راحترش کنید.خداست؟ اسلامست؟
مردمند؟ عشق است؟..........چیست؟
مرسی دکتر جان



sedighe  
[ ۸۶/۱/۱۸ در ساعت ۱۲:۴۷  ]

آقاي مهاجراني سلام . سوال من درباره اين پست نيست . شما در مصاحبه نوروزي تان در اعتماد از نويسندگان تحت فشار روس در دوران سياه استالين مثال بسيار آورده بوديد كه خوشحالم كرد. اخر كسي كه سلمان رشدي را گوشه رينگ انداخت و بدون آنكه كتابش در دسترس ايرانيان قرار گيرد آنگونه به او تاخت اكنون از نويسندگان گرفتار در سانسور و ايدئو لوژي مثال مي آورد . راستي اكنون نظرتان درباره سلمان رشدي چيست .تاختن به كسي كه صرفا رماني نوشته بود و نظراتش با شما فرق داشت را چگونه توجيه مي كنيد؟ آيا او هم حق نداشت بد بنويسد ؟ احمد كسروي هم حق نداشت؟ لطفا براي من روشن كنيد چه كسي حق دارد ؟ انتظارم اين نيست كه خود را محاكمه كنيد اما اي كاش مي شد بدون بيم از عقوبت نظرتان را راجع به كتاب كذايي توطئه آيات شيطاني بگوييد .
*************************
نظرم را در باره سلمان رشدی و ایات شیطانی در کتاب "نقد توطئه " نوشته ام همچنان به آن نقد باور دارم!



كلاس اولي  
[ ۸۶/۱/۱۸ در ساعت ۰۹:۵۳  ]

باز گو تا قصه درمانها شود
بازگو تا راحت جانها شود

دوستي در يكي از يادداشتهاي خود نوشته بودند كه تعجب مي كنم كه اقاي مهاجراني با توجه به اينكه يكي از شخصيتهاي سياسي و دولتي مطرح بوده اند به جاي پرداختن به مسائل مهم سياسي روز به بازگو نمودن قصه بسنده نموده اند .
به تعبير راسل اين قصه ها و حتي حوادث غير واقعي هستند كه بيشتر مورد اقبال قرار مي گيرند و منشا تحولات بسياري در جوامع بشري مي گردند درست مثل قصه هاي مثنوي و قصه هاي قراني و يا قصه هاي شاهنامه



احسان یزدان پناه  
[ ۸۶/۱/۱۸ در ساعت ۰۴:۳۹  ]

یواش یواش دارم خواننده پاتوقی اینجا می شوم. دو تا مطلب:
1. چندین و چند بار است نظرات خوانندگان یاداشت هایتان را می خوانم. در خیلی از موارد آخر حرف می رسد به وزارت و وکالت شما. گاهی با ذکر دریغ از روزگار گذشته و گاهی با امید بازگشت. انگار تکلیف خواننده با موقعیت مکتوب و نویسنده اش روشن نیست. چطور با این کنار می آیید؟ نمی دانم چرا اما اصلا دلم نمی خواهد شما به عالم سیاست برگردید. ترجیح می دهم کسی باشد که به رضا میان ماندگاری فرهنگ و نشائگی قدرت اولی را انتخاب کند.
2. نفهمیدم چرا فرهاد آن روز نرفت خانه علی؟ و چرا فرهاد توی قصه رها شد.



ib-anari  
[ ۸۶/۱/۱۷ در ساعت ۲۰:۱۸  ]

اقای دکتر همشهری گرامی سلام
همیشه وقتی حیدر بابای شهریار را میخوانم زندگی خودم را دران می بینم اما این بار داستان شما تداعی کننده روزگار سخت دوران کودکیم شد وناخود اگاه چشما نم پر از اشک شد.



zahra  
[ ۸۶/۱/۱۷ در ساعت ۰۶:۰۲  ]

Ba Salaam:
nemidanam in dastan haghighi bood, va az khaterate koodaki knodetan bood ya na. Vali ghalbe ma ra shekast va ask az cheshmanam jari shod. hichvaght fekr namikardam ke koodaki bashad ke inghadr mahroomiat madi dashte bashad. Madar dar in dastan vaghean khnoome besyar besaz va ba menaate tabh boode and. Delam baraye pedar misoozad. Hich chizi sooznak tar az in nist ke pedari natavanad baraye farzandash faraham konad.midanam ke dar an zaman cheghadr delash shekasteh bood. Be har hal be gholi miguyand : " dar khaneh ma agar ronagh nist safa hast." shoma khoshbakht boodid ke yek khanevadeh garm va samimi dashtid, va in ra nimtavan ba mal va servat taviz kard.yek otaghe kolnagi vali ba kanoone garme khanevadegi sad sharaf be yek kakhe sard va bi mohabat ra darad.
Kheyr pish.



مروايد  
[ ۸۶/۱/۱۶ در ساعت ۲۱:۳۵  ]

سلام . سال نو را تبريك عرض مي‌كنم
داستان قشنگي بود



فاطمه  
[ ۸۶/۱/۱۶ در ساعت ۱۸:۲۴  ]

نه!
شادی من آن جفت کفش نو نبود که برايم خريدی من دستانم سرد بود و وقتی تو دستانم را گرفتی و گفتی مبارک باشد خنديدم ..خنده ی من به کفش نبود به دستان گرم تو بود باور کن!
نه!
شادی من آن کتابی نبود که برایم خواندی ..آن یک سطر بود که تا رفتن بهار برايم شوق ميزاييد. تو نوشته بودی سعی کن زندگی را عميقا نفس بکشی.



اعلا میرجمالی  
[ ۸۶/۱/۱۶ در ساعت ۱۶:۲۳  ]

با سلام وعرض ادب
معمولا در خانواده ای با حس وحال داستان و ساکن پشت باغ فردوس برای مادر واژه "ننه" ملموس تر از کلمه بکار برده شده
مامان می باشد .
موفق باشید



محمد  
[ ۸۶/۱/۱۶ در ساعت ۱۳:۳۸  ]

با سلام
واقعاً كه داستان بسيار جالبي بود. به اميد روزي كه انديشمنداني همچون شما باز هم به وزارت ارشاد راه بيابند تا بتوانيم شاهد شكوفايي فرهنگ اين مرز و بوم باشيم.



afshin  
[ ۸۶/۱/۱۶ در ساعت ۱۲:۵۵  ]

سلام دكتر جان
سال نو مبارك
ياد روزي افتادم كه اين داستانم را از شبكه تهران با صداي خودتان شنيدم ، چقدر گريه كرديم، داستانتان سرشار از همان احساسات پاكي بود كه در كلامتان ديده بودم.
هميشه موفق باشيد



مهدی  
[ ۸۶/۱/۱۶ در ساعت ۱۱:۰۲  ]

با عرض سلام
بسیار جالب بود. آدم مجبور میشه که تا آخرشو بخونه!
ولی یک احساس غم انگیز و حسرت به آدم دست میده!؟ چرا؟؟



علیرضا60  
[ ۸۶/۱/۱۶ در ساعت ۱۰:۲۰  ]

خواندم .زیبابود. بیادکلاس درس تحلیل شاهنامه که با شما داشتیم.



پریسا کلائی  
[ ۸۶/۱/۱۶ در ساعت ۰۰:۵۵  ]

سلام آقای دکتر، خواستم بگویم که چقدر از خواندن این داستان کوناه "کفش عید" لذت بردم. خاصیت داستانهایی که از شما خوانده ام همیشه همین طور بوده، جمله اول را که می خوانم دیگه نمیشه بقیه اش را نخوند، از همون کتاب اول هم که از شما خوندم همین طور بود؛ بهشت خاکستری، یادمه هوا تاریک شده بود که کتاب را خریدیم ولی تا برسیم خانه توی همون نور کم چراغ های خیابون و با وجود تکون های ماشین نصف کتاب را تموم کردم. سال نوی خوبی داشته باشین و همیشه سرزنده و شاد باشین



رضا  
[ ۸۶/۱/۱۵ در ساعت ۲۳:۵۵  ]

سلام سید
نوروز بر شما مبارک.
با خواندن این داستان به یاد روزی افتادم که خاطره ی خرید کفش را برایمان تعریف کردید. چه دوران خوب و پر امیدی بود که زود به یاس تبدیل شد.
آیا امکان دارد داستان هایتان را در یک نشریه چاپ کنید که امکان پیگیری آن برایمان وجود داشته باشد؟
با سپاس





: