كلاس اولي  
[ ۸۵/۱۲/۲۰ در ساعت ۱۳:۱۹  ]

به ياد كارشناسان و اعضاي هيئت دولت فعلي افتادم تفاوتشان با آن اقاي مهندس در اين است كه كراوات و كت شلوار پوش نيستند طوري ديگر لباس مي پوشند و مهندس صداشان نمي كنند چيز ديگري صداشان مي كنند و تنها فصل مشتركشان يدك كشيدن نام كارشناس است



محمدی  
[ ۸۵/۱۲/۱۹ در ساعت ۰۰:۴۷  ]

داستان شما را در اعتماد خواندم. اعتماد این روزها جای خالی شرق را حسابی پر کرده است. داستان این هفته شما بوی کویر دکتر شریعتی را می داد . با این تفاوت که در اون جا دکتر زده به سیم آخر اما راوی داستان شما ظاهرا دلش برای آقای مهندس سوخته . البته هر دو داستان در یک نکته مشترکند. شریعتی در پایان کویر اشاره ای به قصه شاغلام دارد .شاغلامی که دوره هفت پادشاه را دیده بود! ولی در کل با همه پراکندگی که در داستان به چشم می خورد و گاهی ذهن را اذیت می کند مثل اشاره به محمد علی کبری که معلوم نیست کی و چیکاره است و در داستان چه نقشی دارد، داستان خوبی بود . می شود گفت فشرده تاریخ لااقل پنجاه ساله ایران هم هست. شخصیت پردازی کدخدای ده و تبلیغ هادی به عنوان یک خرده بورژوازا برای پدر تاجدار ، سرنوشت غمبار اصلاحات ارضی در جامعه سنتی ایران ، مدرنزاسیون پوشالی آن دوران و .. همه و همه را می شد از دل داستان بیرون کشید. کاش می شد داستانی نوشت که تاریخ امروز بلکه فردا را هم تصویر می کرد. باز هم ممنون.



اعلا میرجمالی  
[ ۸۵/۱۲/۱۸ در ساعت ۲۰:۲۵  ]

سلام
آقای مهاجرانی
این داستان به نوعی در عالم واقعیت در زمانی که من کودکی هشت ساله بودم در روستای مهرآباد (فراهان )نزدیک هزاوه اتفاق افتاده است
روستای کزاز وخرابی پل و....همگی بنوعی در روستای مهاجران وپل دو آب عینیت دارند
جالب بود



طرفه  
[ ۸۵/۱۲/۱۸ در ساعت ۰۴:۰۶  ]

سلام. خيلي زيبا بود. موفق باشيد



امين  
[ ۸۵/۱۲/۱۸ در ساعت ۰۱:۳۷  ]

سلام آقاي دكتر فكر كنم خواندن كتابهايتان و تمام مقالاتتان در روزنامه ها دليلي باشد بر علاقه مندي من به قلم زيباي شما اين نوشته هم زيبا بود مانند ديكر نوشته ها كمي خنده تلخ تر را تنها به همراه داشت

در ضمن در گذشت رسول ملا قلی پور را به شما تسليت مي گويم



احسان یزدان پناه  
[ ۸۵/۱۲/۱۷ در ساعت ۲۰:۳۲  ]

خیلی غریب نیست ، جفت کردن تراژدی و کمدی در ادبیات. منتها وقتی قصه می شود قصه خودمان و حال روز الانمان در مسیر همین تصویرهایی که شما نقل کرده اید معنا پیدا می کند. آدم محتاط تر شود در خندیدن



ماندانا.  
[ ۸۵/۱۲/۱۷ در ساعت ۱۲:۴۱  ]

سلام آقا سید.من هر روز اینجا یه سری میزنم و از مطالب زیباتون استفاده می کنم.نظر دوستان رو خوندم.منم که خبر رو شنیدم شوکه شدم.شنیدین میگن وقتی ماه یا خورشید میگیره توی مملکت یکی از بزرگان می میره؟رسول ملاقلی پور بزرگ بود مگه نه؟



امیر  
[ ۸۵/۱۲/۱۷ در ساعت ۱۱:۵۶  ]

سلام آقای دکتر
درگذشت رسول ملاقلی پور باعث تاسف شدید شد به خصوص اینکه ایشان تازه از زیارت قبر شش گوشه ارباب بی کفنمان حسین صلوات الله علیه بازگشته بودند. این مصیبت را به تمامی اهل فرهنگ و هنر تسلیت عرض می کنم.
عمر عباس کیارستمی، محسن مخملباف، مجید مجیدی، جعفر پناهی به بلندای آفتاب باد.



حسین  
[ ۸۵/۱۲/۱۷ در ساعت ۰۳:۰۰  ]

سلام

وطن جایی که خوش باشی.اگر هم خوش نباشی کسی آزارت

نده. اگر رفتید و این طور راحت هستید.حداقل برای مدتی آرامش

خیلی خوبه.



سادات  
[ ۸۵/۱۲/۱۷ در ساعت ۰۰:۰۸  ]

بسیار عالی بود .خصوصا اسطلاحات دهاتی ها مثل قین مرغا پاره میشد.(با بفح شین).به یاد دهمون قودجان افتادم که این روزها پذیرای هزاران تفر جمعیت است که برای تعزیه اربعین تا 28 صفر انجا شرکت میکنند.دست ما کوتاه و خرما بر نخیل .امسال را نمیتونیم شرکت کنیم چون اینجا هستیم.



محمدی  
[ ۸۵/۱۲/۱۶ در ساعت ۲۲:۲۷  ]

آقای مهاجرانی مرگ ملاقلی پور این آخر سال بد جوری شوکه مان کرد. می بینید آقایان به قول بهنود به چه نعش کشی افتاده اند. دیروز که خبرش را شنیدم گفتم مقاله فردای کارگزاران حتما درباره او خواهد بود. شما نوشته بودید چطور می شود یکی در میان کتابها آدم کشی کند. ولی آقای مهاجرانی همیشه آدمها نارنجک به خود نمی بندند تا فرهنگ را از بین ببرند. گاهی ذره ذره فرهنگ را جوانمرگ می کنند. حرفهای گلشیری درباره جوانمرگی در ادبیات یادتان هست؟ درباره حاج رسول سینمای ایران حیف است ننویسید.



ساحل  
[ ۸۵/۱۲/۱۶ در ساعت ۱۴:۱۳  ]

سلام آقای مهاجرانی

امید دارم که شادکامی همراه همیشگی لحظه هایتان باشد.نوشته هایتان درست شبیه خودتان هستند،مرموز،صبور،پر کنایه و در عین کندی آدم را دنبال خودش می کشاند.
نمی دانم نفس کشیدن زیر سقف آن آبی آرام بلند و گام گذاردن بر خاکی که نه از آن زاده ای و نه در آن زیسته ای و نه در آن خواهی خفت چگونه است،باور اینکه رفته اید هم دشوار است ، مسعود بهنود در کتاب ما می مانیم نوشته بود :.. ما می مانیم ، این سرنوشت ماست ... به دعوت کسی نیامده ایم که به عتابش برویم و ....
اما حالا هم اورفته است و هم وزیر فرهنگ و ارشادمان رخت و بخت خود از این دیار برده و عطایش را به لقایش بخشیده است.نمی خواهم شعار بدهم و بگویم باید می ماندید و مبارزه می کردید و زندان می رفتید و .... اما می خواهم بنویسم که هنوز برای من آن مهاجرانی هستید که از سر کلاس هیدرولوژی گریختم تا استیضاح اش را از رادیو بشنوم و حسودی ام بشود به دانسته هایش ...
شاد باش و شاد زی که در ایران هنوز نفسی می آید و می رود که گرچه ممد حیات است اما گاه مفرح ذات نیست

*************************
دوست گرامی
خانه ما اینجا نیست! البته به دشواری می توان تعبیر آبی آرام بلند را برای آسمان لندن به کار برد. ......





: