محمد موحد  
[ ۸۵/۱۲/۱۵ در ساعت ۰۲:۳۰  ]

آقای دکتر سلام
کسی که اون قصه زیبا و وزین رو در مورد صلاح نوشت باید گامهای بعدیش بلندتر و استوارتر باشد.من گامی فراتر از داستان صلاح در این قصه ندیدم.نمیدانم مرا بخاطر مبارک میآورید یا نه اما
به هر صورت دوستدار شما و خواننده حرفه ای گاهنوشت شما هستم.
به امید کامروایی روز افزون شما



فرزانه  
[ ۸۵/۱۲/۱۲ در ساعت ۰۹:۵۲  ]

سلام اقای دکتر داستان جالبی بود اسم زیبا رو که خوندم یاد کتاب برف افتادم و چه زیبا جمیله را زیبا می گویید مطمئنا حس خاصی القا می شه در ضمن ÷پیگیری شما هم قابل تقدیر هست



خرمگس  
[ ۸۵/۱۲/۱۲ در ساعت ۰۹:۱۱  ]

سلام!داستان بسیارزیبایی بود.حتما می دانید که آقای صنعتی در ویژه نامه اعتماد مقاله مشکل هدایت شما رانقدکرده اند وچه نقد لطیف وبه دور از غرضی!چنانکه اصلا درآن احساس نمی شود که شما موردنقدقرارگرفته اید.ضمن اینکه همه چیز درآن گفته شده است.آقای محمدرضا سرشار هم درهمان ویژه نامه مقاله ای درباب بوف کور دارند بالحنی بسیار ملایم که آن هم تامل برانگیزبود.چون درنظراول اسم آقای سرشارراکه دیدم باشناختی که ازایشان داشتم احساس کردم شاید مطالب تندی درباب هدایت نوشته باشند که چنین نبود.خواهش می کنم نظرتان رادرباره نقد آقای صنعتی بر نوشته شما مرقوم فرمائید.متشکرم
************************
نقد ایشان هنوز به دستم نرسیده است..



محمد رضا  
[ ۸۵/۱۲/۱۱ در ساعت ۲۱:۲۸  ]

سلام
عصر جمعه است و از سر بي حوصلگي سري به سايتتون زدم كه ديدم داستان جديدي دارين . از احساس سيالي كه در ذهن داريد و با اون مي تونيد قلم بزنيد به وجد ميام.جايي خواندم كه گفته بودين مي خواهيد وقت رو وقف داستان و رمان كنيد . بسيار ناب است .
پر از الهام باشيد. تا بعد .



صالحی  
[ ۸۵/۱۲/۱۱ در ساعت ۲۰:۴۴  ]

آقای دکتر،
مورخان می گویند یکی از عوامل پیدایش رنسانس اروپا مطالعه آثار یونانیان و دیدن روزمره آثار یونان و روم باستان توسط مردمان آن خطه بوده است. اگر شهر رم و آتن را در نظر بگیرید اکثر بناهای تاریخ قدیم آنها درون شهر جای دارد و در دیدرس روزمره مردم عادی و روشنفکران(مدرسه آکادمیای افلاطون، دادگاههای یونان قدیم، سالنهای تئاتر، سنای روم، مجسمه های اساطیر و فلاسفه بزرگ و...). منظور زندگی کردن در گذشته نیست، بلکه توجه به عقبگرد بزرگی که به دلایل گوناگون حادث شده است و منجر به عقب ماندگی شده است.
آن چیز که مسلم است مردم ما در مقایسه با دیگر تمدن های قدیم خاورمیانه که رو به اضمحلال و حتی نابودی نهاده اند( مصر، سوریه، عراق و...) پتانسیل خاصی در این زمینه دارند، ولی متاسفانه این پتانسیل به طرز خاصی در طول تاریخ به هدر رفته و می رود. عرب ستیزی بالقوه و بالفعل، تمایل به تغییر اسلام و ساختن مدلی ایرانی از آن، افراط گرایی های بیهوده از قبیل مساله شیعه و سنی و... از مظاهر این هدر رفتگی می باشند. به طوری که هم اکنون اولویت ایرانی بودن یا مسلمان بودن به بحثی روزمره تبدیل شده است.
آیا شما به عنوان یک روشنفکر و مورخ سعی کرده اید سهمی ولو کوچک در هدایت صحیح این پتانسیل داشته باشید؟



ثمین  
[ ۸۵/۱۲/۱۱ در ساعت ۱۴:۰۰  ]

سلام دکتر مهاجرانی عزیز
خوبین؟ فکر نمی کنم که منو یادتون باشه ولی من همیشه شما رو به یاد دارم. روزنوشته هاتونم می خونم. گفتم بعد از مدتها که از نوشته هاتون بهره بردم و دلم هم براتون تنگ شده بود یه عرض ادبی کرده باشم.
راستی برای مردم ایران دعا کنید
به امید دیدار و با آرزوی شادی

ثمین.س.م
****************************
ثمین گرامی سلام!
چه خوب کردی که به عمو سرزدی.شاد و سبز و سربلند باشی



طرفه  
[ ۸۵/۱۲/۱۱ در ساعت ۱۱:۵۵  ]

ولی عجب داستانی بود از بس فکرمو مشغول کرد دوباره خوندم. امیدوارم باقی را بنویسید



جوان  
[ ۸۵/۱۲/۱۱ در ساعت ۱۰:۳۸  ]

ای بابا! خانه را عوض میکنیم یعنی چی؟!
برای خانم beautiful توضیح بدهید که شما در زندگی به هر جا رسیده اید علاوه بر هوش سر شار ,به یمن پوست کلفتی بوده است.
این حساسیت های بیهوده را دور بیندازید.



رجبعلی محمودی  
[ ۸۵/۱۲/۱۱ در ساعت ۰۶:۴۳  ]

سلام آقای دکتر
امیدوارم حال و احوال مبارکتان خوب باشد. داستان را می خواندم به اسم زیبا که رسیدم با خود گفتم این کی هست که یک دفعه پرید وسط داستان. در حال خواندن داستان بودم اما ذهنم مشغول بود که سرانجام متوجه شدم که زیبا همان جمیله است.در ضمن سوالاتی هم از شما دارم و آن اینکه اولین کتاب داستانی که خواندید چی بود و چه انگیره ای سبب شد که به هنر داستان نویسی رو بیاورید؟
با سپاس فراوان
***************************
زندگی...



محمد  
[ ۸۵/۱۲/۱۰ در ساعت ۲۲:۵۲  ]

سلام
نمی دونید به خوندن داستانهاتون چقدر مشتاقم!!!
این دو- سه ماهه شاید هر روز به وبلاگتون سر می زدم تا شاید نوشته ای ....

تا اینکه "ریحان" رو خوندم..
باور نمی کنید . ولی چهار پنج بار خوندمش.
از اون روز شاید بیشتر به سراغ وبلاگتون اومدم روزی دوبار سه بار یا...
به قول خودتون "قصه ها از واقعیت واقعی ترند"
ولی خاطره های شما هم با وصف زیباتون چیزی از قصه کم ندارن
همیشه دوستتون دارم.
برای لذت بردن از باغ فردوس لحظه شماری می کنم.
اگر بگذارد.........





: