محمدی  
[ ۸۵/۱۲/۱۳ در ساعت ۱۷:۴۱  ]

سلام آقای مهاجرانی. قصه صلاح ماجرایی را در ذهنم زنده کرد، حیفم آمد برای شما ننویسم. یک معلم ادبیاتی داشتیم - خدا سلامتش کند- خیلی آدم با حالی بود. داستان هم می نوشت. یکبار برایمان تعریف می کرد که همسایه ای داشتیم در قبل از انقلاب ، همیشه خدا ، مست بود . هر روز پس از غروب وقتی سور و سات مستی اش به راه بود می رفت پشت بام و زمین و زمان را فحش می داد. بعد از مدتی که اثر مستی می رفت زنش - سلطان - گلایه می کرد که تا کی می خواهی به این کارها ادامه بدهی ؟ چرا کفر می گویی . وقتی یادش می آمد که در پشت بام به خدا چه توهینی کرده است ، بی معطلی دوباره می رفت بالای بام و نصف شب دوباره فریاد می کشید که " ای خدا سلطان می گوید من به تو این حرفها را زدم. اگر درست باشد من خیلی غلط کرده ام. من خیلی بیجا کرده ام که .... " آقای اکبری می گفت این ماجرا هر روز تکرار می شد.



محمد موحد  
[ ۸۵/۱۲/۱۰ در ساعت ۰۲:۰۱  ]

بسیار زیبا و برای من آمیزه ای بود از باور پذیری وخیال.
برای مخاطبان حرفه ای گاه نوشت شما لذتبخش خواهد بود اگر
از ایندست نوشته های شما بیشتر بخوانند.



علیزضا  
[ ۸۵/۱۲/۹ در ساعت ۱۳:۵۵  ]

سلام
چون شما و فکور وبقيه را در همان سالها می شناختم به حال وهوای سالهای 53 و54 رفتم .تجدید خاطراتی لذت بخش بود البته با تصویر گری استادانه شما.
من چون هنوز وهر روزه ان فضاها را می بینم حال ویژهای ÷یدا کردم .
عزت مستدام



مهناز سواديان  
[ ۸۵/۱۲/۹ در ساعت ۰۰:۲۲  ]

سلام آقاي دكتر
محشر بود . .
هر وقت مطلبي از شما خوانده ام اشك شوق از چشمهايم سرازير مي شود . دعايتان مي كنم.
هماره سلامت باشيد.



علي ظهوري از بيرجند  
[ ۸۵/۱۲/۸ در ساعت ۰۰:۳۵  ]

سلام استاد عزيزم
مسئوليت استفاده از واژه استاد را كامل ميدانم بسيار در تلاشم تا از نزديك مردي را كه مسير زندگيم را عوض كرد ببينم
خانم معصومه غلام پناه همكارتان در مركز گفتگو شاهد اين تلاشهاست در هر جا هستيد حق يارتان
مرا از احوال شريفتان بي خبر نگذاريد
****************************
سیز و سربلند باشید.



امیر  
[ ۸۵/۱۲/۷ در ساعت ۲۳:۵۱  ]

بسیار زیبا بود
یاد یک جمله از یک فیلم افتادم به این مضمون که انسان در جنگ ممکن است کسی را نشانه برود که اگر او را میشناخت بهترین همنشینش بود



ali  
[ ۸۵/۱۲/۷ در ساعت ۱۸:۵۱  ]

با سلام و امید شادکامی
استاد عزیزم
با تشکر از متن زیبا و دلچسبتان.داستانها هر یک موید این نکته اند که قلم قصه نویسی شما به غایت کوشیده و از درون متن پختگی
می جوشد./ چند سوال از محضر مبارک جنابعالی داشتم:
1.آبا رمان (چاه بابل)اثر ماندگار و خواندنی رضا قاسمی را
خوانده اید؟نظرتان در مورد آن چیست؟
2.در مورد راهنمایی (هفته نامه بهمن)ممنون.در مورد ماهنامه
(گزارش گفتگو)نیز ممنون می شوم اگر راه نما باشید.
3.در صورت اقدام به چاپ (باغ فردوس و موسم هجرت به شمال)
در خارج از کشورآیا برای انتشار قصه شیرین نیز آنجا اقدام میکنید؟
4.ارادت شما را به دکتر شرف الدین خراسانی بارها به شمائل
گوناگونی دریافته ام.امکان پذیر است تا روزنوشتی را به ایشان
و رابطه خودتان با وی اختصاص دهید؟
با تشکر از شما
سلامت باشید و پایدار
************************
چاه بابل را خوانده ام. مثل بقیه کارهای آقای قاسمی درخشان و زیباست.در مورد انتشار در خارج کشور فعلا باغ فردوس را تجربه می کنیم. در مورد دکتر شرف مطلبی نوشته ام. در کتاب"حکایت همچنان باقی ست.." چاپ شده است.



کسري  
[ ۸۵/۱۲/۷ در ساعت ۱۱:۵۲  ]

سلام
عالي بود داستان يا واقعي نميدانم ولي براي من واقعي بود من آن شهر و دانشگاه و دانشکده و خوابگاه وباغ نباتات وکوهنوردي در صفه را البته 12 سال بعد از شما تجربه کرده ام



ايراني  
[ ۸۵/۱۲/۷ در ساعت ۱۰:۱۶  ]

در پاسخ به اظهارات رييس جمهورمحترم آقاي احمدي نژاد در خصوص اينكه فرموده بودند: «ايران به فناوري توليد سوخت هسته‌اي دست پيدا كرده و حركت ايران در اين مسير مانند قطاري است كه روي يك ريل يكطرفه حركت مي‌كند و در آن توقف، دنده‌عقب و ترمز جايي ندارد.ما به فضل الهي چندي پيش ‌دنده‌عقب و ترمز اين قطار را كنديم و دور انداختيم و به آنها نيز اعلا‌م كرديم؛ قطار ملت ايران در اين مسير ترمز و دنده‌عقب ندارد». عرض مي كنم جناب آقاي احمدي نژاد درخصوص دستيابي به فناوري هسته اي ،اين نتيجه رانه شما، بلكه حاصل تلاش كارشناسان ومسئوليني است كه از زمان نخست وزيري آقاي ميرحسين موسوي شروع شده وامروزما نتيجه آن را ميبينيم .وضعيت اين قطاركه به نقطه رسيده اينگونه نبوده كه بدون ترمز ودنده عقب بوده باشد؛ كه هر انساني اگر قدري تامل كند پي ميبرد براي رساندن يك قطار به مقصد نياز به ترمز وعقب گرد نيز مي باشدزيرا گاهي موانعي پيش مي آيد كه براي رفع آن، نياز به مكث درحركت مي باشد واگر شما آنگونه كه خود بيان فرموديدترمز ودنده عقب اين قطاررا كنده ايد اين سوال مطرح مي شود كه اگر مانعي پيش آيد چگونه مي خواهيد به حركت ادامه دهيد؟ خود ميدانيد ولازم به پرسش نداريد زيرا اعلام كرده ايد يكي از نخبگان مي باشيد. مانع اگر كوچك باشد شايد بتوان عبور كرد اما امان از آن روزي كه برخورد قطار بدون ترمز با يك مانع بزرگ باعث واژگون شدن آن شود. اگر ملت ايران تعدادي با راي دادن به شما وتعدادي با سكوت باعث شدند لكوموتيوران اين قطار شويد شما حق نداريد بااين قطار اين گونه رفتارنماييد زيرا كه اموال شخصي اتان نيست.به شماتوصيه ميكنم از كمك وهمفكري تمام خيرخواهان اين مرزوبوم جهت تعمير وبازسازي قطار كمك بگيريدتا درآينده پشيمان نشويد.روي ديگر سخنم با ملت فهيم ايران ومسئولين دلسوز مي باشد كنترل قطار رابه انسان ديگري بسپاريد ازآن روزی واهمه دارم که لكوموتيوران نسبت به كندن فرمان قطار نيز اقدام نمايد



پندار  
[ ۸۵/۱۲/۶ در ساعت ۲۲:۰۰  ]

سلام جناب دکتر مهاجرانی
امکان دارد در سایت شرایطی فراهم کنید تا به صورت فایل به کتاب های شما دسترسی داشته باشیم؟،به خصوص برای آنهایی که خارج از کشور زندگی می کنند.
باتشکر ایمانی



دانيال  
[ ۸۵/۱۲/۶ در ساعت ۱۸:۴۶  ]

سلام . بسيار خوب و جذاب بود. خداوند يار و ياورتان باشد.



نورالهدی توفیق  
[ ۸۵/۱۲/۵ در ساعت ۲۳:۰۴  ]

صلاح چون بچه كركوك بو،د شراب مي خورد. چون عراقي بود، عميق و آتشين بود. چون كرد بود، ويران بود. و چون ويران بود، رمزآلود بود.
نوشته تان جالب بود. حضور عراقي ها يا نيمه عراقي ها و ترانه هاي عراقي هم براي من جالب تر. كاظم الساهر آوازه خوان و موسيقي داني است كه البته برخي از ترانه هايش بويژه شعرهاي نزار و شعراي عرب ديگر بد نيست.
همان دختر جوان عراقي: خواننده هميشگي نوشته هاي شما



رضا  
[ ۸۵/۱۲/۵ در ساعت ۲۳:۰۴  ]

سلا جناب دکتر
پرسشی دارم که امیدوارم بودم یادداشتی در این زمینه از شما ببینم.
چرا مسایل بسیاری از پیامبر در کتب شیعه نقل شده که هم توسط انسانهای مورد قبولی نوشته شده هم مجوز چاپ می گیرد. اما هر کجا کسی آنها را نقل می کند متحجر شناخته می شود؟
اگر با این رویکرد مخالفیم چرا سعی در مبارزه ریشه ای با این امور نمی شود؟
******************************
حرف درستی است. ما همیشه از سرشاخه ها شروع می کنیم.



علی  
[ ۸۵/۱۲/۵ در ساعت ۱۸:۴۸  ]

سلام ...از سالیان گذشته به زبان و قلمتان علاقه مند بودم و مدتها قبل گاهی نوشته های شما را می خواندم اما مدتی بود وقت نکرده بودم ...خیلی دلم گرفته بود و سخت دلگیر بودم با خودم گفتم به نوشته های آقای مهاجرانی مراجعه کنم شاید قدری آسوده شدم ..الان فقط این نوشته آخری را خواندم و لذت بردم و احساس سبکی و آرامش می کنم ......عزیز باشی



اردشیر  
[ ۸۵/۱۲/۵ در ساعت ۱۲:۰۰  ]

سلام
این متغیر نوشتن شما هم عالمی داره ..
درست زمانی که فکرش رو هم نمیکنی یه نشونی به آدم میده
ممنون آقای دکتر.



جوان  
[ ۸۵/۱۲/۵ در ساعت ۰۵:۴۱  ]

هیچوقت دانشجوی معتاد دیده اید؟ هیچوقت در خوابگاه دانشجویی را دیده اید که از نشئگی هرویین تلو تلو بخورد؟
من دیده ام,در مملکتی که حضرتعالی دولتمردش بودید...



خلیل  
[ ۸۵/۱۲/۵ در ساعت ۰۳:۰۱  ]

از آن آتش، انگار چیزی هم بر این نوشته ها پاشیده بود،
مزمزه می شد.



همسفر  
[ ۸۵/۱۲/۵ در ساعت ۰۲:۰۱  ]

قارئه الفنجان
جلست
جلست والخوف بعینیها
تتامل فنجانی المقلوب
قالت یا ولدی لاتحزن
فالحب علیک هو المکتوب
الحب علیک هو المکتوب یا ولدی
یا ولدی قد مات شهیدا
من مات فداءاً للمحبوب
یا ولدی یا ولدی
بصرت بصرت و نجمت کثیرا
لکنی لم اقرا ابدا فنجانا یشبه فنجانک
بصرت بصرت و نجمت کثیرا
لکنی لم اعرف ابدا احزانا تشبه احزانک
مقدورک ان تمضی ابدا فی بحر الحب بغیر قلوع
و تکون حیاتک طول العمر طول العمر کتاب دموع
مقدورک ان تبقی مسجونا بین الما و بین النار
فبرغم جمیع حرائقه
و برغم جمیع سوابقه
و برغم الحزن الساکن فینا لیل نهار
و برغم الریح و برغم الجو الماطر و الاعصار
الحب سیبقی یا ولدی
احلی الاقدار یا ولدی
بحیاتک یا ولدی امراه عیناها سبحان المعبود
فمها مرسوم کالعنقود
ضحکتها انغام و ورود
و الشعر الغجری المجنون یسافر فی کل الدنیا
قد تغدو امراه یا ولدی، یهواها القلب هی الدنیا
لکن السماءک ممطره و طریقک مسدود مسدود
فحبیبه قلبک یا ولدی نائمه فی قصر مرصود
من یدخل حجرتها من یطلب یدها
من یدنو من سور حدیقتها
من حاول فک ضفائرها
یا ولدی مفقود مفقود مفقود
یا ولدی
ستفتش عنها یا ولدی، یا ولدی فی کل مکان
و ستاسال عنها موج البحر و تسال فیروز الشطآنی
و تجوب بحارا بحارا
و تفیض دموعک انهارا
و سیکبر حزنک حتی یصبح اشجارا اشجارا
و سترجع یوما یا ولدی مهزوما مکسورا الوجدان
و ستعرف بعد الرحیل العمر
بانک کنت تطارد خیط دخان
فحبیبه قلبک یا ولدی لیس لها ارض او وطن او عنوان
ما اصعب ان تهوی امراه یا ولدی لیس لها عنوان
یا ولدی یا ولدی
نزار قبانی



رضا  
[ ۸۵/۱۲/۴ در ساعت ۲۳:۰۷  ]

سلام سید
بسیار زیبا بود.
لذت فراوانی از خواندنش بردم و از فضایی که در خوابگاه ترسیم کردید احساس نزدیکی کردم.
پاینده باشید





: