علي  
[ ۸۵/۸/۲۴ در ساعت ۰۲:۳۴  ]

من هنوز اندر خم يك سوال مانده ام !شما با اين روح لطيف و شاعرانه چگونه سالها بر كرسي سياست دوام آوردي و فجيعانه نشكستي؟!!!



hassan  
[ ۸۵/۸/۲۳ در ساعت ۱۸:۰۵  ]

I still believe the tiny tiny events would change our life. That is happend to me just today.
Peace of the Lord with you.
Hassan



عبداللطیف  
[ ۸۵/۸/۲۳ در ساعت ۱۱:۰۵  ]

با این همه لطافت رو به تزاید که در توست، نگرانم حاجی! من لندن را در الیور توئیست دیده ام و در دنباله دار شرلوک هولمز... سپاه خاموش و سبز درختانی خدنگ، ایستاده با گیسوانی موهوم و تنه هایی سترگ، کسانی یکه و دوگانه و به ندرت چندگانه و بی هیاهو در گذار. فروشگاه ها و فروشنده ها و لبخندها و ...
برای چون تویی که سرمایه اش کلام است، جان کلام تا کجا از دنیای بیرون مایه می گیرد. دیده ای که گاهی می نویسیم و بازمی گردیم و سطرهای نوشته را در پنجهء حرص مچاله می کنیم که هزار فرسنگ فاصله دارد از آنچه دلمان در پی واگویه آن است. شده است حتما که گاهی یله در بیابان سرد و سیاه وسنگلاخ حقارت کلمات وامانده باشی فقیر کلامی که درونت را معنا کند. کلمه کلیداست سید سالار. و این قفل های سنگین که بر پای گفتن گاهی قدمی را هم دریغ می کنند، به سحر تصویری توخ توخ می شوند! مثل تصویر دریایِ آبی متلاطمی که با کلمه به آرامش می رسد. " ...مسیح برخاست و به دریا گفت: " آرام باش!" و آرامش کامل حکمفرماشد."
با این همه لطافت رو به تزاید که در توست، نگرانم حاجی!





: