علیرضا  
[ ۸۴/۹/۹ در ساعت ۰۵:۰۶  ]

با عرض سلام حضور خانم دکتر جمیله کدیور

من یک دانشجوی دکترا هستم که در آمریکا تحصیل میکنم. مطالبی که بر شمرده اید کاملا صحیح و متین است. براستی من قصد زندگی در این سرزمین را ندارم، چون تعلق خاطر زیادی به میهن و عزیزانم دارم و همچنین از لحاظ فرهنگی تفاوت ما با غربیها بسیار است. ولی وقتی خاطرات ایران را مرور می کنم و وضعیت حاکم را از طریق روزنامه ها و اینترنت تعقیب میکنم میبینم که اصحاب علم و فرهنگ و هن درروضعیتی نا مطلوب می باشند و ظاهرا اینگونه است که برای قرار گرفتن در جایگاهی که به آن تعلق دارند باید خون دل خورند، تحقیر شوند و ملامتها کشند. البته :

نازبرورده تنعم نبرد راه بدوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

ولی در همین سرزمینی که به دیار کفر موسوم است رمز بیشرفت و آبادانی در سایه یک اصل است و آن : قرار گرفتن افراد در جایگاه شایسته.
امیدوارم به جای اینکه آدم به خاطر بی مهریها در میهن خود پوست کلفت شود، انرژی و توان خود را صرف اعتلای آن کند. توهمی که قرنهاست دست به دست میکنیم.
پیروز باشید.



Hamidreza  
[ ۸۴/۹/۷ در ساعت ۱۳:۵۸  ]

در داخل کشور فرصت برای درخشش وجود دارد اما بايد دانست که در کدام زاويه بايد ايستاد تا نور خورشيد مراتب رشد و درخشش را فراهم آورد.



مستانه  
[ ۸۴/۹/۷ در ساعت ۱۳:۱۱  ]

سلام خانم کدیور
درست می فرمایید. دیگرانی هم هستند که نظر شما و همکارتان را تایید می کنند. مثلا می گویند بر خلاف داخل کشور وقتی به خارج آمدند مردم فقط و فقط به ایشان توجه می کردند(البته از علت و منشاء این توجه سخنی به میان نیاوردند!) و به هنگام سخنرانی ناگهان نوری حصن و حصار ایشان شد(این که در فیلم ها سالن خالی به نظر می آمد لابد از اثرات همین نور بوده است!) و حاضران جلسه را آن چنان مسحور کرد که تو گویی همه هیپنوتیزم دست جمعی شدند و نزدیک به نیم ساعت مژه نزدند(باور بفرمایید هیچ غلو و اغراقی در کار نیست!) و مهم تر از همه این که در این لحظه دستی از غیب وارد شد و ضمن این که همگی را بر روی صندلی میخکوب کرد و فرصت فرار را از آنان گرفت، چشم و گوش حضرات را نیز باز کرد(از کیفیت این عمل خبری در دست نیست.البته به ظن قریب به یقین، چنین دستی کشیده های آبداری حواله گوش و سر وصورت افراد سر به هوا و بی توجه می کرده) و بسیار درد آور است که این افراد با این همه معجزات و کراماتی که در خارج از کشور از خود نشان می دهند، وقتی به ایران می آیند کسی حرفشان را باور نمی کند و سرچشمه نورشان آنچنان خشک می شود که جز تاریکی هیچ چیز دیگری در چهره شان دیده نمی شود.



Mohammad  
[ ۸۴/۹/۶ در ساعت ۱۹:۳۶  ]

موافقم.