milad  
[ ۸۴/۸/۲۳ در ساعت ۱۰:۴۹  ]

سلام به دوستان
نظرات دوستان را در مورد استهلال خواندم..الان دو سال است که رهبری در ايران شورايی را که اکثر آنان از اساتيد دانشگاه در همين رابطه هستند را مرجع تشخيص اين امر قرار داده اند. پس آنچه که رسما از ايران به عنوان عيد يا شب اول ماه اعلام ميشود نظر همين شورای علميست... آنان هم با قاطعيت و بر اساس تحقيقاتشان اعلام کردند که در شب پنجشنبه يعنی غروب چهارشنبه ماه مطلقا رويت نميشود حال اينکه چرا بعضی مراجع اعلام عيد کردند نميدانم..
به هر حال بايد يا به علم رجوع کرد يا به شواهد.. آنچه اعلام رسمی بود بر اساس علم بود...و رهبری هم دوسال است که به نظر اين شورا اعتماد و رجوع ميکنند..
شايد اعلام عيد توسط ديگر مراجع به دلیل تفاوت در ريشه فقهی آنان در اثبات شب اول ماه است.



F.H. Mostafavi  
[ ۸۴/۸/۲۳ در ساعت ۰۸:۴۸  ]

پابلو نرودا Pablo Neroda

غزلواره اي براي نمك

اين نمك را
درون نمكدان
زماني ديده ام در معادن نمك.
مي دانم باور نمي كنيد،
اما آواز مي خواند
نمك آواز مي خواند ،
پوستة معادن نمك آواز مي خواند
با دهاني پر از خاك .

در آن تنهايي بزرگ
لرزه بر اندامم افتاد
از شنيدن صداي نمك در برهوت.

نزديكي آنتوفاگاستا
نمك
صدايي بغض آلود دارد و
آوازي حزين.

در غارها
نمك ، نوحه مي خواند ،
كوهي از نور مدفون،
كليسايي شفاف
،بلور دريا،
فراموشي امواج .
و آن گاه
سر هر سفره اي در همه جاي دنيا،
شاهد حضور نمكين توئيم اي نمك !
كه نم نمك مي باري از نمك پاش
و مي ريزي آن نور حياتي را
بر غذاي مان.
پاسدار ذخيرةغذايي ي كشتي هاي سرگردان !
كاشف بزرگ درياهاي جهان !
نخستين ملاح آب هاي پر تلاطم دور و گم!
غبار درياها !
با چشيدن تو
بوسه مي زند شب اقيانوس بر زبان مان :
طعمي كه انتقال مي دهد به هر لقمه
عطر اقيانوس وار تو را ؛
و تلنگري بر نمكدان بس
تا بسي بيشتر از سپيدي دست آموز نمك
جاودانگي را با ما در ميان نهد.

ترجمه ی فریده حسن زاده (مصطفوی )




قهوه چيان  
[ ۸۴/۸/۲۲ در ساعت ۰۹:۳۲  ]

با سلام و عرض اردت.
مگر اعلمترين مجتهدين مورد قبول بقيه علما نيستند؟
مگر يك ماه بيشتر بايستي در آسمان رويت شود؟
چرا دين مردم را به بازي مي گيريم ؟
وقتي بنا بر فتواي آيت الله فاضل لنكراني در يكي از بلاد مسلمين (شيعه و سني اشاره نشده است) ماه رويت شد بايستي عيد اعلام شود را اگر ملاك بگيرند مشكل حل و حلاوت شيريني عيد فطر با استرس وارد شدن در گناه روزه گرفتن در عيد جايگزين خواهد شد. به اكيد تحول در اجتهاد و به روز شدن آن .



یدالله  
[ ۸۴/۸/۲۱ در ساعت ۲۲:۰۷  ]

اقای مهاجرانی هر روز بنویسید . و هر روز خوانندگان سایت شما مشتاقتر برای خواندن مطالب این سایت هستنتد پس چرا دریغ میکنید/



محسن فارسانی  
[ ۸۴/۸/۱۷ در ساعت ۱۵:۱۲  ]

به اعتقاد من هر کسی باید در رشتهْ علمی خودش نظر بدهد. همان گونه که مثلاً یک قصاب در امور نجاری نمی تواند صاحب نظر باشد. بدیهی است که امروزه رصد ماه و ستاره یک مسئلهْ علمی است و خوشبختانه امروزه اخترشناسان خبره در محیط های علمی و دانشگاهی ایران کم نیستند. نوابغ ایرانی حتی در ناسا نیز کرسی دارند. در زمانی که وقوع رخدادهای آسمانی از جمله برخورد اجرام آسمانی، گذر سیارگان، خسوف، کسوف و غیره گاه از چند ماه قبل قابل پیش بینی است. اختلاف نظر ۲۴ ساعته در روْیت ماه چه معنی می تواند داشته باشد دین، سیاست یا هر دو ؟



حسين سليمي  
[ ۸۴/۸/۱۶ در ساعت ۲۰:۴۰  ]

سلام دکتر عزيز

گاه دلتنگی شديد خود را با گذری بر مطالب هميشه خواندنی تان باز می کنم. گرچه تحولات اخير را فرصتی بزرگ برای باز انديشی اساسی در مبانی فکر دينی ميدانم برای اين باز انديشي بايد فراتر از آنچه در مباحث روشنفکری دينی مطرح می شود رفت که شايد در اين وادی نيز به بيراهه رفته و جوهر را فرو گذاشته باشند.
حسین سلیمی



an Iranian  
[ ۸۴/۸/۱۶ در ساعت ۰۹:۰۰  ]

واقعآ دین مردم آزاری است این دین شما. سر و صدای مسجدها در این ماه هزاران لعن و نفرین را برای اصحاب این دین میخرد. چرا این دین این همه به اذان و دعا و سر و صدا و مردم آزاری بسته است؟ آن هم در نصف شب و با بلندگوهای بزرگ و صداهای گوش خراش. من که هر بار صدای مسجدی مادر پیر و بیمارم را بیدار میکند هزاران نفرین و لعنت به اصحاب این دین می فرستم.



Mostafavi  
[ ۸۴/۸/۱۵ در ساعت ۱۰:۳۵  ]

شعری از سلمان هراتی :


من هم می میرم
اما نه مثل غلامعلی
که از درخت به زیر افتاد
پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند
وبا غیظ ساقه های خشک را جویدند
چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟

من هم می میرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زایمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسی جاجیم می بافد؟

من هم می میرم
اما نه مثل حیدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسی اسب های وحشی را رام می کند؟

من هم می میرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگی
پس مادرش کتری پر سیاوشان را
در رودخانه شست
چه کسی گندم ها را به خرمن جا می آورد؟

من هم می میرم
اما نه مثل غلامحسین
از مارگزیدگی
پس پدرش به دره ها و رود خانه های بی پل
نگاه کرد و گریست
چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟

من هم می میرم
اما در خیابانی شلوغ
دربرابر بی تفاوتی چشم های تماشا
زیر چرخ های بی رحم ماشین
ماشین یک پزشک عصبانی
وقتی که از بیمارستان بر می گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسلیت روزنامه
زیر یک عکس ۴ در ۶ خواهند نوشت
ای آن که رفته ای...
چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟



mohajer  
[ ۸۴/۸/۱۴ در ساعت ۱۸:۰۱  ]

با درود
جائی که ميشه به خاطر انتقاد رئيس جمهور از شهردار
از سر لج بعضی ها بشوند رئيس جمهور ،بعضی ها هم
شهروند تو شهروند زنجيره ای تو ی صف امت هم پشت
سرش
حيف نيست اونوقت ما با بيش از يک ميليارد مسلمان
کنار بياييم
اگر روزنامه پرتيراژ همشهری هم بعد از شهروند گيرمان
افتاد و لذت لجاجت ادامه داشت چرا تصوير پيش نماز و
يارش را به اعتراض حذف نکنيم؟
اگه بشه با اعتراض به چاپ عکس کامل نمازعید،شرق را به غربی بودن متهم کنيم



سینا  
[ ۸۴/۸/۱۴ در ساعت ۱۴:۳۹  ]

قصه، قصه توالت و آفتابه چی است! شکیات نماز را که با مهرهای رکعت شمار از دست اقایان در اوردید، یکی عید فطر مانده، این را هم میخواهید بگیرید



علی محمد نظری  
[ ۸۴/۸/۱۴ در ساعت ۱۲:۱۱  ]

سلام آقای دکتر مهاجرانی حال شما؟ نماز و روزه ی شما هم قبول حضرت حق.
آقا واقعا بدوضعی شده و دیروز که به احتمال بیش از ۹۹ درصد روز دوم شوال بود روز عید اعلام کردند. کافی است نگاهی به آسمان و ماه بالا آمده ی آن در غروب دیروز می کردید تا متوجه می شدید که چه اشتباهی در رویت ماه شوال اتفاق افتاده. من نمی دانم که ملاک رویت ماه چیست اما از مرحوم پدرم شنیدم که پسری حدود ده ساله خدمت یکی از آیات عظام (احتمالا آیت الله بروجردی) رسید بود در روز ۳۰ رمضان و گفته بود که من در اوایل غروب دیروز ماه را دیده ام و آیت الله از او پرسیده بود که آقا داری یعنی پدرتان در قید حیات است؟ و او گفته بود از خانه که در آمده ام داشته ام الان نمی دانم. بعد آیت الله گفته بود که برید افطار کنید امروز روز عید فطر است.
شنیده ام که اگر دو نفر مومن اعلام کنند که ماه را دیده اند این برای اثبات هلال ماه کافی است. حالا ۴ نفر از آیات عظام عید اعلام می کنند و بقیه آن ها را به مومن بودن قبول ندارند!
این احتمال هم می رود که می خواستند به طریقی بازی استقلال پرسپولیس را به روز شنبه موکول کنند زیرا در روز جمعه شلوغ می شود و کنترل ناممکن، عید فطر را به بازی گرفتند و بهانه قرار دادند!
خدا همه ی ما را که در روز عید که روزه گرفتن حرام است و روزه بودیم را ببخشد.
یا حق



مصطفوی  
[ ۸۴/۸/۱۴ در ساعت ۰۹:۱۹  ]

سلام
به ضميمه نقد حسين را می آورم که مدتها قبل در گلستانه چاب شد و من برايتان به مرکز تمدن ها فرستادم اما نمی دانم رسيد يا نه . معمولا در سايت ها ی نويسندگان کنار کتبی که معرفی می کنند نقد های نوشته شده را نيز می آورند . من بلد نيستم مستقيم به قسمت مربوط به کتاب های شما بفرستم و همين جا می آورم و اميد وارم بشود برود آنجا سر جای اش !
بچه ها به شما سلام می رسانند .
« فلسطيني ها » نوشتة سيد عطاء الله مهاجراني (1333-)
از نگاه : سيد حسين مصطفوي كاشاني( 1368 - )

از دوزخ دانته تا دوزخ فلسطيني ها


بعد از هري پاترمي خواستم بروم سراغ كتابي كه توي همين مايه ها باشد. خيال نداشتم كتاب سياسي بخوانم كه به اندازة درس و مدرسه خميازه آور است .اگر راضي شدم « فلسطيني ها » را دستم بگيرم دو دليل دلشت : دوم اين كه مادرم اصرار داشت آن را بخوانم . اول اين كه به نويسندة آن دكتر سيد عطاء الله مهاجراني خيلي علاقه دارم .
از بچگي ، آنقدر راجع به فلسطين در اخبار تلويزيون ديده و شنيده بودم كه برايم تبديل شده بود به يكي از قسمت هاي ثابت اخبار مثل قسمت پيش بيني وضع هوا يا گزارش هاي ورزشي. گاهي هم به اندازة آگهي هاي تبليغاتي قبل از سريال هاي داستاني برايم سرگرم كننده و در عين حال بي اهميت بود .
اعتراف مي كنم هيچ وقت نتوانسته ام بدبختي فلسطيني ها را جدي بگيرم . افغانستاني ها را چرا اما فلسطيني ها را نه . به خصوص كه قيافة ياسر عرفات ، هميشه بنظرم شبيه ما سك مي آيد : از آن ما سك هايي كه هنرپيشه هاي با لماسكه ها به صورتشان مي زنند و خيلي جدي نقش هاي كمدي بازي مي كنند..با خودم فكر مي كردم اگر او مي تواند آنطور با همة صورتش بخندد ، پس من چرا بايد ناراحت باشم ؟ حتي وقتي تلويزيون صحنه هايي را نشان مي داد كه در آن ها اسرائيلي ها با دسته هاي تفنگشان دنده هاي فلسطيني ها را خرد مي كردند ، من مي توانستم شامم را تمام كنم . حوادث فلسطين مثل زلزله يا سيل به نظرم طبيعي مي آمد . نمي توانستم به آن جنبه ي سياسي بدهم و به اشتهايم بگويم بند بيايد .
روي جلد كتاب «فلسطيني ها » همان پدر و پسري نقاشي شده كه تلويزيون بيشتر از هزار بار نشان داده، همان پدر و پسري كه كه از طرف سربازهاي اسرائيلي گلوله باران مي شوند و هر چه پدر ، پسر را در پشتش پنهان مي كند و به سرباز ها التماس مي كند به او رحم نمي كنندو آنقدر تير مي اندازند كه آخر سر بچه توي بغل پدرش مي ميرد. بالاي سر پدر و پسر ، پارچة معروف فلسطين نقاشي شده كه شبيه سيم خار دار است و سمت چپ چند جوان در حال پرت كردن سنگريزه به طرف دشمن هستند . هزار بار در خيال خود را گذاشته ام جاي آن پسرك و بابا را جاي آن پدر اما گلوله ها به همه جا مي خورند جز به من و بابا . اين صحنه شبيه يكي از صحنه هاي كابوس مانند فيلم هاي اكشن است كه نه من دوست دارم و نه صوفي و نه بابا و مامان . به نظرم مي آيد كه اين جور فيلم ها بايد ساختة آدم هاي معتاد باشد كه مغزشان خراب شده يا آدم هايي كه آنقدر خوشند كه در عالم خيال براي خود و مردم بدبختي مي تراشند . صحنة مردن جوجة رنگ شده ي زرد مان در بهار دو سال پيش، برايم خيلي دردناك تر از همة اين صحنه ها بود ، فقط براي اين كه باور كردني بود و توي تلويزيون نديده بودم .
تا صفحة 14 كتاب ، راحت مي خوانم و زود زود مي گذرم ، اما اين جا در صفحة 14 كلمه اي باعث مي شود دقت كنم و شمرده تر بخوانم : كلمة دانته . همين چند روز پيش ، بابا براي سالگرد ازدواج با مامان كتاب «كمدي الهي» دانته را كه مامان براي سومين بار در تاكسي جا گذاشته بود ، به او هديه داد . براي همين اين صفحه برايم جالب است . مي خواهم بدانم كمدي الهي چه ربطي دارد به فلسطين ؟ :
« آن جا در فضايي كه هيچ اختري در آن نمي درخشيد ، همه جا آه ها و ندبه ها و ناله هاي سوزان طنين انداز بود ، چنان كه شنيدن آن ها هنگام ورود به گريه ام انداخت . و من كه وحشت بر گرداگردم حلقه زده بود ، گفتم : استاد چه مي شنوم ، و اين كسان كه چنين زير بار غم كمر خم كرده اند كيانند ؟
و او به من گفت كه اين وضع قلاكت بار ، خاص ارواح دردكش آن هايي ست كه در زندگي خود كفر گفته اند ، اما زبان به دعايي نگشودند.
( از سرود سوم دوزخ ) ‎‎
با اين نقل قول ، دكتر مهاجراني نتيجه مي گيرد كه آدم بودن ٍ آدم فقط در ارتباط با ديگران معني پيدا مي كند . اين همان حرف سعدي است :
بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش زيك گوهرند
دوباره از اول صفحة را مي خوانم ، مي خواهم ببينم حرف تازة اين صفحه چيست و آن را كشف مي كنم : يك سئوال شاعرانه است :
« به عنوان مسلمان چه نسبتي با فلسطيني ها در اين روزگار داريم ؟ كدام دعا و نفرين در درون ما شكل مي گيرد ؟ »
حالا سرود سوم دوزخ برايم معني بيشتري پيدا مي كند .
جملة ديگري هم كشف مي كنم كه تازه ترين معني را از «موءمن » به من مي دهد . تا حالا فكر مي كردم ايمان چيزي ست كه توي آدم هست و مثلا به شكل نماز خواندن بروز مي كند . اما اين جمله مي گويد كه «ايمان» فقط در صورتي توي مومن به وجود مي آيد كه نسبت به برادرش عاطفه داشته باشد .
از اين جا به بعدديگر كتاب را زوركي نمي خوانم . دست كمي از هري پاتر ندارد . اگر «جي كي رولينگ » جلوي يك بچة يتيم آينه اي قرار مي دهد كه در آن پدر و مادر خود را ببيند و اينطوري اشك خواننده را در مي آورد ، نويسندة «فلسطيني ها» هم جلوي عرب ها آينه اي مي گذارد تا آن ها ببينند چطور با اختلاف و دعواهاي بين خودشان ، باعث قوي تر شدن اسرائيل شده اند و اين طوري حرص آدم را در مي آورد و براي اين كه قصه تبديل به قصة قبل از خواب نشود و يادمان نرود ، مي نويسد:
« يكي از غم هاي سنگين امام علي (ع) كه امسال سال اوست و ماه رمضان هم همواره ماه اوست ، چنين وضعيت هايي بوده است »
و به نقل قول از نهج ا لبلاغه ، خطبة 28 مي گويد : « در شگفتا ! به خدا كه هماهنگي اين مردم در باطل خويشتن و پراكندگي شما در حق خود ، دل را مي ميراند و اندوه را تازه مي گرداند »
تقريبا در هر صفحه آينه اي جادويي هست كه چشم را باز نگه مي دارد :
« اگر مطا بق تاريخ يهود و نيز به روايت قران مجيد ،داود عليه ا لسلام با سنگ به نبرد با جا لوت رفت و در آن روزگار جالوت نماد قدرت مجهز و جامع نظامي بود، امروز جوانان فلسطيني مثل داود سنگ در دست دارند و دولت اسراييل مثل جا لوت تا دندان مسلح است .مقايسة خيلي جالبيست ؛ و يادم باشد كه جا لبي اين مقايسه به اين است كه مقايسه كننده بر خلاف بيشتر نويسنده هاكه كاري جز نويسندگي ندارند ، كارهاي زيادي دارد ، هم رئيس مركز بين المللي گفتگوي نمدن ها ست و هم مشاور رئيس جمهور و مي توانست از مقامش سوء استفاده كند و خودش يكپا جالوت شود اما دلش پيش سفيدي كاغذ است .
دل من هم پيش نوشته هاي اوست ، آنقدر كه مثل هري پاتر مي گذارمش توي كيف مدرسه كه سر كلاس ، يواشكي زير ميز بخوانم ببينم چه مي شود ، داستان را مي گويم . مي خواهم ببينم بالاخره اين كتاب مي تواند اشك مرا در آورد يا نه ، تا اينجا فقط توانسته حرص مرا در آورد يعني وادارم كند كه همين خالا اگر يك اسراييلي ببينم يك سنگ بردارم و بزنم وسط پيشاني اش ، اگر چه واقعا از سنگدلي اسراييلي ها مي ترسم . به قول صوفي ( خواهرم ) اصلا كلمة اسراييل ترسناك است و آدم را ياد عزراييل مي اندازد .
هر جا كلمة انتفاضه را ببينم رد مي شوم ، زياد از اين كلمه سر در نمي آورم ، نويسنده هم انگار حال مرا دارد . مي نويسد : انتفاضه امروزه يك پديده يا مفهوم ا ست ، اين پديده كافي ست به درستي معنا شود . جملة بعدي خيلي هيجان انگيز است . نويسنده نتيجه مي گيرد كه اگر بخواهيم از نظر عاطفي به انتفاضه نگاه كنيم از خودمان مي پرسيم چرا زودتر اين ٍ فجايع ِ و اين كشتار ها تمام نمي شوند اما اگر عقلمان را به كار بيندازيم ادامة انتفاضه را به نفع فلسطين مي بينيم حتي اگر پيروزي به نظر دور و ناممكن برسد . نويسنده هر جا خواسته ما حرف او را باور كنيم يك شعر مثال آورده. براي ثابت كردن حرف خودش در انتفاضه هم يك شعر از نزار قباني آورده است :

«ما بيننا… و بينكم… لاينتهي بعام
لاينتهي بخمسة، او عشرة ، و لا بالف عام
طويله المعارك التحرير كالصيام…

اين نبرد ، نبردي نيست كه در يكسال و پنج سال و ده سال و يك هزاره تمام شود . مثل روزه طولاني ست .»
احساس مي كنم شعر براي آقاي مهاجراني حالت پادزهر دارد . با آن زهر سيا ست را مي كشد تا روحش را تميز نگه دارد . براي همين است كه موقع خواندن اين كتاب احساس نمي كنم دارم كار مهمي مثل خواندن يك كتاب سياسي مهم از يك آدم بزرگ ( از آن ها كه شازده كوچولو مي گويد) انجام مي دهم ، بيشتر حالتي دارم شبيه راه رفتن با دوستي در پارك ، دوستي كه به جاي حرف هاي گنده گنده و ژست و اطوار هاي عصا قورت داده ، راحت و صميمي و با هوش حرف مي زند و آدم در كنار او دنيا راطور ديگري مي بيند وقبول مي كند كه : «رنج ها نردبان كمال انسانند » ؛ دوستي كه تلخ ترين خاطراتش را شيرين توصيف مي كند :
« وقتي مسجد الاقصي را اسرائيلي ها آتش زدند ، مسجدي كه قبلة مسلمانان بود ، مسجدي كه در سورة « ا سراء» مهر و نشان جاودان يافته است ، وقتي اين مسجد در آتش سوخت ، عاطفه و احساس و ايمان همة مسلمانان جهان بر افروخته شد ، نزار قباني از زاوية ديگري به اين آتش نگريست :

«المسجد الاقصي ، شهيد جديد
نضيفه الي الحساب العتيق
و ليست النار و ليس الحريق
سوي قناديل تضي الطرثق »

مسجد الاقصي ، شهيد جديدي است .
كه آن را به حساب قديمي مي افزاييم
اين آتش و آتش سوزي نيست .
مگر ، چلچراغهايي كه راه را روشن مي كند .
در صفحة 35 نويسنده از وسط دريا ، يك بركه ي كوچك را به ما نشان مي دهدتا به همة مسلمانان بفهماند
كه اگر بخواهندبا مرگ تجارت كنند ، كارشان به كجا مي رسد :
بحث و جدل بر سر اين كه هر فلسطيني متعلق به كدام گرايش است ، درست مثل مجادله بر سر رنگ يا نوع لباس شهيد است . مسلمانان در طول تاريخ خود ، تجربه هاي تلخ و سنگيني را پشت سر گذاشته اند كه چگونه تفرقه آن ها را كم توان نموده و به حاشيه رانده است .

من ، چه وقتي در خانه ، در اتاق پذيرايي اين كتاب را مي خوانم ، چه وقتي در مدرسه زير ميز ، احساس مي كنم كه در حال راهپيمايي پشت سرٍ دريايي از تابوت هاي فلسطيني ها هستم . به اواسط كتاب كه مي رسم سنگيني تابوت ها را روي دوشم احساس مي كنم ، حتي در خواب. به صفحة 110 كه مي رسم با خواندن ماجرايي كه ابو اياد تعريف مي كند ديگر نمي توانم بخوابم . تا صبح . همراه مادري كه به خاطر بچة گمشده اش ، خودش را پرت كرده بود ميان امواج ، تاته دريا رفتم . صبح تب كردم . مامان كتاب را ار من مي گيرد . اصرار اول ٍ او به اين كه اگر كتاب را خوب بخوانم جايزة خوبي برايم خواهد خريد كجا و اي منع كردن اسراييل مآبانه كجا ؟
اما من چيزي را كه بايد مي فهميدم فهميدم : اين كه آدم مي تواند شكست بخورد اما نبازد . فلسطين كم شكست نخورده اما يكذره هم در جنگ با اسراييل نباخته است .


« فلسطيني ها » نوشتة سيد عطاء الله مهاجراني (1333-)
از نگاه : سيد حسين مصطفوي كاشاني( 1368 - )

از دوزخ دانته تا دوزخ فلسطيني ها


بعد از هري پاترمي خواستم بروم سراغ كتابي كه توي همين مايه ها باشد. خيال نداشتم كتاب سياسي بخوانم كه به اندازة درس و مدرسه خميازه آور است .اگر راضي شدم « فلسطيني ها » را دستم بگيرم دو دليل دلشت : دوم اين كه مادرم اصرار داشت آن را بخوانم . اول اين كه به نويسندة آن دكتر سيد عطاء الله مهاجراني خيلي علاقه دارم .
از بچگي ، آنقدر راجع به فلسطين در اخبار تلويزيون ديده و شنيده بودم كه برايم تبديل شده بود به يكي از قسمت هاي ثابت اخبار مثل قسمت پيش بيني وضع هوا يا گزارش هاي ورزشي. گاهي هم به اندازة آگهي هاي تبليغاتي قبل از سريال هاي داستاني برايم سرگرم كننده و در عين حال بي اهميت بود .
اعتراف مي كنم هيچ وقت نتوانسته ام بدبختي فلسطيني ها را جدي بگيرم . افغانستاني ها را چرا اما فلسطيني ها را نه . به خصوص كه قيافة ياسر عرفات ، هميشه بنظرم شبيه ما سك مي آيد : از آن ما سك هايي كه هنرپيشه هاي با لماسكه ها به صورتشان مي زنند و خيلي جدي نقش هاي كمدي بازي مي كنند..با خودم فكر مي كردم اگر او مي تواند آنطور با همة صورتش بخندد ، پس من چرا بايد ناراحت باشم ؟ حتي وقتي تلويزيون صحنه هايي را نشان مي داد كه در آن ها اسرائيلي ها با دسته هاي تفنگشان دنده هاي فلسطيني ها را خرد مي كردند ، من مي توانستم شامم را تمام كنم . حوادث فلسطين مثل زلزله يا سيل به نظرم طبيعي مي آمد . نمي توانستم به آن جنبه ي سياسي بدهم و به اشتهايم بگويم بند بيايد .
روي جلد كتاب «فلسطيني ها » همان پدر و پسري نقاشي شده كه تلويزيون بيشتر از هزار بار نشان داده، همان پدر و پسري كه كه از طرف سربازهاي اسرائيلي گلوله باران مي شوند و هر چه پدر ، پسر را در پشتش پنهان مي كند و به سرباز ها التماس مي كند به او رحم نمي كنندو آنقدر تير مي اندازند كه آخر سر بچه توي بغل پدرش مي ميرد. بالاي سر پدر و پسر ، پارچة معروف فلسطين نقاشي شده كه شبيه سيم خار دار است و سمت چپ چند جوان در حال پرت كردن سنگريزه به طرف دشمن هستند . هزار بار در خيال خود را گذاشته ام جاي آن پسرك و بابا را جاي آن پدر اما گلوله ها به همه جا مي خورند جز به من و بابا . اين صحنه شبيه يكي از صحنه هاي كابوس مانند فيلم هاي اكشن است كه نه من دوست دارم و نه صوفي و نه بابا و مامان . به نظرم مي آيد كه اين جور فيلم ها بايد ساختة آدم هاي معتاد باشد كه مغزشان خراب شده يا آدم هايي كه آنقدر خوشند كه در عالم خيال براي خود و مردم بدبختي مي تراشند . صحنة مردن جوجة رنگ شده ي زرد مان در بهار دو سال پيش، برايم خيلي دردناك تر از همة اين صحنه ها بود ، فقط براي اين كه باور كردني بود و توي تلويزيون نديده بودم .
تا صفحة 14 كتاب ، راحت مي خوانم و زود زود مي گذرم ، اما اين جا در صفحة 14 كلمه اي باعث مي شود دقت كنم و شمرده تر بخوانم : كلمة دانته . همين چند روز پيش ، بابا براي سالگرد ازدواج با مامان كتاب «كمدي الهي» دانته را كه مامان براي سومين بار در تاكسي جا گذاشته بود ، به او هديه داد . براي همين اين صفحه برايم جالب است . مي خواهم بدانم كمدي الهي چه ربطي دارد به فلسطين ؟ :
« آن جا در فضايي كه هيچ اختري در آن نمي درخشيد ، همه جا آه ها و ندبه ها و ناله هاي سوزان طنين انداز بود ، چنان كه شنيدن آن ها هنگام ورود به گريه ام انداخت . و من كه وحشت بر گرداگردم حلقه زده بود ، گفتم : استاد چه مي شنوم ، و اين كسان كه چنين زير بار غم كمر خم كرده اند كيانند ؟
و او به من گفت كه اين وضع قلاكت بار ، خاص ارواح دردكش آن هايي ست كه در زندگي خود كفر گفته اند ، اما زبان به دعايي نگشودند.
( از سرود سوم دوزخ ) ‎‎
با اين نقل قول ، دكتر مهاجراني نتيجه مي گيرد كه آدم بودن ٍ آدم فقط در ارتباط با ديگران معني پيدا مي كند . اين همان حرف سعدي است :
بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش زيك گوهرند
دوباره از اول صفحة را مي خوانم ، مي خواهم ببينم حرف تازة اين صفحه چيست و آن را كشف مي كنم : يك سئوال شاعرانه است :
« به عنوان مسلمان چه نسبتي با فلسطيني ها در اين روزگار داريم ؟ كدام دعا و نفرين در درون ما شكل مي گيرد ؟ »
حالا سرود سوم دوزخ برايم معني بيشتري پيدا مي كند .
جملة ديگري هم كشف مي كنم كه تازه ترين معني را از «موءمن » به من مي دهد . تا حالا فكر مي كردم ايمان چيزي ست كه توي آدم هست و مثلا به شكل نماز خواندن بروز مي كند . اما اين جمله مي گويد كه «ايمان» فقط در صورتي توي مومن به وجود مي آيد كه نسبت به برادرش عاطفه داشته باشد .
از اين جا به بعدديگر كتاب را زوركي نمي خوانم . دست كمي از هري پاتر ندارد . اگر «جي كي رولينگ » جلوي يك بچة يتيم آينه اي قرار مي دهد كه در آن پدر و مادر خود را ببيند و اينطوري اشك خواننده را در مي آورد ، نويسندة «فلسطيني ها» هم جلوي عرب ها آينه اي مي گذارد تا آن ها ببينند چطور با اختلاف و دعواهاي بين خودشان ، باعث قوي تر شدن اسرائيل شده اند و اين طوري حرص آدم را در مي آورد و براي اين كه قصه تبديل به قصة قبل از خواب نشود و يادمان نرود ، مي نويسد:
« يكي از غم هاي سنگين امام علي (ع) كه امسال سال اوست و ماه رمضان هم همواره ماه اوست ، چنين وضعيت هايي بوده است »
و به نقل قول از نهج ا لبلاغه ، خطبة 28 مي گويد : « در شگفتا ! به خدا كه هماهنگي اين مردم در باطل خويشتن و پراكندگي شما در حق خود ، دل را مي ميراند و اندوه را تازه مي گرداند »
تقريبا در هر صفحه آينه اي جادويي هست كه چشم را باز نگه مي دارد :
« اگر مطا بق تاريخ يهود و نيز به روايت قران مجيد ،داود عليه ا لسلام با سنگ به نبرد با جا لوت رفت و در آن روزگار جالوت نماد قدرت مجهز و جامع نظامي بود، امروز جوانان فلسطيني مثل داود سنگ در دست دارند و دولت اسراييل مثل جا لوت تا دندان مسلح است .مقايسة خيلي جالبيست ؛ و يادم باشد كه جا لبي اين مقايسه به اين است كه مقايسه كننده بر خلاف بيشتر نويسنده هاكه كاري جز نويسندگي ندارند ، كارهاي زيادي دارد ، هم رئيس مركز بين المللي گفتگوي نمدن ها ست و هم مشاور رئيس جمهور و مي توانست از مقامش سوء استفاده كند و خودش يكپا جالوت شود اما دلش پيش سفيدي كاغذ است .
دل من هم پيش نوشته هاي اوست ، آنقدر كه مثل هري پاتر مي گذارمش توي كيف مدرسه كه سر كلاس ، يواشكي زير ميز بخوانم ببينم چه مي شود ، داستان را مي گويم . مي خواهم ببينم بالاخره اين كتاب مي تواند اشك مرا در آورد يا نه ، تا اينجا فقط توانسته حرص مرا در آورد يعني وادارم كند كه همين خالا اگر يك اسراييلي ببينم يك سنگ بردارم و بزنم وسط پيشاني اش ، اگر چه واقعا از سنگدلي اسراييلي ها مي ترسم . به قول صوفي ( خواهرم ) اصلا كلمة اسراييل ترسناك است و آدم را ياد عزراييل مي اندازد .
هر جا كلمة انتفاضه را ببينم رد مي شوم ، زياد از اين كلمه سر در نمي آورم ، نويسنده هم انگار حال مرا دارد . مي نويسد : انتفاضه امروزه يك پديده يا مفهوم ا ست ، اين پديده كافي ست به درستي معنا شود . جملة بعدي خيلي هيجان انگيز است . نويسنده نتيجه مي گيرد كه اگر بخواهيم از نظر عاطفي به انتفاضه نگاه كنيم از خودمان مي پرسيم چرا زودتر اين ٍ فجايع ِ و اين كشتار ها تمام نمي شوند اما اگر عقلمان را به كار بيندازيم ادامة انتفاضه را به نفع فلسطين مي بينيم حتي اگر پيروزي به نظر دور و ناممكن برسد . نويسنده هر جا خواسته ما حرف او را باور كنيم يك شعر مثال آورده. براي ثابت كردن حرف خودش در انتفاضه هم يك شعر از نزار قباني آورده است :

«ما بيننا… و بينكم… لاينتهي بعام
لاينتهي بخمسة، او عشرة ، و لا بالف عام
طويله المعارك التحرير كالصيام…

اين نبرد ، نبردي نيست كه در يكسال و پنج سال و ده سال و يك هزاره تمام شود . مثل روزه طولاني ست .»
احساس مي كنم شعر براي آقاي مهاجراني حالت پادزهر دارد . با آن زهر سيا ست را مي كشد تا روحش را تميز نگه دارد . براي همين است كه موقع خواندن اين كتاب احساس نمي كنم دارم كار مهمي مثل خواندن يك كتاب سياسي مهم از يك آدم بزرگ ( از آن ها كه شازده كوچولو مي گويد) انجام مي دهم ، بيشتر حالتي دارم شبيه راه رفتن با دوستي در پارك ، دوستي كه به جاي حرف هاي گنده گنده و ژست و اطوار هاي عصا قورت داده ، راحت و صميمي و با هوش حرف مي زند و آدم در كنار او دنيا راطور ديگري مي بيند وقبول مي كند كه : «رنج ها نردبان كمال انسانند » ؛ دوستي كه تلخ ترين خاطراتش را شيرين توصيف مي كند :
« وقتي مسجد الاقصي را اسرائيلي ها آتش زدند ، مسجدي كه قبلة مسلمانان بود ، مسجدي كه در سورة « ا سراء» مهر و نشان جاودان يافته است ، وقتي اين مسجد در آتش سوخت ، عاطفه و احساس و ايمان همة مسلمانان جهان بر افروخته شد ، نزار قباني از زاوية ديگري به اين آتش نگريست :

«المسجد الاقصي ، شهيد جديد
نضيفه الي الحساب العتيق
و ليست النار و ليس الحريق
سوي قناديل تضي الطرثق »

مسجد الاقصي ، شهيد جديدي است .
كه آن را به حساب قديمي مي افزاييم
اين آتش و آتش سوزي نيست .
مگر ، چلچراغهايي كه راه را روشن مي كند .
در صفحة 35 نويسنده از وسط دريا ، يك بركه ي كوچك را به ما نشان مي دهدتا به همة مسلمانان بفهماند
كه اگر بخواهندبا مرگ تجارت كنند ، كارشان به كجا مي رسد :
بحث و جدل بر سر اين كه هر فلسطيني متعلق به كدام گرايش است ، درست مثل مجادله بر سر رنگ يا نوع لباس شهيد است . مسلمانان در طول تاريخ خود ، تجربه هاي تلخ و سنگيني را پشت سر گذاشته اند كه چگونه تفرقه آن ها را كم توان نموده و به حاشيه رانده است .

من ، چه وقتي در خانه ، در اتاق پذيرايي اين كتاب را مي خوانم ، چه وقتي در مدرسه زير ميز ، احساس مي كنم كه در حال راهپيمايي پشت سرٍ دريايي از تابوت هاي فلسطيني ها هستم . به اواسط كتاب كه مي رسم سنگيني تابوت ها را روي دوشم احساس مي كنم ، حتي در خواب. به صفحة 110 كه مي رسم با خواندن ماجرايي كه ابو اياد تعريف مي كند ديگر نمي توانم بخوابم . تا صبح . همراه مادري كه به خاطر بچة گمشده اش ، خودش را پرت كرده بود ميان امواج ، تاته دريا رفتم . صبح تب كردم . مامان كتاب را ار من مي گيرد . اصرار اول ٍ او به اين كه اگر كتاب را خوب بخوانم جايزة خوبي برايم خواهد خريد كجا و اي منع كردن اسراييل مآبانه كجا ؟
اما من چيزي را كه بايد مي فهميدم فهميدم : اين كه آدم مي تواند شكست بخورد اما نبازد . فلسطين كم شكست نخورده اما يكذره هم در جنگ با اسراييل نباخته است .




قلمران  
[ ۸۴/۸/۱۴ در ساعت ۰۸:۲۵  ]

سلام سید
این امر در ایران کاملا طبیعی است. انگار در مورد یک امر غیر قطعی نظر می دهند که هر کس برداشت خود را می گوید!!!
وقتی ۲*۲ برابر با ۴ است دیگر بحث بر سر اینکه ۵ می شود یا ۳ حرف جالبی است.



نادر  
[ ۸۴/۸/۱۴ در ساعت ۰۸:۰۸  ]

با سلام وتبريك عيد فطر
با آن كه مخاطبين سايت را اندك مي بينيم ولي به احترام فرهيختگي اين عزيزان بد نيست درباره هلال ماه شوال و حرف و حديثهاي ان مطالبي بگويم
۱- مقايسه هلال ماه شوال با ذي حجه صحيح نيست . زيرا در ذيحجه نقطه مشخصي به نام مكه محل انجام عبادت حج است و تغيير هلال در مكانهاي ديگر لطمه اي به آن عبادت نمي زند.
۲- هلال ماه شوال در بهترين شرايط هماهنگي جهاني نمي تواند در يك روز ديده شود زيرا روز در جهان ۲۴ ساعت به درازا مي كشد و چنانچه در اولين نقطه رويت هلال انجام شود از همان لحظه تا پايان كار در سراسر جهان ۲۴ ساعت بطول خواهد انجاميد درست مثل نماز صبح هر روز كه ۲۴ ساعت بنا به افقهاي مختلف در سراسر جهان ادامه دارد.
۳- ظاهرا مشكل ربطي به رويت هلال ندارد . زيرا هيچ يك از مراجعي كه روز ۵ شنبه را عيد اعلام كردند مدعي رويت هلال در ايران نبودند زيرا اگر چنين ادعايي مي كردند جمع دونفري آنان به اندازه شهادت دو عادل ارزش داشت . آنها بنا به فتواي خود معتقد بودند كه اگر در هر نقطه از جهان كه ماه رويت شود در ساير نقاط هم كه داراي شب مشترك با ان نقطه هستند مي توان هلال را حلول كرده فرض كرد.
۴- همه ما از اين ناهماهنگي دل آزرده و شرمناكيم . و راه حلهايي كه ارائه مي دهيم همه جنبه فتوايي دارد . بعني نظر مي دهيم كه فتوا عوض شود . اميدواريم بزرگان هم مصالح عالم اسلام و تشيع را در نظر بگيرند و در فتوا هاي خود تجيد نظر كنند شايد حل شود
۵- در قرآن مجيد آمده است : يسئلونك عن الاهله قل هي مواقيت للناس
يعني درباره هلالها از توسوال مي كنند بگو اين ها زمانبندي هايي براي مردم است
نمي دانم علماي ما چه برداشتي از اين آيه دارند ولي من جاهل تصور مي كنم كه خداوند زمانبندي را براي هماهنگي گذاشته نه براي ناهماهنگي . در زمانهايي كه ارتباطات مقدور نبود . بلند كردن سر به آسمان و رويت هلال آسانترين راه ممكن براي هماهنگي بود و بدليل بعد شهرها از هم اگر يك روز هم اختلافي حاصل مي شد تبعاتي نداشت . اما امروز چه ؟آيا مركزيت نقطه اي در جهان اسلام ( مثل كوفه يا مكه يا مدينه ) نمي تواند ملاك باشد؟
۶- اين سوال پاسخ مشخصي دارد كه من نمي دهم ! ولي خود علماء پاسخ آن را مي دانند: آيا در حكومت جهاني مولاي ما مهدي (عج) چنين نابساماني خواهد بود؟ يا راه حل مشخصي براي آن ارائه خواهد شد؟
۷- اين سوال هم پاسخش را نمي دانم : اگر رويت هلال در نفت شهر مي تواند ملاك اعلام عيد در مشهد باشد چگونه رويت هلال در لبنان نمي تواند ملاك ايرانيان قرار گيرد؟



Farzin  
[ ۸۴/۸/۱۴ در ساعت ۰۳:۰۶  ]

Salaam,
Marhoom Omar Khayyam Period mah ra ba deghat besyar khoobi mohasebe kard betorike ba estenad be mohasebat ishoon mitavan ta Eid Fetr 1000 sal digar ra ham moshakhas kard.
Movafagh bashid.



shirin  
[ ۸۴/۸/۱۴ در ساعت ۰۱:۰۹  ]

سلام استاد نازنين .وقت نوشتن اين کلمات نمی دونم که چرا يهو دلم گرفت اخه استاد من خيلی دارم به اين چهار ديواری مجازی وابسته می شم می ترسم از اينکه يک روز چشم باز کنم ببينم نه شما هستيد و نه خانم کديور ولی استاد درسته که نه شما منو ميشناسيد نه من هيچ نشانی از شما دارم ولی يک تعهد اخلاقی هست .استاد قول بدید هيچ وقت بی خداحافظی نريد که ما هی بياييم در خانه شما ولی خبری از شما نباشه خسته شدم بسکه بين زمين و اسمون موندم...
راجب عید هم احساسم میگه از اونجایی که ما عادت داریم ساز مخالف باشیم طرح شما امکان پذیر نیست از کودکی هم یادمه همبشه ما مشکل داشتیم نمیدونم با اینهمه پیشرفت علم ما کجا ایستادیم شاید هم دوست داریم که عید ما با کشورهای دیگه مثل عربستان یکی نباشه چون ما شیعه هستیم و اونها سنی!به هر حال برای مردمی که نامه هاشون برای امام زمان را در صندوق می اندازند یا برای عملیات انتحاری ثبت نام میکنند شما نمی توانید استدلال منطقی کنید اسلام اونها در نظر من به اسلام ابوموسی اشعری ميمونه که به خاطر حماقتش انسانی چون علی را خونه نشين کرد.



مستانه  
[ ۸۴/۸/۱۳ در ساعت ۲۳:۴۳  ]


استاد گرامی

آنچه که بدان پرداخته اید نمونه ای کوچک از تناقض های بیشمار اندیشه دینی، در گسترش و تطابق آن با امور روزمره آدمی در حیطه تمدن های گوناگون است که در دین اسلام نیز از فردای درگذشت حضرت محمد(ص)، گریبانگیر مسلمانان شد. به جرات می توان گفت که در طول 1400 سال تاریخ تفکر اسلامی، اندیشمندان مسلمان حتی بر سر تفسیر یک آیه به توافقی که حاکی از یقین مشترک همگی آنان در باب پاسخ مساله ای مورد اختلاف باشد، نرسیده اند. شاید از همین رو است که در سال های اخیر نظریه سیاسی اصلاحات در ایران به بن بست رسیده است. تفسیر های گوناگون از مفاهیمی الهی- انسانی و تطابق آنها با مسائل مبتلا به جامعه، همواره حق "وتوی" مشروعی به گروه مخالف می دهد که اگر از قدرت بیشتری برخوردار باشند بیگمان نظرات خود را به مرحله اجرا در می آورند. گروه دیگر نیز چاره ای ندارد جز آن که در پیچ و خم بحث های اجتماعی و حوزوی و فلسفی باقی بماند تا شاید وقتی دیگر.
تصور می کنم هشدار هوشمندانه شما در مقاله ای که درالشرق الاوسط خطاب به مردم عراق نوشته اید، ترجمان حال کشور خودمان نیز باشد. شاید وقت آن باشد که به این اصلاحات فلج شده ، یک نه بنیادین بگوییم(این نه هیچ ربطی به انتخابات اخیر ندارد) درست به همان شکل که اصلاحات دوم خرداد خود به مثابه نفی وضعیت پیشین بود. اما بیهوده از نه گفتن به اصلاحات، کابوس ارتجاع و بازگشت به قبل از سال 57 نسازیم. همان گونه که در اندیشه هگل نفی نفی بازگشت به نقطه آغاز نیست بلکه رسیدن به مرحله ای متعالی تر است، نفی اصلاحات نیز به مثابه گامی موثر در راه رسیدن به آزادی تلقی می شود چرا که اصلاحات، قربانیانی همچون اکبر گنجی نثار جامعه کرد تا آزادی متولد شود. اما اینک اصلاحات در نفس خود به جنبشی بدون حرکت و متناقض بدل شده است و بیهوده قربانی می دهد. اصلاح چنین سیستمی در بهترین شکلش یک اندیشه عبث و در بدترین حالت آن دروغی نابخشودنی است.



بهمن  
[ ۸۴/۸/۱۳ در ساعت ۱۸:۲۸  ]

با سلام
آقاي برادر! در اسلام مشكلاتي به مراتب مهم تر وجود دارد كه سال هاست بدون راه حل باقي مانده است. اگر قرار بر حل است، فكري براي آنها كنيد.



شمس  
[ ۸۴/۸/۱۳ در ساعت ۱۷:۰۳  ]

با سلام
همیشه شنیده ایم "هفت درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند" گویا باید این گفته اصلاح شود . بیچاره پادشاهان!