علی   
[ ۹۲/۸/۲۸ در ساعت ۱۰:۲۹  ]

سلام علیکم آقای مهاجرانی بعضیها بر شما انتقاد می کنند که کمتر می نویسید ولی با اضافه شدن نظرات این امر جبران می شود مشغول خواندن نوشته شما در مورد مهر مادری بودم که دخترم برایم یک لیوان چایی آورد وبا دیدن دستمال های کاغذی در کنارم تصور کرد در اثر سرما خوردگی که داشتم خیس شده است . خداوند مادر شما و همچنین پدر و مادر مرا قرین رحمت خویش قرار دهد.
**********
درود



دکتر سید جلال مهاجرانی  
[ ۹۲/۸/۲۷ در ساعت ۰۲:۵۲  ]

خداوند تمامی سفرکردگان پر مهر را قرین رحمت وآمرزش خویش خواهد کرد و این مهربانان اندکی از ودیعه الهی را که از جنس اوست که همان عشق است در زندگی پر ثمرشان تنها به خاطر ماندگاری عشق
به دیگران وفرزندان خویش آموزش میدهند
قطعآ جنت مکان هستند این مومنان
یادش گرامی باد



علی  
[ ۹۲/۸/۲۵ در ساعت ۲۳:۴۶  ]

مستاجر بودم و پدرم حدود هفتاد سال بود که خیاطی میکرد بشوخی میگفتم اگر بخیه هایی را که پدرم دوخته را پشت سر هم میگذاشتند به کره ماه میرسید
مغازه اش را فروخت و کمک کرد تا خانه ای بخرم و مستاجر نباشم
اما خانه امیدم را که ایشان بودند بلافاصله از دست دادم
و امروز من هستم و خانه ای که آرزوی آمدن و دیدنش را فقط در رویاهایم میتوان انتطار کشید
خدا مادرتان را رحمت کندکه ما را بار دیگر متوجه این عزیزان بی بدیل کردید



محسن  
[ ۹۲/۸/۲۴ در ساعت ۲۳:۰۷  ]

سلام. خداوند ایشان را رحمت کند. ضمنا الان هم برای خوبی کردن به ایشان دیر نیست.
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَا يَمْنَعُ الرَّجُلَ مِنْكُمْ أَنْ يَبَرَّ وَالِدَيْهِ حَيَّيْنِ أَوْ مَيِّتَيْنِ يُصَلِّي عَنْهُمَا وَ يَتَصَدَّقُ عَنْهُمَا وَ يَحُجُّ عَنْهُمَا وَ يَصُومُ عَنْهُمَا فَيَكُونَ الَّذِي صَنَعَ لَهُمَا وَ لَهُ مِثْلُ ذَلِكَ فَيَزِيدَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِبِرِّهِ وَ صَلَاتِهِ خَيْراً كَثِيراً



علی  
[ ۹۲/۸/۲۴ در ساعت ۰۰:۰۶  ]

خدا رحمتشون کنه ...



Ali  
[ ۹۲/۸/۲۱ در ساعت ۱۳:۲۷  ]

سلام
سی سال پیش وقتی از ایران مهاجرت می کردم در فرودگاه مهر آباد مادرم به بدرقه ام آمد. موقعی که در فرودگاه برای خدا حافظی در آغوشش گرفتم. سخت گریست وگفت در این دم آخر چیزی بگو و یا کاری بکن که کمی از تو برنجم. آخر دلم برای تو خیلی تنگ خواهد شد... الهی داغ فرزند نبینی پسرم...
داغ فرزند دیدم. از چهار فرزندم دو تایشان را از دست دادم و فهمیدم مادرم چه کشید از فراق پسرش..
سالها بعد که سکته مغزی کرد دیگر کسی را نمی شناخت. برای عیادتش به ایران رفتم. از در که وارد شدم نگاهم کرد و چیزی نگفت. مرا نشناخت. دلم شکست. آهسته در کنارش نشستم. دستش را به دستم گرفتم. صورتش را بر گرداند. به من نگاهی کرد و آرام گفت: علی تو مزاجت گرمه. یادت باشه. نباید گرمی زیاد بخوری. برو یک کم ماست بخور. و بعد دوباره برگشت به عالم فراموشی. این آخرین بار بود که مرا شناخت...

دو سال بعد مادرم هم به پدر پیوست....

خداوند مادرتان را بیامرزد .
علی
**********
سلام
روح مادر و پدر شما شاد و جاودان در بهشت خداوند





حسن  
[ ۹۲/۸/۲۰ در ساعت ۲۱:۵۷  ]

آقای دکتر
خداوند ایشان را در جوار رحمت خویش قرار دهد که فرزندانی همچون شما به این جامعه تحویل داد.
مادر من با اینکه بیسواد هست و کمالات آنچنانی ندارد ولی صبر و فداکاری بی نظیرش و مهربانی هایش را همیشه در خاطردارم.
*************
درود
هر چه می توانید به مادرتان خدمت کنید و خوشحالش کنید



شمس  
[ ۹۲/۸/۲۰ در ساعت ۱۸:۴۷  ]

با سلام
رحمت خداوند بر والده گرامي شما و خداوند حفظ كند ابوي شمارا. خانواده هاي گرم وصميمي مثل خيمه ائي است با دو ستون، پدر و مادر. هر كدام مي روند ساختار خانواده كج و معوج مي شود. خلائي پديد مي آيد كه جبران ناپذير است.



Hezaveh  
[ ۹۲/۸/۲۰ در ساعت ۱۸:۴۴  ]

Rooheshoon shad



بیم موج  
[ ۹۲/۸/۲۰ در ساعت ۰۷:۱۹  ]

باسلام . ایرج میرزا عاطفه ی مادری را به تصویر شعر آورده است.
داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بیندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تیری‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ یكدل‌ و یكرنگ‌ ترا
تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌

روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا برد زاینه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌
و اندكی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

دید كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌
******
درود



پورمقدری  
[ ۹۲/۸/۲۰ در ساعت ۰۲:۵۸  ]

خداوند روحِ ایشان را قرینِ رحمت کند و به شما بزرگوار و ما توفیقِ زیستِ آنچنان دهد که فردا روز حسرت بر جانمان نباشد. بسیار استفاده کردم...
*********
درود



منصور  
[ ۹۲/۸/۱۹ در ساعت ۲۲:۴۹  ]

آقای دکتر سلام نوشته شما در این اوقات تلخ حاصل از بازداشت دکتر غروی مفری بود تا اندکی سبکبار شوم و دیالوگهای فیلم مادر علی حاتمی به ذهنم بیاید مادر نگاه عاشقان را دارد امروز- مادر مرد از بس که جان ندارد- شب را بی چراغ روشن کنیم
*********
با سلام
متاسفانه به جای نقد مستدل و جدی نظر و اندیشه، شاهد این ماجرا های غریب هستیم.
خداوند عاقبت همه را ختم به خیر بگرداند.
درود



ali  
[ ۹۲/۸/۱۹ در ساعت ۱۸:۰۸  ]

سلام علیکم بماصبرتم
استاد عزیزم
روزگاری ، در چنین موسم اندوهباری ، در وصف قیام عاشورا ، در لندن ، سخنان یگانه ای عرضه داشتید .
در خلال سخن فرمودید : صلح امام حسن علیه السلام با معاویه در مشورت با امام حسین علیه السلام هم صورت پذیرفته است ...
هرچه جستجو کردم ، نتوانستم در منابع مربوطه ، آنرا بیابم .
غریب آنکه در برخی منابع و ماخذ که در ان زمینه بحث شده است ، به مخالفت سیدالشهداء با صلح اشاره و تاکید کرده اند !
جناب دکتر عبدالکریم سروش ، در سخنرانی شان در راکویل مریلند تحت عنوان " عقلانیت و شهادت " به مخالفت سیدالشهداء علیه السلام اشاره کرده اند و افزوده اند که در این خصوص اختلافی هم بین دو برادر پیش آمد !
قدری بر پرسش ذهنی ام دقیق شدم .
دیدم در فرمایش شما ، اشاره ای به موافقت امام حسین علیه السلام با امام مجتبی علیه السلام نشده است . و صرفا به اصل مقوله " مشورت " تصریح داشته اید .
اندیشیدم از محضرتان استمداد کنم ؛ تا بر حقیقت امر وقوف یابم ...
ملتمس دعای خیرتان در محرم الحرام 1435
***********
علی گرامی
سلام
بر اساس نظریه امامت و ولایت در شیعه، امام حسین علیه السلام نمی توانسته اند با تصمیم امام زمان خویش، امام حسن مجتبی مخالفت کنند و آن مخالفت را ابراز نمایند. این موضوع نیاز به پژوهش بیشتر دارد.



علی  
[ ۹۲/۸/۱۹ در ساعت ۰۷:۴۲  ]

سلام جناب مهاجرانی. همان دو سال پیش با شنیدن خبر فوت مادر گرامیتان، مراجعه به منزل پدری داشتم و با دیدن اعلامیه ای که گویا فقط همان حوالی منزل نصب شده بود، مقصود را پیدا کردم. عکسهایی از آن کوچه سیاهپوش در سه راهی ابوذر،انداختم. با خواندن مطلب شما و همسر گرامی در فیس بوک، به آرشیو مراجعه کردم و عکسها را یافتم و برای همسر مکرم فرستادم.نمیدانم ملاحظه کرده اید یا نه؟ هنوز دیری نگذشته بود که نازنین پدرم را از دست داده بودم.نمیدانم چه سری است،پس از تجربه دلخراش مرگ عزیز، خود را برای هر سوگمند عزیز از دست داده ای،همدرد می یابی.حتمن این حس غریب را درک کرده اید.من هم بر خود فرض میدانستم حالا که شما محرومیت از تشییع مادر دارید،به نیابتی ناگفته از شما آنجا حاضر باشم. حتی شده، در سپاس از اندیشه هایی که کتابهایتان برای من داشت.چیزی که بر خاطرم حک شده، روحیه مستحکم و چهره سپید پدر گرامی بود. و هم البته غمناکی خواهران که در گریه ها نیز، خصوصن از دوری می نالیدند. مزار پدر و مادر، برای فرزند، پله ایست برای احوالات غریب و معراجی بلند. این را فقط تجربه گران این حادثه غمناک درک میکنند. انشاءالله هر چه زودتر، زیارت مزار آن مادر را توفیق بیابید. بنده هر بار فرصت میکنم، بر کنار مزار ایشان فاتحه ای هدیه میکنم و البته هر بار، به یاد دوری شما می افتم. هر چند که البته به قول حافظ،گرچه دوریم به یاد تو قدح میگیریم/بعد منزل نبود در سفر روحانی.
**********
سلام
ممنون از لطف شما
عکس ها را دیدم. بسیار خاطره انگیز و با ارزش بود
خداوند پدر شما و همه رفتگان را بیامرزد



احمد  
[ ۹۲/۸/۱۹ در ساعت ۰۷:۲۱  ]

با درود به استاد
مثل همیشه شیوای دلنواز و با نفوذ
نمی دانم چرا نباید ایران از وجود چنین افراد لایق به نحو احسن استفاده نماید.
چرا ؟ چرا؟ چرا!!!!!! و......
********
درود
البته می دانید که اندیشه مرز نمی شناسد



saba  
[ ۹۲/۸/۱۹ در ساعت ۰۲:۰۳  ]

سلام بر مادر...که همیشه مادر است و ما همیشه طفل!
خدایش بیامرزد و از بزرگی ایشان همین بس که فرزندی چون شما دارد...
********
درود
از بندگان پیر مغان کمترین منم...



فرهاد  
[ ۹۲/۸/۱۹ در ساعت ۰۰:۴۷  ]

موافقم!
واقعا همینگونه است؛ تا زمانی که از دستشان ندادیم آنچنان که باید قدرشان را نمی دانیم، تنها راهی که میتوان احساس محبیت را بیشتر کرد کم کردن فاصله فکری بین والدین و فرزندان است تا نقاط مشترک و درک بیشتری از یددیگرداشته باشند.
چند روز دیگه هم چهلم پدربزرگم است که همگی ما به ایشون آقاجان میگفتیم
خداوند همه رفتگان رو بیامرزد!
آمین
************
خداوند ایشان را رحمت کند.



فرهاد  
[ ۹۲/۸/۱۹ در ساعت ۰۰:۳۰  ]

سالها ست بین نمازهایم برای امرزش ورحمت چند تن و به نام فاتحه قرائت می کنم.(برادرانم،ایت اله منتظری،شهید همت ).اخرین انها مادر بزرگوار شماست .خاک تمامی انهابقای عمر پدر گرامیتان. همشهری غربت نشین.
***********
درود فرهاد گرامی...



کاظم  
[ ۹۲/۸/۱۹ در ساعت ۰۰:۲۳  ]

سلام خدمت سید عزیزمان تبریک میگم و خوشا به سعادت شما که چنین بانوی در بهشت به شما خوش آمد میگن.از شما متشکرم چون قصه ما را هم بیشتر بفکر خدمت به مادرمان انداخت جای مادر گرامیتان با نور الهی پر باشد.چاکرم
**********
سلام آقا کاظم عزیز
خانه شما هم و مولانا شیخ ناظم بهشت دیگری است. شادمان و سلامت باشید. شما که بحمدالله قدر دان مادر بوده و هستید
مخلص



فایدیم  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۲۲:۴۷  ]

روحش شاد



sasan  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۲۲:۰۹  ]

سلام

روح مادر مهربانتان و تمامی‌ مادران مهربان درگذشته، قرین رحمت دائمی خداوند باد

با چشمی گریان مطلب شما را چند بار خواندم... قدر پدر بزرگوار را بیشتر بدانید
********
درود



جوانی خام  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۲۱:۲۸  ]

سلام استاد
مشغول مکتوب شما بودم که مادرم صدایم زد که انار نمی خوری؟
گفتم نه...
خودم فراموش کردم و باز مشغول خواندن مهر مادری بر شما بودم و در سیر به رفتارهای غلط خودم و دیگران با این شمش های طلا..
با همان قیافه ساده و بی ادعا آمد..
انار را دانه کرده و جلوی میز کامپیوترم گذاشت..
بدون هیچ ادعایی.
خدایا به ما توان قدردانی و قدرشناسی بده..
استاد نصیحتمان کنید....



ya hagh  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۲۰:۱۲  ]

به نام پروردگار بهامین؛ استاد فرهیخنه بی نظیر بود. عمرتان دراز، توفیقتان روزافزون. آلزايمر

چه زیباست این حکایت !

چمدانش را بسته بودیم
با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود
یک ساک هم داشت با یک بسته کوچک،
کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی
گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !
گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند
گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:
آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟
گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی
گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول
تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!
خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .
اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،
و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .
زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده
و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم
بسته و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند
آبنات قیچی را برداشت
گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
مادر جون ببخش، فراموش کن
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد
یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ...
اخ چه اسمهایی می زارن این دکترا، روی درد های مردم
طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم
در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد
زیر لب میگفت:
من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!



عبدالله اسلامی  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۲۰:۱۲  ]

من بیشتر از 8 سال است با مادرم از سر قهر و نفرت دو جانبه هیچ ارتباطی حتی با یک تلفن ساده نداشته ام...از این بابت بسیار اندوهگین و افسرده ام...اما به گذشته که نگاه میکنم قضاوت و احساسم این است که ارزشهایی در زندگی مانند عدالت و آزادی وجود دارند که حتی پدر و مادر را نیز باید در مقابلشان نادیده گرفت و کنار زد تا گوهر وجودی انسانیتم حفظ شوند و در قضاوت وجدان سرفراز گردم...بسیار به روزی که خبر فوتش را بشنوم فکر میکنم و اینکه در آن لحظه و پس از آن چگونه باید زندگی کنم...راهنماییم کنید دکتر...



حسین  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۱۹:۳۵  ]

سلام
خداقوت
یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را،

کلماتی مثل : بابا، مامان، پدربزرگ …

- آلبرت انیشتین

متن عالی شما کاری کرد که امشب با مادرم تماس بگیرم
ممنون دکتر
********
درود و شادمان از تماس شما!



دشتی آبادانی  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۱۹:۱۷  ]

او نمرده است بقول شهریار کانون مهر و ماه مگر میشود خموش ؟هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست
خداوند او را با صالحین محشور کند
***********
درود جنا اقای دشتی عزیز
التماس دعا از شما که اهل معنا و معنویت اید



محسن حسینی - ساری  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۱۷:۳۵  ]

درود جناب آقای مهاجرانی
ضمن عرض تسلیت به مناسبت درگذشت مادر گرامیتان ، رباعی زیر راکه به مناسبت پرواز اهورایی مادرم سرودم را به روح همه ی مادران دلسوز و مقاوم ایران اریایی تقدیم می دارم . محسن حسینی
شباهنگام دلا بی تابی ای دل
کناره کرده ای غم داری ای دل
به زیر سایه سار نسترن ها
گمانم عطر گل کم داری ای دل

یزدان پناه باد
*********

درود



ali  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۱۷:۰۹  ]

سلام سیّد جان ؛
قدمای ما قولی داشتند که در عین سادگی ، دنیایی حکمت در آن موج می زد ؛ گهگاه که کاری بر خلاف عرف و رسم و ادب از کوچکترها سرمیزد ، می گفتند :
" خدا اهلت کنه " ... من اما ، تا هنوز و همیشه ، بر آن دعای خیر ، می نازم و می بالم ؛ کاش خدا اهل مان کند ...
سرو پیراسته سرای شما ، آن بانوی شایسته ، نیز در صفحه فیس بوک خویش ، عبارت دعایی جانبخشی از قول روانشاد مادر شما درج نموده اند، که دنیایی صفای ناب در سینه دارد ...
خداوند این گنجینه های قدسی را برای همه ما نگهدارد . و به حقیقت با حافظ هماوازم :
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
*********
درود



ali  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۱۶:۴۱  ]

درودی چو نور دل پارسایان ...
هنوز و همچنان ، یاد نگاه پرمهر و لبخندهای جانبخش آن خلدآشیان ، گرمابخش دل است . مثل چشمه ای زلال و خوشگوار ، که در پناه محبت بی دریغش ، می شد لختی آسود و زنگار از دل زدود ... روانشان شاد و یادشان گرامی باد ؛
عمر شما به بلندای آفتاب باد ...
پاینده باشید
*******
درود دوستدارتان



ثمانه ایروانی   
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۱۴:۴۶  ]

و تسلیت به خاطر فوتشان و تبریک به خاظر همچنین مادری ...
********
ممنون از لطف شما



سمیه  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۱۴:۳۳  ]

سلام.آقای مهاجرانی چندوقتی هست مطالبتونودنبال میکنم وازخوندنشون انصافن لذت می برم.مطلب جدیدتونوکه داشتم میخوندم به رابطه ی خودمومادرم فکرکردم.رابطه ی وحشتناکی داریم مادرمنهم بیسواده امابرخلاف مادرشمانه تنهامایه ی امیدواتکای فرزندانش نیست بلکه مایه ی شرمساری ماهم است.به دامادوعروسمون توهین میکنه وپدرم که56سال سن داره رودرجمع کوچک میکنه وبه من وخواهرانم فحش میدهد.این درحالی هست که ما به ایشون هیچ بی احترامی ای نمیکنیم.میخواستم ازتون این سوال روبپرسم آیا هم مادرشماوهم مادرمن شایسته ی نیکی کردن هستنوهیچ فرقی بین آنهانیست؟ واینکه میگویند(بهشت زیرپای مادران است)آیابهشت زیر پای هرمادریست؟ببخشیدطولانی شدمیخواستم نظرتونوبدونم.موفق باشید
**********
با محبت بیشتر ایشان حتما تغییر رفتار خواهد داد. انشاالله



Edman  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۱۴:۱۳  ]

وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا( الإسراء - ۲۳)

سلام آقایدکتر.
روح شان قرین رحمت واسعه باد و خداوند ابوی گرام را طول عمر با عزت عنایت فرماید. به درستی از مقام مادر یاد کردید. شما هم فرزند خلف برایشان بوده اید.
خوشا به حال انان که هر دو موجود عزیز و واقعا عجیب را هنوز دارند و قدرش را نیز می دانند. عجیب از این نظر که هیچ کس ایثار و از خودگذشتگی مخصوصا مادر را ندارد. این همه لطف ؛ خیرخواهی و مواظبت آن هم بی چشمداشت از جه کسی جز مادر بر میاید! کاش سر سوزنی میشد جبران کرد و قدردان بود. دعای خیرشان بیمه سراسر زندگی است.
--راستی جناب دکتر گویی حرف زدن همیشه در این مملکت مشکل ساز بوده یا یقین داشتن شما نویسنده و سخنران خواهید شد لذا برای اینکه مشکلی برایتان پیش نیاید نصیحت کرده اند قبل از گفتن هفت بار در دهان پالایش نمایید مبادا به کسانی بر خورد و احضار شوید!!؛
*********
درود



محمد  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۱۰:۱۲  ]

سلام ، چندی پیش فیلم من مادر هستم از فریدون جیرانی را می دیدم و اولین فکری که به ذهنم آمد تشکر از شما بابت دوران درخشان وزارت شما که ذهن های آزاد آفرید. جا دارد دست مادری که وزیری لایق می پرواند بوسید



محمد حسین  
[ ۹۲/۸/۱۸ در ساعت ۰۸:۲۳  ]

خداوند مادر شما و مادر همه ما که این نعمت یگانه را از دست داده ایم غریق رحمت خویش فرماید . ان شاء الله
************
انشاالله





: