ایمان آرمان فر  
[ ۹۲/۷/۷ در ساعت ۰۱:۵۵  ]

آقای مهاجرانی درود!
مرگ اندیشی 15 ساله ام مرا به مرگ جویی درافکنده است.
از همین رو، راهم به نوشته هایت راست (نه کج) شد.
اما زیر این روزنوشت چرا نوشتم؟
هم از آن رو که با اشارت های بسیار که هر سو می بینم
باورمند شده ام به تناسخ.
شاید، این بینش، گزیری و گریزی باشد برای خلاصی بخشی ذهنی به مرگ.
اما خود را که چون نقطه یی بر سیبل می بینم پیشاروی دارت افکنی مرگ و می بینم که دارت ها یگان یگان، دوست و آشنا و خویشم را می زند و یکی از همین روزها (یا شب ها) آن دارت سبز مرا نیز خواهد زد؛ راهی را عقیده کرده ام همانا "مردم داری".
مولوی چون می فرماید :
هر که چون دانه بیفتد بر زمین ...
مردن آدمی را می گوید.
آنگاه می گوید :
یک دانه شد افکنده (بر زمین) بر رست و درختی شد
و بسیار چون این.
اینها رهنمونم به وادی "زندگی های پیاپی" می کند.
و از دیگران هم ، این اشارت ها دیده ام ...
حتا می توانم مثالی از قرآن بیاورم :
( خدا ) گفت : در آن زندگی کنید و در آن بمیرید و از آن بیرون ( برانگیخته ) شوید {25 اعراف}. این "بیرون شدن" همان است که مولوی فرموده.
و اوست كه شما را زندگى بخشيد سپس شما را مى‏ميراند و باز زندگى [نو] مى دهد ... {66 حج}
چگونه خدا را منكريد با آنكه مردگانى بوديد و شما را زنده كرد باز شما را مى ميراند [و] باز زنده مى‏كند [و] آنگاه به سوى او بازگردانده مى‏شويد {28 بقره}
در همین نمونه اخیر از قرآن، می فرماید :
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
فاحیاکم : پس شما را زنده گردانیدیم.
ثم یمیتکم : سپس میراندیمتان.
ثم یحییکم : سپس زند گردانیدیمتان.
ثم الیه ترجعون : سپس به سوی او باز می گردید.
این تاکید بر "پس" و "سپس" اگر راهبری نمی کند به زندگی های پیاپی، به چه رهنمون است؟
.
.
.
در این باره 10 سال است که می اندیشم.
حتا "نظم" "عدالت" و ... آفرینش و خداوند را اینگونه، استوارتر یافته ام.
.
.
.
در پایان به چند سروده ی خود ، ناف کلام را می برم:
خط

پرسه
روی قطر سلول
لمس
بی روزنی چاردیوار
و حسرتی پایان ناپذیر
در خیرگی به سقف ؛
بیش از این ندیده ام .

در زمان مقرر جرقه یی زدم
چراغی را فرستادند :
دیر نکنی !
سوی پیر شو !

با سلام از در درآمدم
به ناگاهان
به آیینه برخوردم
در خود فرومانده
در خود فروریخته ...

به هاله یی سپرم دادند
زانوانم که گرم شد
کسی صدایم را نشناخت .
بوسه یی بفرست !
این پیام شاهزاده یی از سرزمینی دور بود .

پس
مرا از همه سو
در لحظه
به هر سو کشیدند ؛
برای تماشای خورشید
با هدیتی به گونه ی زهره
بر لبانم .

حالا
همین بس که ماهی باشم
دونیم شده به اشاره یی
تکیده بر قدمگاه ِ
آن که
پشت پرده دیده خواهد شد .

می گریم
می خندم
نماز می رقصم ؛
حال من
چیزی در همین حدود است .
سال 82

غزل 75

دارم میان حوصله ام دیر می شوم
در انحنای فاصله ات پیر می شوم
در گیجی کبوتری ام چرخ می زنم
از پیشخوان پنجره تبخیر می شوم
شکل کسی به چهره ی من جا گرفته است
دارم دچار حالت تغییر می شوم
احساس می کنم که زمین : تکه تکه ابر
احساس می کنم ... بله ... تقطیر می شوم
حالا دوباره شکل خودم می چکم به خاک
در بطن سرنوشت سرازیر می شوم
چیزی که دیده ام به زبانم نمی رود
دارم سپید - پرده ی تصویر- می شوم
سال 82

غزل 20

روزی که برخیزید و دنبالم بگردید
باید پی تصویر و تمثالم بگردید

عقلم رسید ؛ از آن نچیدم تا که گندید
باید به دنبال دل کالم بگردید

در طالع نحسم " خدا را همدمی " نیست
در شعر حافظ در پی فالم بگردید

امروزه هم پروانه را می بلعد آتش
در گـُل پی خاکستر بالم بگردید

چشمان من از عمر لبریز بنفش است
در خاطرات سبز دنبالم بگردید

غزل 104

هـی رنـج و رنـج بـردم و هـی خوردم از خودم
خــــــــود را جـــــــــویـده بالا آوردم از خودم

در خود فرو شــــکـــســتـه تر از ارک بم شدم
درمــــــــان مجو ! چرا که بود دردم از خودم

آن خــــــــط سومم که . . . – ببین اشتباه را –
آن فصــــــل سومم که . . . ببین زردم از خودم

سگ دو به قصد قربتِ . . . نه غربت دگر
خود را – ببین – چه یاوه رهـــا کردم از خودم

سیــــــــــــــاره یی به دور کدامین ستـــــاره ام
آن ذره بار مـنــفـی ولـــــــــــــــگردم از خودم

دنبــــــــــــــــال درک تازه ی چشم تو نیستم
آتـشـــــفــــشــــــــان مرده ی دلسردم از خودم

دست مرا بگـــــــــــیر ! که تلخ است دیدن ِ
این زخم ها که می شــــــــکفد هر دم از خودم

فـــــــــــــــکــــــر بزرگ من که نجاتم نمی دهد
ترجــــیـــــــــح می دهم به تو برگردم از خودم


غزل 96
دو کیسه ی زباله شد دو شش که از نفس تهی
و زندگی هوا نداشت و تو از این هوس تهی
دو کفش کوچ جفت شد و آفتاب افت کرد
پرنده شد جنازه از پرنده شد قفس تهی
شروع جشن کرم ها و پایکوبی کلاغ
به صرف شام پیکرت قبیله از مگس تهی
حریر خشک زمهریر خشونت مکرری ست
شکوفه ریخت برگ سوخت و باغ از هرس تهی
بنفشه از بهار گفت بنفش چشم تو چطور ؟
پیاله ی شراب تو دو کاسه ماند بس تهی
چه سخت چنگ می زدی عبور ناگزیر را !!!
چه باز مانده در هوا دو دست ملتمس تهی
چقدر طفره می زدی برای آخرین نفس
برای آخرین نفس تمام دسترس تهی
تو از خودت که می روی عمیق و باز می شوی
که بلع می کند خزر و بستر از ارس تهی
تمام راه رفتن است از این قفس به آن قفس
چه بازی مزخرفی چه بی ثمر عبث تهی


غزل 57

دوباره ثانیه ها مرده اند بر دستم
واین هزاره که نشمرده اند بر دستم

و ریشه ها همه قندیل گیسوان تو اند
که در عبور تو سر خورده اند بر دستم

همیشه دست من آغاز ماه می باشد
جز آرزوی تو نسپرده اند بر دستم

دریغ بر قلم و شعر و واژه های عزیز !
هجوم غمزده یی برده اند بر دستم

نه ! دفتری خط من را دگر نخواهد خواند
که شعله های تو افسرده اند بر دستم

منم که هرچه بگردم به چهره برنخورم
و سینه ها ـ همه شان ـ گرده اند بر دستم

به امر یا دمت از خاک بر نمی خیزم
که م و ر و گ ره برده اند بر دستم




امید  
[ ۹۲/۶/۳۰ در ساعت ۰۱:۴۲  ]

سلام دکتر تو قرآن های ترجمه انگلیسی کدام ترجمه بهتر است؟
لطفا نظرتان را درباره قرآن های ترجمه فارسی هم بنویسید
با تشکر
امید موسوی
***********
ترجمه انگلیسی: ترجمه یوسف علی
ترجمه فارسی: ترجمه فولادوند



افشین محمد  
[ ۹۲/۶/۲۷ در ساعت ۲۱:۱۱  ]

آقاي مهاجراني،
هر دو برنامه پرگار را تماشا كردم. نكته اي مهم مرتباً از طرف آقاي نيكفر در مورد آپارتايد موجود درباره مرگ در اكثر اديان (مخصوصاً يهوديت و اسلام) طرح ميشد. اين يكي از انتقادات اصلي است كه تبعات آن هر روز احساس ميشود (مثل فرموده آيت الله جنتي در مورد غير مسلمانان كه در زمين مي چرند و فساد مي كنند و مي ميرند).
اي كاش نظر خود را بيان مي كرديد، قرائتهاي مختلفي كه از اسلام وجود دارد جاي خود محفوظ، ولي نگاه تبعيض آميز و خشني كه در اديان ابراهيمي نسبت به غير خودي ها وجود دارد إنكار شدني نيست و نصّ صريح كتب آنهاست. اين ديدگاه به مدت صدها سال در فرهنگ مردم رسوخ كرده است، براي همين است كه در اين ممالك معمولاً صحبت از اين موارد خالي از خطر نيست و بايد پايتخت يك كشور سكولار اروپايي مثل لندن را انتخاب كرد!
**********
سلام
نکته بسیار مهمی را مطرح کرده اید. حتما بایست به این موضوع توجه داشت. من هم در حد توان خود به این بحث در جای خود خواهم پرداخت



s.e  
[ ۹۲/۶/۲۶ در ساعت ۲۳:۴۴  ]

سلام
https://www.facebook.com/pages//220415711456392
با اجازه شما من سایتتون رو در برگه فیسبوکی که می گردونم-با عنوان
کتابهایی که دوست دارم بخوانم- قرار دادم .
اگه اکانتی در فیسبوک دارین من و سایر علاقمندانتون دوست داریم بهش ملحق بشیم البته اگر از نظر شما اشکالی نداشته باشه
*********
سلام
ممنون...من فیس بوک ندارم.



مهرداد  
[ ۹۲/۶/۲۶ در ساعت ۱۲:۳۸  ]

سلام دکتر
مشکل ما زندگان و در قید حیات با مرگ به دلیل این است که تصویر روشنی از چگونی حیات و زندگانی پس از مرگ نداریم تمثیل دانه و رستن برای ما روشن است اما مرگ انسان و بعد از ان که چه خواهد شد مبهم و پیچیده است
کودک درون رحم مادر اصلا شناخت و اگاهی پس از تولد و زندگی خارج از رحم را ندارد و هرچه بگوییم و اصرار کنیم چون ادبیات و زبان هر دو زندگی متفاوت است کار ساز نمی باشد لذا به نظر میرسد باید تصویر قابل درک ولمس از دنیای پس از مرگ بسازیم تا باور کنیم مرگ پایان نیست و



s.e  
[ ۹۲/۶/۲۶ در ساعت ۰۲:۰۴  ]

سلام تعمق و تامل و تسلط شما در سخرانیهایتان بخصوص طمانینه و آرامشی که سعی می کنید در حتی تبیین موضوعات حساس حفظ کنید برای من همیشه الگو بوده است اما باور کنید با اینکه در بحث خاوران در پرگار توضیح شما همراه طمانینه همیشگی بود اما بهرحال کنش های دینی ناشی از برداشتهای مختلف دینی که به ان اشاره فرمودید صرف نظر از آنکه گوهر ناب دین باشند یا نه بر مقبولیت وجهه اجتماعی دین باوران اثرات عمیقی دارند من از خودم می پرسم ارامش و اعتمادی که برخاسته از باور مثلا مفهوم مرگ در قلوب دین باوران هست چطور قابل جمع با این عدم مقبولیت است ؟ چطور باید برداشت و کنش دینی را از گوهر ناب آن جدا دید و تفسیر کرد برای مخاطب عام؟ با توجه به اینکه بعضی از همین کنش ها بی اعتمادی عمیقی را پدید می آورند که از تعداد گوش های شنوا برای توصیف گوهر ناب دین به طرز قابل توجهی فرو می کاهند.



همشهری فرهاد  
[ ۹۲/۶/۲۶ در ساعت ۰۱:۳۵  ]

سلام.استاد.عملکرد حکومت در عرصه های مختلف وبه نام دین مستمسک خوبی به خدا نا باوران داده .از ان جمله همشهریمان اقای نیکفر.مثل همیشه باوقار وبا اطمینان بودید.
***********
سلام
حق با شماست...به همین خاطر تا بحث نظری و استدلالی می خواست پایه بگیرد و مشخص شود، یک مصداق سیاسی و اجتماعی مطرح می شد که حتما لازم بوده است.



فایدیم  
[ ۹۲/۶/۲۶ در ساعت ۰۰:۳۴  ]

درود استاد
دانه را بهترین تعبیر برای جاودانگی یافتم ...
و لی باید بارها این مطلب را بخوانم تا درکش کنم
سپاس
**********
درود



حمیدرضا  
[ ۹۲/۶/۲۵ در ساعت ۲۰:۲۱  ]

در این نوشته ها از خودکشی هم بگویید . خودکشی سقراط . آریوبرزن . هدایت . روی مین روفتن رزمنده های جنگ . اتانازی . همینگوی . و غیره . که واقعا خودکشی بد است یا خوب است ؟ چرا؟
*********
حتما





: