فایدیم  
[ ۹۱/۱۰/۲۸ در ساعت ۲۲:۴۱  ]

من فکر میکنم که انقلاب ما میوه های خودش و خورد .چه کال و چه رسیده و البته باید باور کرد دیگه انقلابی نمونده چون هر درختی هر چقدر ریشه داشته باشه باز هم بی میوه امکان برقراری نسلش نیست ..ریشه انقلابی که خیلی زیبا شروع شد درگیر اتهامات بزرگیست و در کمال ناباوری این اتهامات ریشه را هم سوزاند و خودبخود از بین برد...نه ثمر و نه ریشه !!!فقط شاخ و برگی مانده که به حرمت نقاشی رنگین مانده است اگر نه.....



حسن  
[ ۹۱/۱۰/۲۸ در ساعت ۰۰:۰۶  ]

با عرض سلام واقعا نوشته شما اشک رو بر دیدگانم جاری کرد چه زیبا نوشتید و این نشان از علاقه شما به جمهوری اسلامی است چه من موافق شما باشم و چه مخالف اما سران ج . ا.ا نبایستی نیروهای مانند شما و عسگراولادی و کروبی خاتمی موسوی هاشمی رو از دست بدند و روی به امثال... و .... بیارن خداییش این افراد با سابقین انقلاب قابل مقایسه هستند



مزدا ارغوان  
[ ۹۱/۱۰/۲۵ در ساعت ۲۳:۵۱  ]

انقلاب وجود مجرد نیست که کسی را بخورد، انقلابیون هستند که همدیگر را می‌خورند یا که خورده شدنِ هم را جایی در پس ذهن‌شان با سکوت نظاره می‌کنند.
هر انقلابی فرزندش را نمی‌خورد، انقلابی که با شورش می‌آمیزد موجی می‌شود که گروهی در آن غرق می‌شود و گروهی بر آن سوار. تغییر حکومت‌های بسیاری را می‌توان دید که دچار این سرنوشت نشدند، حتا سفاک‌ترین‌شان مثل رژیم نژادگرای آفریقای جنوبی.
.به امید راستی، گذشت و مدارا



سين  
[ ۹۱/۱۰/۲۵ در ساعت ۲۲:۲۰  ]

سلام .مرحوم رضا رضواني همان اقايي بودند كه از اعضا جنبش مسلمانان مبارز و در سال 59 در دبيرستان دانشگاه همراه شما و اقاي كديور ديني تدريس مي كرد؟اگر ايشون بودند من يك عكس به همراه دانش اموزان دختر در حياط دبيرستان از ايشان دارم.و همان سال ها شنيدم كه خانم شون هم از همون گروه بودند .و هر دو رو اعدام كردند . ويك بچه از انها به يادگار مانده.چون سالها گذشته نمي دونم اين صحبت ها درسته يا نه؟ممنون مي شم اگه پاسخ بديد .
**********
بله ایشان بودند



دشتی آبادانی  
[ ۹۱/۱۰/۲۵ در ساعت ۱۹:۰۰  ]

قَالُوا يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَمَا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ وَجَاءُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ

در قصه یوسف گرگ بیچاره مورد اتهام ابناء بشر قرار گرفته نوشته اند وقتى كه برادران يوسف به پدر گفتند يوسف را گرگ خورد، يعقوب فرمود:
اگر راست مى گوئيد، گرگى كه او را خورده بگيريد و نزد من آوريد.
آنها رفتند و گرگى را گرفتند و دست و پايش را بستند و نزد پدر آوردند و نفهميدند كه گرگ سخن مى گويد و دروغ آنها آشكار مى شود.
يعقوب عليه السلام گفت :
اى گرگ شرم نكردى كه ميوه دل و روشنائى چشم مرا خوردى ؟
گرگ به زبان فصيح عرض كرد: خداوند گوشت و خون پيامبران را بر من حرام كرده .
اينها دروغ مى گويند و من در اين مكان غريب هستم ، خويشى دارم كه به ديدار آن آمدم و فرزندان شما مرا گرفتند و بستند و حضور شما آوردند.



salimi  
[ ۹۱/۱۰/۲۵ در ساعت ۱۸:۵۶  ]

روایت غریبی است این انسان. از میان آن جمع چند نفر اعدام شدند. چرا ما انسانها همنوعان خود را می کشیم؟ چرا نمی توانیم با هم و برای هم زندگی کنیم؟ چرا گاها همدیگر را با بمبی که به بدن خود بسته ایم می کشیم تا به بهشت برویم و خداوند از ما راضی باشد.
کاش عمر ما قد می داد حداقل چند روزی را در جهانی زندگی می کردیم که در آن تساهل و مدارا حاکم باشد و افراد به خون هم تشنه نباشند.
جهانی که در آن آزادی باشد که بتوانیم حرف بزنیم، بتوانیم یاد بگیریم و یاد بدهیم، بتوانیم عبادت کنیم آگاهانه و بپرستیم عاشقانه.



farhad  
[ ۹۱/۱۰/۲۵ در ساعت ۰۹:۳۶  ]

osta aya ahmad atari hama kandidae mojahedi dar arak bood?





: