مجید  
[ ۹۱/۴/۱۱ در ساعت ۱۱:۳۶  ]

بسیار عالی و متین.
من اصالتا فسایی هستم و الان دارم توی استرالیا زندگی میکنم. همیشه شیفته نظرات و دیدگاههاتون بوده ام. اینو گفتم تا بگم افتخار میکنم شما نماینده استان فارس بودید. افتخار می کنم که وزیر ارشاد بودید و یه ذره فضا ی آزاد توی این دیکتاتوری مذهبی باز کردید. امید به روزی که برگردید و مملکت رو آباد و آزاد سازیم. یا حق



محمد محمودی  
[ ۹۱/۴/۱۱ در ساعت ۰۰:۳۲  ]

سلام . برگ سبزی به محضر سلیمان ارسال شد .اگر رسیده مسرت حاصل خواهد شد.


ارادت همچنان باقیست
*************
سلام ابن عم عزیز
خوب و سلامت و شادمان باشید. نیمه شعبان بر شما مبارک.
از برگ سبز محبت شما هم بسیار ممنون



محمد حسین صباغیان  
[ ۹۱/۴/۱۰ در ساعت ۱۰:۵۳  ]

ممنونم که مکتوب را دوباره زنده کردید. در این فضای رادیکال و خشن، نیاز شدیدی به نوشته های این چنین داریم ، مانند هوای تازه و خنک کوهستان برای بیمار مسلول که نیازمند سلامتی است.چند وقت پیش که پسرم رو به ورزشگاه آزادی بردم تا بازی ایران و قطر رو ببینیم ، از رفتن پشیمون شدم فضای آکنده از الفاظ رکیک و جوانانی که با معدل سن زیر 20 سال با کشیدن سیگار هوا را آلوده می کردند. اگر توی لندن از دیدن پیرمرد ورزشکار احساس خوش رندگی به شما دست داد در این ورزشگاه با دیدن این اجتماع ، احساس انحطاط یک جامعه به من دست داد ، امید گوهر گرانبهایی است که به سختی میشود به آینده این مملکت داشت.



کلاس اولی  
[ ۹۱/۴/۸ در ساعت ۲۱:۴۷  ]

سلام
مدتها است که سری به شما نزده ام لابد خودتان علتش را ميدانيد که مهر ورزان با ما چه کردند .
يادداشت شما در مورد زندگي بسيار قابل تأمل است عين همين درخشش زندگی و برق شادان آن را در چشمان حضرت علامه محمد تقي جعفری سالها قبل ديده ام تجربه ای که شايد هرگز تکرار نشود به ما می گفت از چاه همسايه برای چاه خود آب به عاريت نگيريد سعی کنيد چاه افکار خود را پر اب نگهداريد شايد خونی که از چشمان تاجزاده می آيد همان خروش آتش فشان چاه عميق افکاری باشد که مروجان اسلام ناب محمدی و طليعه داران اصلاح دنيا و مديريتش آن را تاب نمی آورند.
شايد از اب به عاريت گرفته شده که چه عرض کنم از آب به سرقت رفته چاه همسايه بيشتر خوشنود هستند چند وقت پيش يکی از رايزنان شريف فرهنگی در قطر مقاله ای از دکتر آذرشب در موضوع سعدی کپی کرد و به نام خودش در روزنامه الوطن قطر به چاپ رساند غوغايی به پا شد همه رايزنان را سارق ادبی معرفی کردند و به برزيلش چسباندند يادش به خير که رايزنانی مثل جلال الدين همايی و محيط طباطبايی و محمد محمدی سکان دار فرهنگمان بودند و امروز سارقان ادبی اين همان حقيقت تلخی است که مولا علی در نهج البلاغه مهجورش در جمهوری اسلامی می گويد:
شتان ما يومی علی کورها
و يوم حيان اخی جابر
که بس فرق است تا ديروزم امروز
کنون مغموم و دی شادان و پيروز



بیم موج  
[ ۹۱/۴/۸ در ساعت ۰۹:۳۰  ]

سلام . داستان زندگی هم برای ما ، داستانی شنیدنی و خواندنیست .
بقول شاعر ایرانی خودمان ، بهمن رافعی بروجنی:
کدامین چشمه سمی شد ، که آب از آب می ترسد ؟
و حتی ، ذهن ماهیگیر ، از قلاب می ترسد

کدامین وحشت وحشی ، گرفته روح دریا را
که توفان از خروش و موج از گرداب می ترسد
گرفته وسعت شب را ، غباری آنچنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد

شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد
فغان ، زین شهر کج باور ، که حتی نکته آموزش
زافسون و طلسم و رمل و اسطرلاب می ترسد

فضا را آنچنان آلوده ، دود نفرت ونفرین
که موشک هم ، ز سطح سکوی پرتاب می ترسد
طنین کار سازی هم ، زسازی بر نمی خیزد .
که چنگ از پرده ها وسیم ، از مضراب می ترسد

سخن ، دیگر کن ای بهمن ! کجا باور توان کردن
که غوک از جلبک و خرچنگ از مرداب می ترس



کریمی  
[ ۹۱/۴/۷ در ساعت ۱۵:۳۲  ]

فکر می کردم که دیگر از در مکتوب در نمی آیید! ولی با این همه] هر روز سر می زدم. حالا خوشحالم که چشمانم به جمالتان روشن شد. لطفا بنویسید آقای دکتر! آخه ما نوشته هاتون زنده می شویم ، نفس می کشیم و حتی امیدوار می شویم..



علی  
[ ۹۱/۴/۶ در ساعت ۲۳:۳۷  ]

بله وقتی حفظ نظام اوجب واجبات باشد
لابد میتوان برای حفظ نظام دست به هر جنایتی زد
البته این نظامی که بخواهد با جنایت و استبداد و سانسور و شستشوی مغزی عوام به حکومت خود ادامه دهد پاسدار چه ارزشهایی خواهد بود خدا میداند .



ali  
[ ۹۱/۴/۶ در ساعت ۱۶:۰۳  ]

با سلام و تحیت
درود بر شرافت شما ...
جان گرفتم !
مکتوب حال و هوای روزگار اوج و اعتلایش را بازیافته است .
در کنارم سحری طالع بیدار آمد
گفت برخیز که مرقومه دلدار آمد
گفتمش من به پرستاری دل مشغولم
گفت برخیز دوای دل بیمار آمد
شاد زی سید عزیزم !



مهسا  
[ ۹۱/۴/۶ در ساعت ۰۲:۲۴  ]

متاسفانه دیگر دیدن روزافزون انواع و اقسام گداها، خانه بدوش ها، کارتن خواب ها، کودکان کار، دختران فراری و ... در هر گوشه ای از شهر برایمان عادی شده، اما آنچه چند روز پیش در کنار یک ساندویچی در اول طالقانی شمالی نرسیده به پارک هنرمندان دیدم تاثیر عجیبی بر من داشت: "مردی میانسال چندمتری ساندویچی کنار دیوار نشسته بود و با صدای بسیار بلند فریاد می زد: ... به ابوالفضل گشنه ام، به حضرت عباس گشنه ام، به فاطمه ی زهرا گشنه ام... " این صحنه آنچنان بیسابقه، تراژیک و کوبنده بود که ... نشانه ای از بحرانی عمیق که به آستانه ی انفجار رسیده است. هیچ سیستمی نمیتوانست جامعه ای را در طول سه دهه اینچنین به قهقرا ببرد که این نظام.





: