رجاء  
[ ۸۷/۱۱/۸ در ساعت ۱۴:۱۶  ]

عطا خدا سلام:
چند صباحیست از خواندن سیاست و دیدن رجال سیاسی بدور شده ام لکن چند روزیست دلم تنگ شده است.
شاگردی هستم در قم که جدالی با استاد خویش کردم تا بگویم که عطا فردی متفکر است، تا به شما دشنام نگوید و اجبارا گفت خب، بی خیال؟!
راستی ای متفکر، به کجا و چرا به آنجا و کی به اینجا و اصلا چه شد که شروع شد آنجا.



شريف  
[ ۸۷/۱۱/۷ در ساعت ۱۲:۱۰  ]

سلام استاد بزرگوار
در اين ايام مدام ياد اين شعر سيف فرغاني مي افتادم و از قول مردم فلسطين خطاب به صهيونستها زمزمه مي كردم:
هم مرگ برجهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پي آن تا كند خراب
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد...
در مملكت چو غرش شيران نماند و رفت
اين عوعوي سگان شما نيز بگذرد...
اي تيغتان چو نيزه براي ستم دراز
اين تيزي سنان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نكرد
اين تيزي سنان شما نيز بگذرد
آن كس كه اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نيز بگذرد...
بر تيغ جورتان ز تحمل سپر كنيم
تا سختي كمان شما نيز بگذرد

در ضمن يه پيشنهاد دارم: اگر صلاح بدونيد اين شعر را به عربي ترجمه كنيد و در اختيار مطبوعات عرب قرار دهيد.



حسين  
[ ۸۷/۱۱/۶ در ساعت ۰۹:۵۶  ]

سلام

آقاي مهاجراني ممكن است مطلبي راجع به خلق و خوي آوارگان فلسطيني و كردار و رفتار اينان پس از آوارگي در كشورهاي عربي و اينكه چرا از اين كشورها بيرونشان كردند بنويسيد؟ حتما ميدانيد كه خوي عربيت يكي از وظاهر بارز عصبيت است پس چرا عربها -هم دولتها و هم ملتهايشان- در مورد فلسطينيان اينگونه رفتار ميكنند؟



رضا  
[ ۸۷/۱۱/۴ در ساعت ۱۲:۰۹  ]

سلام آقای مهاجرانی
در کامنت طه به نقلی از دفاع دکتری جناب کدیور یاد شده است
می شود شرح مختصری از ان را برای من بنویسید؟



طه  
[ ۸۷/۱۱/۴ در ساعت ۱۰:۱۵  ]

سلام آقای دکتر
این دهه حاج آقا مصطفوی منبر دارند.امروز خدمتشون رسیده بودم
از شما گفتم و اینکه به نوعی بوسیله سایت در ارتباط هستیم.خیلی خوشحال شدند و ازاحوالاتتون جویا شدند گفتم لندن هستند و دلمشغولیشون ادیبات وفرهنگ است سلام رساندند و برای من و دوستان از اهل درس بودن شما و دفاع دکتری آقای کدیور گفتد.
****************
درود بر شما و ممنون از لطف ایشان



haty  
[ ۸۷/۱۱/۳ در ساعت ۱۹:۴۷  ]

seyed khodeto jer nadeh
ضرب و تقسیم می کنی. صدها میلیارد تومان جایزه ای که اینها می دهند و میلیاردها تومان هزینه تبلیغاتی که رسانه ملی می گیرد و خرج سریالهایی می شود تا رستمی ها را سرگرم کند. کلا ایران 35 هزار بیمار حاد دیالیزی دارد. آوار ارقام باز بر سرت خراب می شود.

ظاهرا هرچیزی بورس داره، از اوراق بهادار و نفت و طلا تا پایان نامه و قبر و شفا! بورس کلیه هم اینجاست! "هر رقم کلیه خواستی زنگ بزن در خدمتیم!" این را یکی از دلالان "کوچه کلیه"می گوید. علاوه بر او این کوچه را کسانی می شناسند که مثل م. رستمی برای فروختن کلیه خود آمده اند.
به گزارش مهر، "کوچه کلیه" می تواند یک کوچه کاملاً معمولی مثل تمام کوچه های کلانشهری باشد که پایتختش می خوانیم. می تواند مثل تمام کوچه های شهری باشد که زیر خروارها دود و آلودگی در تب و تاب روزمرگی می لولند.

با این همه این کوچه برای "م. رستمی" نه یک کوچه معمولی و تکراری که بیغوله راهی برای تعیین سرنوشتی دردناک است، سرنوشتی که قرار است با از دست دادن پاره ای از وجودش دوباره تعریف شود.

نام اینجا متاسفانه کوچه حسینی است! کاش شورای شهر مصوبه ای داشت و لااقل نام کوچه را به "کوچه کلیه" یا حتی "کوچه ارقام"و ... تغییر می داد.

کوچه ؛ کوچه قدم زدن عددهاست. عددها روی دیوار راه می روند و با یکدیگر حرف می زنند. عددهای آبی. عددهای مشکی. عددهای قرمز. عددها راه می روند روی دیوار. راه می روند توی سرم. عددها با هم حرف می زنند.

معامله می کنند. داد و ستد می کنند. چانه می زنند. عددها و رقم ها موریانه هایی هستند که ناخواسته روحت را می جوند. عددها کش می آیند. غمزه می روند. اینجا کوچه کلیه است.

کوچه عددها. کوچه راه رفتن اعداد بر روحت. کوچه معامله گران پنهانی که تکه ای از وجودت را خرید و فروش می کنند. بازار اعداد و ارقام. اعدادی که مطاعشان تن توست. دیواری در کوچه کلیه! (بخشی از شماره تلفنها توسط مهر محو شده است)

"م. رستمی" اهل کرمانشاه است. سرزمین بیستون و فرهاد و خسرو و شیرین. سرزمین اساطیری مردمان ایران زمین. سرزمین دلاورمردان دفاع مقدس. سرزمین غارهای پیچیده در دل کوه، غار قوری قلعه، سرزمین پاوه، سرپل ذهاب، سرزمین طاق بستان، جوانرود و سراب نیلوفر، و سرزمین نانهای برنجی و نانهای خرمایی. رستمی اهل همانجاست.

او را میانه کوچه می بینم. ایستاده در برابر لشکری از اعداد رنگارنگ که سرگردانش کرده اند. او را در برزخی از اعداد و ارقامی دیدم که مثل من روحش را می بلعیدند. با لهجه ای که میان لر بودن و کرد بودن است. می گوید کارگر ساختمان است و حالا که زمستان است بیکاری تا خرخره اش را جویده. بیکاری قرض می آورد و قرض شرمندگی. او برای فرار از دست طلبکارها به سراغ خودش رفته است. آمده است تا از خودش قرض کند!


گفت: 37 سالم است. پدر سه فرزندم. 10 میلیون قرض بالا آوردم. سه روز تمام است که آواره اینجا شده ام و حالا پولم ته کشیده. برای آمدن به اینجا هم گوشواره های زنم را فروخته ام.

گفتم: فکر می کنی کلیه هایت را چند بخرند؟ گفت: کمتر از 10 میلیون نمی فروشم.

گفتم: اینجا تهران است. بیشتر از 5 میلیون نمی خرند. گفت: مجبورم بفروشم، چاره ای نیست.

شخص عابر "کوچه کلیه" است "کوچه کلیه" تنها یک کوچه قدیمی معمولی نیست. باریکه راهی است میان دیواره های جوهری. راه رفتن در آن تو را به یاد دفترچه مشق ایام کودکی ات می اندازد. دفترچه ریاضی. دفترچه ای پر از رقم و عدد. پر از شماره های رنگارنگ.

راه رفتن در کوچه تو را به یاد روزگاری می اندازد که تازه با حروف انگلیسی آشنا می شدی. A. B. O. روزهایی که مثبت و منفی بودن را تازه درک می کردی. اینجا تا دلت بخواهد عدد هست و رقم هست و حروف انگلیسی. اینجا کوچه ای سرشار ازناگفته هاست. کوچه ای که دیوارهایش با همان سردی و خاموشی اعداد ریاضی با تو حرف می زنند. +A؛ +B؛ -O؛ AB؛ و+AB. رقمها آنقدر زیاد است که نمی توانی از برشان کنی. 0912... 0935... 0919... 0932... 0918...0916...0917. حاصل این همه رقم حل معادله ای چند مجهولی است.

معادله ای که یک طرفش فقر است. یک طرفش زندگی. و یک طرفش پولی است که قرار بود .... در عین حال بخشی از این معادله هم چالش های چندین باره وزیر رفاه و رسانه ها در خصوص خط فقر و زیر فقر است و تبلیغات فلان دستگاه در مورد بیمه همگانی و ... از رستمی می پرسم چرا به انجمن حمایت از بیماران کلیوی نمی روی و آنجا کلیه ات را اهداء نمی کنی؟

می گوید: " آنها ارزان می خرند". تازه باید کلی در نوبت وایستی. برای من همین امروز مهم است. همزمان با حرفهای او ، تبلیغ های رنگارنگ بانکهای دولتی و ظاهرا غیر دولتی مغزت را سوهان می کشد که برای توجیه ناکارامدی شان تو را تشویق می کنند که 10 هزار تومان بدهی تا شاید یکی از هزاران نفر برنده جایزه 25 میلیون تومانی باشی ، یا حتی جزو برندگان خوشبخت یک و نیم میلیارد ریالی و یا هزاران نفر دیگری باشی که سودای سوار شدنشان بر خودروهای لوکس و گرانقیمت با هنر مدیریتی عده ای فقط با 10 هزار تومان برآورده می شود!

آیا این همه مبتکرانی که جایزه های رنگارنگ طراحی می کنند یا آنها که هر روز وعده و آمار می دهند ، نمی توانند تدبیری کنند تا بازار سیاه عرضه و تقاضای کلیه به جای دلالان سودجو به مکانیزمی آبرومندانه تبدیل شود. سیاه نمایی همیشه کار رسانه ها نیست ، بلکه مسئولانی که قدرت تدبیر و فهم لازم برای مدیریت امور را ندارند ، بویژه در عرصه های اجتماعی و سلامت بزرگترین متهمان سیاه نمایی ها هستند.

ضرب و تقسیم می کنی. صدها میلیارد تومان جایزه ای که اینها می دهند و میلیاردها تومان هزینه تبلیغاتی که رسانه ملی می گیرد و خرج سریالهایی می شود تا رستمی ها را سرگرم کند. کلا ایران 35 هزار بیمار حاد دیالیزی دارد. آوار ارقام باز بر سرت خراب می شود.

آیا این همه مبتکرانی که جایزه های رنگارنگ طراحی می کنند یا آنها که هر روز وعده و آمار می دهند ، نمی توانند تدبیری کنند تا بازار سیاه عرضه و تقاضای کلیه به جای دلالان سودجو به مکانیزمی آبرومندانه تبدیل شود. سیاه نمایی همیشه کار رسانه ها نیست ، بلکه مسئولانی که قدرت تدبیر و فهم لازم برای مدیریت امور را ندارند ، بویژه در عرصه های اجتماعی و سلامت بزرگترین متهمان سیاه نمایی ها هستند.

آنها هستند که باید پاسخگو باشند که چرا با این همه امکانات و توانمندی کشور موضوعاتی که به راحتی قابل مدیریت است به فرصتی برای تحقق نیات سوء دشمنان و بد اندیشان تبدیل می شود. ... بگذریم ؛ حرفهای رستمی تو را به یاد حرفهای رئیس انجمن خیریه حمایت از بیماران کلیوی می اندازد که در هفته بیماران کلیوی گفته بود: اصولا بیماران نیازمند کلیه بین یک تا چهارماه در انتظار هدیه دهنده هستند و این در حالی است که بیش از 95 درصد کلیه های اهدایی فروشی هستند.

مصطفی قاسمی با انتقاد از بروکراسی اداری پرداخت یک میلیون تومان هدیه دولت به اهدا کنندگان کلیه گفته بود: متاسفانه این مبلغ نیز پس از طی شدن کانالهای زیادی به دست اهدا کننده می رسد که این موضوع با مشکلات زیادی برای این قبیل افراد همراه است. قاسمی آن روز زرد پائیز حرفهای دیگری هم زده بود.

مثلاً در مورد مبلغ خرید و فروش کلیه و اینکه گفته می شود درخواست برای فروش کلیه در کشور افزایش یافته است گفت : چنین چیزی نیست و اگر فروش کلیه را محدود نمی ساختیم امکان داشت قیمت آن به 10 تا 15 میلیون تومان هم برسد. 10 تا 15 میلیون تومان. همان رقمی که " م. رستمی " نیاز دارد تا با آن قرضهایش را بدهد. همان رقمی که جوانک 22 ساله ای که از سر صبح تا به الان منتظر خریدار در کوچه معطل مانده است ، می گوید می خواهد تا هزینه درمان پدرش را تأمین کند.

همان رقمی که تمام این شماره های لعنتی آن را طلب می کنند. راه رفتن در میان عددها را آغاز می کنی. از سر کوچه تا انتهایش عدد هست که مثل پتک بر سرت کوفته می شد. هر قدم که بر می داری عددی را زیر پایت له می کنی. عددها بی رحم اند و بی پروا. عددهای قرمز. عددهای سیاه. عددهای فوری. عددهای کهنه.

عددهای آنی. عددهای فروشی. عددهای آبی. عددهای سبز. عددهای ریز. عددهای درشت. خوب که دقت می کنی می بینی که هر شماره ای با تو حرف می زند. تو را صدا می کند. غارغار کلاغی بی حوصله تو را به خودت می آورد. کوچه پر است از دلالهایی که برای شناختنشان کافی است چند دقیقه ای بیشتر شماره ها را یادداشت کنی.

هنوز شماره پنجم را ننوشته ای که سر و کله یکی شان پیدا می شود.

می پرسد: فروشنده ای یا خریدار؟
می گویی: چطور؟
می گوید: اگر خریداری توافقی می فروشیم.
- یعنی چی؟
- یعنی هرچی که بازار گفت.
-چه گروه خونی داری؟
- هر چی بخوای دارم.
ولی -O منفی گرونتره.
- چرا؟
- خب برای اینکه کمیاب تره.
- مثلاً چنده -O ؟ - گرونه دیگه .
دو میلیون تومان با بقیه فرق داره. داد عددها به آسمان می رود.

انگار فریاد می زنند: " نخر! دروغ می گوید! نخر! " من همان کاری را می کنم که آنها می گویند.

با این همه آقای دلال شماره اش را به زور هم که شده به من می دهد. - هر وقت کلیه خواستی زنگ بزن! در خدمتیم! شماره ای را از روی دیوارها بر می داری.0914 . زنگ می زنی. آنطرف خط هموطنی آذری زبان گوشی را بر می دارد.

- شما کلیه تان را فروختی؟
- آره فروختم.
-گروه خونی ات چی بود؟
-
-O. - چند فروختی؟
- 13 میلیون تومان.
اگه بخوای یکی دیگه دارم.
- مال خودته؟
- نه مال دخترمه.
- چند سالشه؟
- 19 سالشه.
وحشتی غیر قابل تعریف وجودت را بر می دارد. می ترسی و ناخواسته تلفن را قطع می کنی. می خواهی بروی که چند دلال دیگر سر و کله شان پیدا می شود.

- خانوم خریداری؟
- خانوم فروشنده ای؟
دری باز می شود و پیرمردی بیرون می آید و اوضاع را که می بیند به دادم می رسد و دلالها را فراری می دهد. پیرمرد خاطرات عجیب و غریبی دارد و حرفهایش شنیدنی است.

می گوید: هر سال همینطور است. هوا که سردتر می شود شماره های این دیوارها هم بیشتر می شود. شب عید که دیگر غوغایی است. می گوید: پارسال یکیشان ایدزی بود و کلیه اش را به مهندس جوانی فروخته بود و جوانک هم مرده بود. پرسیدم: مگه آزمایش خون نمی گیرند؟ گفت: چرا. ولی تقلب کرده بودند.

آزمایش را یکی دیگر داده بود و کلیه را یکی دیگر. از پیرمرد تشکر می کنی و می خواهی بروی که دوباره عددها جان می گیرند و زنده می شوند. داری میروی که همان جوانک 22 ساله را با مادرش می بینی. مادرش نپرسیده جواب سئوالت را می دهد.

می گوید: خانوم اینجوری نگاه نکن. من اگر می توانستم خودم کلیه ام را می فروختم تا خرج دوا دکتر شوهرم کنم.

ولی چه کنیم؟ ...
خانوم شما خریداری؟
گروه خونی اش +B است.

وقت رفتن است و کوچه رفته رفته شلوغتر می شود. کوچه ای که بازار ناپیدای فروش کلیه است. کلیه ای که وظیفه اش تصفیه خون است. خونی که اگر نباشد کارت تمام است. باید بروی و دیالیز شوی. بالغ بر 35 هزار نفر بیمار دیالیزی و پیوندی در کشور وجود دارد که روند درمانی آنان به گفته مصطفی قاسمی از وضعیت نامطلوبی برخوردار است.

رئیس انجمن خیریه حمایت از بیماران کلیوی با اشاره به اینکه تعداد این بیماران می بایست بیش از 70 هزار نفر باشد که نیمی از آنان فوت کرده اند در هفته بیماران کلیوی گفته است: متاسفانه امکانات کافی برای تحت درمان قرار گرفتن بیماران دیالیزی و پیوندی در کشور وجود ندارد به طوری که برخی از این بیماران در روستاها و مناطق دور افتاده امکان دسترسی به دستگاه دیالیز را ندارند.

قاسمی با اعلام اینکه درحال حاضر بیش از 3300 دستگاه دیالیز در کشور وجود دارد گفته برای تحت پوشش قرار دادن بیمارانی که در حال حاضر دیالیز می شوند نیازمند تهیه 600 دستگاه جدید هستیم. کوچه حسینی خیابان ولیعصر (عج) بازار اعداد است. اعدادی که مثل بازار بورس دائماً پیدا و پنهان می شوند. می آیند و می روند، می آیند و می روند... بی آنکه کسی قادر باشد صاحبانشان را با چشم غیر مسلح ببیند.

کوچه حسینی کوچه اعداد است. جنگ اعداد و ارقام با من و تو. جنگ اعداد و ارقام با آمارهای فریبنده. آمارهای نادرست. آمارهای تکراری. آمارهای خیالی. اینجا کوچه اعداد است و جنگ ناپیدای آنها با شعارها. اگر گذرت به آنجا افتاد حتماً یادت باشد اعداد آمارها را فراموش کنی. اعداد واقعی اینجاست. اعداد حقیقی. اعداد لعنتی.



بیم موج  
[ ۸۷/۱۱/۳ در ساعت ۱۲:۰۳  ]

سلام آقای دکتر.تارسیدم آمدم سراغ مکتوب مثل تشنه و آب!اقبال گاهی اشعارش سوزی عمیق دارد یعنی تا عمق روح.


هر که پیمان با هو الموجود بست
گردنش از بند هر معبود رست

مومن از عشق است و عشق از مومن است
عشق را ناممکن ما ممکن است

عقل سفاک است و او سفاک تر
پاک تر، چالاک تر ، بی باک تر

عشق صید از زور بازو افکند
عقل مکار است و دامی می زند

عقل را سرمایه از بیم و شک است
عشق را عزم و یقین لا ینفک است

آن کند تعمیر تا ویران کند
این کند ویران که آبادان کند

عقل چون باد است ارزان در جهان
عشق کمیاب و بهای او گران

عقل محکم از اساس چون و چند
عشق عریان از لباس چون و چند

عقل می گوید که خود را پیش کن
عشق گوید امتحان خویش کن

عقل با غیر آشنا از اکتساب
عشق از فضل است و با خود در حساب

عقل گوید شاد شو آباد شو
عشق گوید بنده شو آزاد شو

عشق را آرام جان حریت است
ناقه اش را ساربان حریت است

آن شنیدستی که هنگام نبرد
عشق با عقل هوس پرور چه کرد

آن امام عاشقان پور بتول
سرو آزادی زبستان رسول

الله الله بای بسم الله پدر
معنی ذبح عظیم آمد پسر

بهر آن شهزاده خیر الملل
دوش ختم المرسلین نعم الجمل

سرخ رو عشق غیور از خون او
شوخی این مصرع از مضمون او

در میان امت کیوان جناب
همچو حرف قل هو الله در کتاب

چون خلافت رشته از قرآن گسیخت
حریت را زهر اندر کام ریخت

خواست آن سرجلوه خیر الامم
چون سحاب قبله باران در قدم

بر زمین کربلا بارید و رفت
لاله در ویرانه ها کاوید و رفت

تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد

مدعایش سلطنت بودی اگر
خود نکردی با چنین سامان سفر

دشمنان چون ریگ صحرا لاتعد
دوستان او به یزدان هم عدد

سرابراهیم و اسماعیل بود
یعنی آن اجمال را تفصیل بود

عزم او چون کوهساران استوار
پایدار و تند سیر و کامکار

تیغ بهر عزت دین است و بس
مقصد او حفظ آئین است و بس

ماسواالله را مسلمان بنده نیست
پیش فرعونی سرش افکنده نیست

خون او تفسیر این اسرار کرد
ملت خوابیده را بیدار کرد

تیغ لا چون از میان بیرون کشد
از ر گ ارباب باطل خون چکد

نقش الا الله بر صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت

رمز قرآن از حسین آموختیم
زآتش او شعله ها اندوختیم

تار ما از زخمه اش لرزان هنوز
تازه از تکبیر او ایمان هنوز

ای صبا ای پیک دور افتادگان
اشک ما بر خاک پاک او رسان
****************
درود
زیارت قبول



امیرحسین  
[ ۸۷/۱۱/۳ در ساعت ۰۱:۰۶  ]

آقای دکتر این که مکرر از غزه مینویسید به چه منظوری ست؟ چرا این همه مقاله در اعتماد ملی از شما منتشر میشود که تریبون آقای کروبی ست که با تکرویهای اعصاب خردکنش روحیه به جناح اقتدارگرا میدهد؟ این خبر که خانم کدیور رئیس شاخه ی زنان ستاد انتخاباتی کروبی شده اند صحت دارد؟ چرا آقای کرباسچی با کروبی عقد اخوت بست؟ آقای قوچانی چطور؟ تو این مملکت چه خبره؟یعنی واقعا شماها نمی دانید که با کروبی در مسیرآزادی و دموکراسی قدمی برداشته نخواهد شد؟ یا من نفهم شده ام؟ مگه خاتمی جنایتکاره که باید از سوی خودی ها هم طرد بشه؟ الحمد لله که جنگ هم تموم شد و دیگه تلویزیون باید واسه شستن مغزها یه چیز دیگه شروع کنه.
******************
دوست گرامی
در داوری این قدر شتابزده نباش.
جناب آقای خاتمی شخصیتی عزیز و دوست داشتنی هستند. منتها دیکران هم حق دارند از فردی که مناسب تر تشخیص می دهند دفاع کنند.
بدون تخریب شخصیت افراد باید در جهت اثبات کاندیدای مورد نظرمان بکوشیم.آقای کروبی نیز یکی از شخصیت های با سابقه انقلاب است. من هم از دوران نخست مجلس ایشان را به خوبی می شناسم. دغدغه ایشان در حفظ حقوق مردم کمتر از آقای خاتمی نیست. هر کدام از این دوبزرگوار یا آقای مهندس موسوی اگر بیایند ما روزگار بهتری خواهیم داشت.



طه  
[ ۸۷/۱۱/۲ در ساعت ۲۳:۴۸  ]

سلام
در کتاب گوهر نماز و نیایش صفحه 65 در روابت نامبرده :اما تشدید ندارد و به معنای آگاه باش میشود.در صفحه 140 قول سید بن طاووس را من متوجه نمی شوم میشود توضیح دهید.
جدا کتاب انگیزه ی آدم جهت عبادت را بر می انگیزد
دست مریزاد.یا علی
******************
دوست گرامی
کتاب اکنون در اختیارم نیست.



کاپیسا  
[ ۸۷/۱۱/۲ در ساعت ۲۲:۵۲  ]

باانتخاب اوباما که هم سیاه است وهم فامیل مسلمین، ومقایسه با شعار پیشین جمهوری اسلامی مبنی بر اینکه اسلام مرز ندارد وعمل اکنون ایشان که نشان میدهد اسلام اینان درز ندارد آیا سزاوارنیست که مدعیان کفش لیسی خبرنگار عراقی ،نسبت به جلوگیری از تحصیل همشهریان او و مهاجران افغانی از سوی دولت فخیمه اعتراض خود را نشان دهند،



gffd  
[ ۸۷/۱۱/۲ در ساعت ۲۰:۱۱  ]

آقا همه تو کامنتها چقدر از شعر حضرت استاد لذت بردند



نرگس  
[ ۸۷/۱۱/۲ در ساعت ۱۹:۵۵  ]

قطعه ی 6 را تمام این مدت در غزه احساس می کردم.



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۱۱/۲ در ساعت ۰۰:۳۰  ]

لاتظلمن إذا ما كنت مقتدراً
فالظلم آخره يأتيك بالندم

نامت عيونك والمظلوم منتبه
يدعو عليك وعين الله لم تنم



عبداللطیف  
[ ۸۷/۱۱/۱ در ساعت ۲۰:۱۵  ]

شعر زیبایی بود. شکوه شاعرانه ای داشت. تقریض آنکه سرود :" شعرت ترجمه خواهد شد..." هم بسیار بسیار زیبا بود. تلخ اما پاره ی (13) همین سرود است. سرود زیرکانه ی مدعیان و حامیان حماسه بر ترجیع جنایت احمقانه ی اسرائیل.
خدایا چقدر مردم را مظلوم آفریدی...



بهمن  
[ ۸۷/۱۱/۱ در ساعت ۱۸:۵۶  ]

سلام آقای مهاجرانی
خدا به شما صبر دهد. چقدر دنیا ی ما غم بار شده است. ای کاش «خیام »دستی در فلک داشت!
برای شما آرزوی سلامتی و تندرستی می کنم. شما غمگین هستید چون روح آگاه تری دارید. چون جان شما با جان آن مصیبت دیدگان یکی شده است. باز هم برایتان آرزوی سلامتی می کنم. شما چشم ما هستید. بی نهایت دوستتان دارم
****************
درود بر شما و همه دوستانی که شعر را پسندیدند....



کوروش  
[ ۸۷/۱۱/۱ در ساعت ۱۷:۰۴  ]

اقای دکتر عزیز
تصور بفرمایید در کشورهایی با اکثریت شیعه مثل لبنان وعراق حکومتی با نام و قانون اساسی مشابه ایران بوجود بیاد با فرض بر اینکه اسلام مرز نداشته و ملیت بمانند انتخاب مرجع تقلید نقشی در انتخاب فقیه اعلم نداشته باشد مثل ایران خودمان که مقام معظم رهبری را ولی امر مسلمین جهان مینامیم تکلیف ولایت فقیه وانتخاب آن به چه صورت خواهد بود؟ ونقش مجلس خبرگان را چگونه ارزیابی می فرمائید.
باتشکر



رضا  
[ ۸۷/۱۱/۱ در ساعت ۱۵:۱۵  ]

سلام آقای مهاجرانی
دکتر این شعر مال خود شماست؟
این شماره هایی که در ان هست نشانه چیز خاصی دارد؟
به هر شکلش که فوق العاده زیباست ولی یک مشکل بزرگ هم دارد
مقالات شما را می خوانیم که مطلب جدید یاد بگیریم اما ای کاش
رمز مزامیر داود - زمزمه سند باد - آلفه و پنه - زدودن اصطبل آژیاس
افسانه هرکول و .. . را توضیح مختصری بگذارید و شرح موجزی
تا بهره اصلی را ببریم و فهم کاملی از این لطف شما بدست آوریم.



علی امین  
[ ۸۷/۱۱/۱ در ساعت ۱۳:۵۰  ]

حالا شد یازده بار؛درست به تعداد قطعات فصیحتان.زنده باشید آقای مهاجرانی عزیز.



فیروزه عسگری  
[ ۸۷/۱۱/۱ در ساعت ۰۸:۱۹  ]

در ضمن شماره 7 و 10 بی نظیرند



فیروزه عسگری  
[ ۸۷/۱۱/۱ در ساعت ۰۸:۱۸  ]

سلام جناب دکتر مهاجرانی گرامی
سروده هایتان محکم و استوار است...
...
بی شک خداوند بارها و بارها از این انسان های خوبی که خلق کرده است می فرمایند: تبارک الله احسن الخالقین...
از شما جز این انتظار نمی رفت. آن طور که رمان می نویسد و در مورد مولایم علی (ع) می نویسید... آن گونه که از سیاست قلم می زنید و در هر جمله ای با چاشنی شعری همراه است...
جز این انتظار نمی توان داشت...
خداوند شما و خانواده محترم را حفظ فرمایند...
بامید دیدار



محمد علی امامی  
[ ۸۷/۱۱/۱ در ساعت ۰۷:۵۱  ]

سلام آقا سید
آنروز ، روز اول طلوع غزه ، روزی که برایت نوشتم که مجری رادیو در صبح می گفت :تولد خورشید مبارک باد و گزارشگرشان گفت مردم غزه شب و روزشان یکی شده است ،خدا خدا میکردم شما برایشان چیزی نوشته باشی و سپس دیدم متون پر مغزتان را واز فرط خوشحالی برای تمامی خبرگزاریها حتی کیهان نیز فرستادم
وهمیشه به این فکر میکردم در زمانی که هر روز قبل از هر کاری دنبال خبرغزه بودیم که نکند از نفس افتاده باشند ،مردی که از اول روز که چشم به جهان باز کرده صدای شهادتین را در هر سحر و شامگاه از خانه خودشان واز صدای پدرش شنیده است چگونه در اوج مقاومت غزه ، ،عمل خواهد کرد؟
در آن روزها می دیدم که پسر شیرخوارم وقتی چهره سوخته با بمب فسفری کودکان غزه را می دید با دستانش صورت خود را می خراشید و با مشتان کوچکش تکبیر می گفت و ما می دیدیم معجزه غزه را
و امروز سروده زیبای شما را در حالی می خوانم که غزه تمام قد ایستاده است .



محمد  
[ ۸۷/۱۱/۱ در ساعت ۰۱:۵۸  ]

ای کاش توانایی نوشتن فقط دو خط مثل شمارا داشتم . ممنون از متن زیبایتان.





: