sahar  
[ ۸۷/۹/۱۹ در ساعت ۱۵:۴۸  ]

merc



مهدی  
[ ۸۷/۹/۱۸ در ساعت ۲۱:۳۸  ]

سلام بر دکتر
به به چه منزل گاهی
وای که چه حسی داشت این نوشته، بی صبرانه منتظر ادامه هستم.



آرش  
[ ۸۷/۹/۱۷ در ساعت ۲۰:۱۴  ]

سلام آقای مهاجرانی عزیز
هنوز نشئه روایتهای حاج آخوند بودم و در فروکش رخوت آن باده هراز گاهی به مکتوب سرک می کشیدم تا جرعه ای دیگر آنرا احیا کند، اما حال و هوای این میخانه گویا به حال ساقی اش متغیر بود.
روایت قطار دوباره نشئه ام کرد،اما این جرعه تلخی اش از گسی آن بیشتر بود. بیشتر ما تلخیم اما کاممان دیگر آنرا حس نمی کند. شاید به آن خو گرفته و شاید هم دیگر خسته شده.
دلم برای آن روزها تنگ شده ، زمانی خبرنگار حوزه وزارت ارشاد بودم ، وزیراش مهاجرانی بود.



بهمن  
[ ۸۷/۹/۱۷ در ساعت ۱۹:۲۴  ]

سلام آقای دکتر
خدا شما را برایمان حفظ کند. کلام شما شفا دهنده است. خیلی ارادتمند شما هستم.



داود  
[ ۸۷/۹/۱۷ در ساعت ۱۸:۵۷  ]

با سلام احترام و ادب
امشب شب بزرگ عرفه است. لطفأ در مورد اين روز بزرگ و عيد سعيد قربان بنويسيد.



علیرضا فضلی  
[ ۸۷/۹/۱۷ در ساعت ۱۵:۴۸  ]

درود.
این نوشتار هم مثل همیشه زیبا بود. داستان این پیر مرد ما را هم تکان داد.



زهرا  
[ ۸۷/۹/۱۷ در ساعت ۱۳:۳۵  ]

سلام آقاي دكتر اميدوارم حالتان خوب باشه تا حالا براتون چندتا كامنت گذاشتم ولي نمي دونم چرا همشون بدون جواب موندن؟!!!!!!حالا يه خواهش ديگه داشتم ممكنه برامون داستان "مراقب باش قاطرهاي سلطان رو رم ندي"را برامون تعريف كنيد؟اگه ممكنه،خيلي مشتاقم بدونم.باتشكر از لطف شما
به خانوم و بچه ها سلام برسانيد.بدرود



سید  
[ ۸۷/۹/۱۷ در ساعت ۱۲:۰۱  ]

ای کاش با نوشتهایتان زود تر آشنا میشدم. دوستتان دارم.یاعلی مدد
******************
درود
خوش آمدید



شهرام  
[ ۸۷/۹/۱۷ در ساعت ۱۰:۱۲  ]

جناب قاي دكتر مهاجراني عزير،
انتظار مردم ايران و بخصوص قشر تحصيل كرده از افرادي مانند شما اين است كه روشنگري كنيد نه اينكه در فلسفه و عرفان غرق شويد. من تاريخ نمي دانم اما مي دانم كه مصائب اين كشور از زماني شدت گرفت كه عالمان و روشنفكران به جاي ورود به بطن جامعه و روشنگري به خانقاه رفتند و به فلسفه و عرفان روي آوردند.



فیروزه عسگری  
[ ۸۷/۹/۱۷ در ساعت ۰۹:۲۰  ]

سلام
کاش می توانستیم تاب تنهایی بیابیم... خوش بحال نوید... شاید هم به سلوک رسیده است...
در بند آرزوهای محال اسیر آمدم...
ای کاش می توانستم آرزوها را به بند کشم نه اینکه آنها مرا دائم با خود بکشانند...
بازم هم خوش بحال نوید...



مهدي الف  
[ ۸۷/۹/۱۷ در ساعت ۰۶:۳۳  ]

اينك اي خوب فصل غريبي سرآمد چون تمتم غريبان تورا مي شناسند
كاشكي من هم عبور تورا ديده بودم كوچه هاي خراسان تورا مي شناسند
درود حضرت استاد براي رودانشجوچيزي نمي نويسيد



حسام الدین نیک سرشت  
[ ۸۷/۹/۱۷ در ساعت ۰۴:۱۶  ]

استاد عزیز،
موضوع مهمی را روایت کرده اید! تنهایی، آن هم از نوع غربی اش! اجازه دهید خاطره ای را برای شما نقل کنم:

یک شب به اتفاق یکی از دوستان با یکی از اساتید زبان و ادبیات روسی شام می خوردیم. انسان بامطالعه ای بود و در هاروارد تدریس می کرد. در گفتگوی کوتاهی که داشتیم براحتی می شد حدس زد که داستایوسکی را *خوب* می شناسد، و مقایسات ظریف و هوشمندانه ای با تولستوی انجام می داد. به هر حال، بحث ما به طریقی به زندگی خصوصی او ختم شد و گفت که تنها زندگی می کند. انسان میانسالی بود! می گفت خانواده ای ندارد و از این موضوع بسیار خوشحال است! با احتیاط خاصی دلیل این خوشحالی ظاهری را از او جویا شدم و در پاسخ به یکی از فیلمهای سینمایی استناد کرد: که در آن پدر و مادری با کودکان خود درگیری پیدا می کنند و نهایتا فرزندان والدین خود را به قتل می رسانند! و استاد قصه ما به این نکته تکیه می کرد که داشتن فرزند به کشته شدن خواهد انجامید! پس تنها شوید تا زنده بمانید! با اشتیاق خاصی دلیل خود را بیان می کرد. در این هنگام من فقط و فقط به چشمان او خیره بودم و در پس آن هیجان، تنهایی و حسرت عمیق و اندوهباری را مناظره می کردم.



مسعود  
[ ۸۷/۹/۱۷ در ساعت ۰۴:۱۳  ]

با عرض سلام، یکی از تفاوتهای اصلی روش زندگی غربیها با ما ایرانیها همان حریم خصوصی و وقت آزاد بی حد و حصر و تمرکز شدید بر خود محوری است به نوعی که اغلب بخاطر اهمیت بیش از حد به هدفهای کاری و ماموریتی که باید به انجام برسد از خیلی از مزایای زندگی خانواده میگذرند. من از انگلیسیها و دسیسه هایی که در طول تاریخ 500 ساله به ایران روا داشته اند همواره هراسانم. در تاریخ این دوره هرگاه خسارت و خیانتی به ایران شده دست آنها مستقیم وغیر مستقیم در کاربوده. نمیخواهم ادای دایی جان ناپلیون را در بیارم ولی روباه پیرهرگز ما را به حال خودمان رها نمیکند، مخصوصا اگر مهماندار افراد شاخصی باشد.



منصف  
[ ۸۷/۹/۱۷ در ساعت ۰۱:۰۹  ]

سلام،
جالبه که همه خيال ميکنند که شما واقعا سوار قطار شدي ووو. چرا هيچکس نميپرسه ساختن اين داستان به چه دليله؟
ببخشيد حواسم نبود، چونکه نبايد بپرسه!
*************************
واقعا سوار قطار شدم !



بهروز  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۲۲:۰۷  ]

آقای دکتر مهاجرانی عزیز، با درود بسیار،
تنهایی به خودی خود تلخ نیست،ولی احساس تنهایی و عدم ارتباط با اصل خویش تلخ و در هم شکننده است.
حضرت مولانا می فرماید:
با همه ای و بی منی بی همه ای
بی همه ای و با منی با همه ای

اما شما آقای دکتر عزیز....من مطمئنم که هیچگاه در هیچ مکان و زمانی احساس تلخی و تنهایی نخواهید کرد ،زیرا شما مصداق این آیات کتاب آسمانی هستید که آنها را منظوم کرده ام:
ای که هستی مطمئن از نفس خویش
شو به سوی رب خود راضی ز پیش
هان در آ در زمرهء آن بندگان
کو خوشند و زیستا در گلستان

بدرود و به امید دیدار شما در وطن



شایان  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۲۱:۳۵  ]

با سلام
آقای دکتر بازهم در نوشته تان مانند سابق من روانی و نکته سنجی می بینم، می توانم بگویم استاد داستان کوتاه نوشتنید
آغازی گیرا و جذب کننده که خواننده را همراه می کند و پایانی بسیار زیبا و تاثیر گذار که معمولا بسیار هم زیبا و تامل بر انگیز است و یه جورایی من بعضی جاها گفتم اختتامیه داستهاتون معلومات به رخ کشیدنتوتم هست، که یا شعری زیبا و مرتب، یا سخن بزرگی فراموش نشدنی و یا ... است
و در بدنه داستان هم تا حد امکان نکات ریز جهان بینی و اخلاقی و نگرش خود را به خواننده در قالبی شیرین بیان می کنید به گونه ای که حالتی زننده پیدا نمی کند
در قالب توصیفاتی که گاه از چارچوب خود فراتر میرود و گاه در قالب مکالماتی که می تواند ماندگار شود
و نکته اصلی ایجاد ارتباط بین این 3 رکن که به خوبی انجام می شود و انتخاب ابزار انتقال مفاهیم چنان با تیزبینی انجام می شود که در رساندن معنی خود نعمتی است
زیبا بود و تاثیر گذار
متشکرم



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۲۰:۰۹  ]

صادق هدایت تحقیقی در باره خیام دارد او از «اخبار العلماء باخبار الحکماء» که در سال 646 تالیف شده راجع به اشعار خیام مطلبی نقل میکند میگوید :
«... باطن آن اشعار برای شریعت مارهای گزنده و سلسله زنجیرهای ضلال بود. و وقتی که مردم او را در دین خود تعقیب کردند و مکنون خاطر او را ظاهر ساختند، از کشته شدن ترسید و عنان زبان و قلم خود را باز کشید و به زیارت حج رفت ... و اسرار ناپاک اظهار نمود ... و او را اشعار مشهوری است که خفایای قلب او در زیر پرده های آن ظاهر می گردد و کدورت باطن او جوهر قصدش را تیرگی می دهد.»
همانگونه که میدانید آقای صادق هدایت بعد از عمری سرگردانی و تشویش فکری به انتحار روی آورد و به زندگی خود خاتمه داد



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۱۹:۵۱  ]

معمای زندگی و افکار و اندیشه های خیام هنوز مجهول باقی مانده چگونه ممکن است یکنفر فیلسوف و ریاضیدان و منجّم باشد در عین حال مضمون رباعیات او بازتاب فلسفه و عقائد متضاد الهی،لامذهبی ، طبیعی، دهری، صوفی، رندی و.... باشد مردم در باره او افسانه ها گفته اند میگویند شبی روی مهتابی مشغول بادهگساری بوده، ناگاه باد تندی وزیدن میگیرد و كوزهای شراب روی زمین میافتد و میشكند. آن وقت خیام برآشفته به خدا میگوید:
ابریق می مرا شكستی ربی،
بر من در عیش را ببستی ربی،
من می خورم و تو میكنی بدمستی
خاكم به دهن مگر تو مستی ربی؟
خدا او را غضب میكند، فوراً صورت او سیاه میشود و خیام دوباره میگوید:
ناكرده گناه در جهان كیست؟ بگو
آن كس كه گنه نكرده چون زیست؟ بگو
من بد كنم و تو بد مكافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو



مهدی حسینی  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۱۷:۰۸  ]

درود

چون حاصل آدمی در اين جای دو در

جز درد دل و دادن جان نيست دگر

خرم دل آن که يک نفس زنده نبود

و آسوده کسی که خود نزاد از مادر

بدرود



مهدی حسینی  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۱۶:۴۰  ]

درود
زیبا بود.
بهم چسبید.
بدرود



Amin  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۱۵:۴۵  ]

eslah:
"به سر بلندت ای سرو که در شب زمین‌کن"



بیم موج  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۱۵:۴۳  ]

سلام آقای دکتر.اگر بخواهیم خیام را خوب بشناسیم ازچند نکته نباید دریغ کنیم.
1- آیا همه ی رباعیات موجود متعلق به خیام است یا منسوب به اوست؟!
2- عصر خیام را بشناسیم
3- زندگی وی را خوب کاوش نماییم
5- نامه نگاری های او به دیگران را مطالعه نماییم
زنده یاد فریدون مشیری در باره ی خیام شعری دارد که بیانش در این جا خالی از لطف نیست
حكيم نيشابور
چون صبح نيشابور ، دلي روشن داشت
همواره پيامآور بيداری بود
وارستهء دل به زندگانی بسته
آن لحظه شناس دم غنيمت دان را
بيدارتر از روان بيدار جهان
چشم از همه شو گشاده در كار جهان
هر چند به اسرار جهان راه نبرد
دانست چگونه خوب می بايد زيست
بسيار اگر زمی ، سخن گفت و ستود
دنبال نجات لحظه ها می گرديد
گرگوش كنی ، هر سخنش فرياد است
گر در نگری آن چه در انديشه اوست بر جان ، زپرند علم ، پيراهن داشت
تاريكی خواب جهل را دشمن داشت
جز مرگ زدام هر چه باور رسته
نيروی يقين به زندگی پيوسته
با نور خرد رفت به ديدار جهان
يك ذره نبرد ره به اسرار جهان
دانست چگونه راه بايست سپرد
دانست چگونه خوب می بايد مرد
می در معنا ، نمادی از شادي بود
جان را به نشاط ، رهبری می فرمود
خلق كه فرياد به گوشش باد است
پيكار بزرگ داد با بيداد است



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۱۴:۰۸  ]

سلام جناب آقای مهاجرانی
امیدارم کتاب رباعیات خیام را به آن پیرمرد نداده باشید فکر میکنم اگر این اشعار خیام را پیرمرد مایوس از زندگی بخواند به زندگی خود خاتمه میدهد:

اي پير خرد مند پگه تر برخيز
وان كودك خاكبيز را بنگر تيز
پندش ده گو كه : نرم نرمك مي بيز
مغز سر كيقباد و چشم پرويز


از تن چو برفت جان پاك من و تو
خاك دگران شود مغاك من و تو
زين پس ز براي خشت گور دگران
در كالبدي كشند خاك من و تو

ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست
بي باده ارغوان نمي بايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشا گه ماست
تا سبزه خاك ما تماشا گه كيست

اين كوزه چو من عاشق زاري بود ست
در بند سر زلف نگاري بودست
اين دسته كه بر گردن او مي بيني
دستيست كه بر گردن ياري بودست

آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
**********************
سلام و سپاس
خیام کشتی امید در دریای نومیدی و زندگی در برهوت مرگ و هستی در تاریکی نیستی است.
خیام حقیقت زندگی ست از زاویه ای دیگر...



امید تنها  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۱۲:۴۱  ]

در عصر ارتباطات..

در خانه ات هستی و می بینی:

در ژرف اقیانوس آرام،

نسل فلان ماهی هزارن سال پیش از ما

نابود گردیده است ...

در خانه ات هستی و می خوانی:

نور فلان سیاره صد ها سال نوری

..تا بگذرد از کهکشان ما...

پهنای این هفت آسمان را در نور دیده است.

در خانه ات هستی و از این گونه بسیار

هر روز می بینی و می خوانی و می دانی ...

اما نمیدانی اینک سه روز است،

همسایه ات تنهای تنها در اتاقش

از این جهان بی ترحم چشم پوشیده ست ...

همسایه ی بیمار،

همسایه ی تنها،

داروی قلبش را

در استکان هم ریخته،

نزدیک لب آورده

آه،اما ننوشیده است ...

آشفتگی هایی گواهی می دهد

تا با خبر سازد شما را، یا شمایان را

بسیار کوشیده است...

همسایه ای امروز می گفت:

البته با افسوس...

من سایه اش را گاه می دیدم.

از پشت شیشه

مثل این که مشت بر دیوار می زد...

و آن دیگری افسرده می افزود:

من هم صدایی می شنیدم

از پشت در..

بی شک..تنهایی اش را زار میزد.



شاهبن نصر  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۱۲:۰۰  ]

سلام اقای مهاجرانی!
نوشته زیبایی بود... یاد یکی از نوشته های کافکا افتادم در مورد "تنهایی مرد عزب!"... بله! تلخ است. بسیلر هم تلخ است. ولی از اون بدتر را هم چشیده ام. از اون بدتر تنهایی در جمع است. امیدوارم منظورم را بفهمید. سراغ این دوست اگه رفتید سلام من را بهش برسانید... بگید: " ما در تنها بودن تنها نیستیم!"



مينا  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۱۱:۰۱  ]

با عرض سلام خدمت شما و تشكر فراوان
نوشته تان واقعا تكانم داد . چندي بود درگيري ذهني شديدي داشتم و انگار شما براي من نوشته ايد . امروز اتفاقي مطالبي از آقاي دولابي خواندم و بعد قطار را حقيقتا كه ما لعبتكانيم و فلك لعبت باز ،و در اين قطار هستي در حال سفر.
باز هم ممنون . انشاالله هميشه سلامت باشيد.



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۰۸:۴۸  ]


چند سالی است که این سوال ذهنم را مشغول نموده که خیام در چه شرائطی میزیسته که در اشعار او این همه بدبيني ديده مي‌شود ؟
در رباعيات او چرخ محكوم مي‌شود و به قضا و قدر نيز اعتقادي ندارد و از نگاه او همه كواكب نحس هستند.
معتقد است انسان در گردش مستمر موجودات مانند خس و خاشاكي مي‌گذرد و مي‌غلطد و نمي‌داند از كجا آمده است و به كجا خواهد رسيد.

در فلسفه او ماوراء ماده چيزي نيست و دنيا در اثر اجتماع ذرات به وجود آمده كه برحسب اتفاق كار مي‌كنند و دايمي و ابدي است
انسان نيز هيچ بيم و اميدي ندارد. چنان كه گفته است: باز آمدنت نيست، چو رفتي رفتي



ابريشمي  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۰۸:۲۵  ]

پيرمرد درقطار زندگي " اگر هم نفسي نمي يافت تا به شرح عرضه دهد ..." در اولين ايستگاه پياده مي شد"شايد كه شود آگاه از پيچ وخم راهش" زندگي زيباست اما نه بدون همنفس! ياد رمان در جستجوي زمان از دست رفته "مارسل پروست" افتادم : لحظاتي هست كه آدمها ميخواهند بروند اما نمي شود.گويي با رشته هاي محبت زنده ايم....
يك تلخي ديگر هم تجربه اين لحظه منست پزشكها گفته اند "مادر" سرطان پيشرفته دارد و....
هرزمان كه اورا مي بينم شمارش معكوس رفتنش ازيك سو! واميد به ماندن و بهره مندي از گرماي محبتش را تجربه مي كنم.



بختياري  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۰۷:۴۲  ]

سلام .دكتر خيلي نكته قشنگي بود .تعلقات زندگي واميد به آينده براي بعضي ها واعتقادات ديني ومذهبي وانتظار براي آمدن ناجي براي برخي ديگر وعرفان براي انسانهاي عارف در جوامع حلال چنين مشكلاتي بوده است .كه متاسفانه بيشتر اينها درداخل درحال آسيب ديدن ا ست وروزي ميرسد كه ......از بس دروغ شنيده ميشود.



بیم موج  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۰۶:۱۵  ]

سلام آقای دکتر. سعدی - رحمه الله علیه- درگلستان در باب دوم در اخلاق درویشان در حکایت دهم 10 این گونه آرده است.پاسخ یعقوب به یک پرسش
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند
که ای روشن گهر پیر خردمند
زمصرش بوی پیراهن شنیدی
چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفت احوال ما برق جهان است
دمی پیداودیگردم نهان است
گهی بر طارم اعلا نشینم
گهی بر پشت پای خود نبینم
اگردرویش در حالی بماندی
سردست ازدوعالم برفشاندی



حامد  
[ ۸۷/۹/۱۶ در ساعت ۰۲:۳۷  ]

از آن نشانه های دل جسب که گاه گاه بر صفحه زندگی انسان ها نور می پاشد... کاش آدم همیشه حواسش باشد در این زمهریر سرد و سوزناک دربچه قلبش را بر این روشنای گاه تابنده بر اعماق درون ادمی باز نگه دارد...





: