شایان  
[ ۸۷/۹/۲۰ در ساعت ۱۷:۰۲  ]

آقای مهاجرانی عزیز سلام
من نمی دانم به چه عنوانی باید شما را بنامم، از طرفی آنچنان احساس نزدیکی و صمیمیت می کنم که مانند دوستی صمیمی می توانم شما را خطاب کنم و هرگز نمی توانم چهره باز و گشاده شماو حالت متواضعتان ، حتی در زمان وزارت که زیر سنگین ترین فشارها هم بودید، فراموش کنم
از طرفی شما برایم جایگاه استادی دارید و احترام استادی، مرا وا می دارد تا در انتخاب عناوین و واژگان در مقابلتان رعایت ادب نمایم
زمانی که می خواهم مانند دیگران شما را "دکتر مهاجرانی" بنامم، همانگونه که خود در مطلبی نوشتید(ویرانی خاطره) بعد از اتفاقات مربوط به وزیر کشور بر کنار شده،نمی توانم ، نمی توانم از آن عنوان استفاده کنم، یعنی "دکتر مهاجرانی" هستید ولی شما "دکتر مهاجرانی" بازگو کننده واقعیت شما نیست، یعنی جایگاه شما بالاتر از آن است.
جملات پایانی کتاب "فاطمه، فاطمه است" را که حتماً به خاطر دارید،
خود مرا راهنمایی کنید لطفاً
اما در مورد این داستان، باید بگویم بسیار زیبا بود، کسی چون شما که در مثنوی غور کرده، باید این چنین درس استادی چون "مولانا" را پس بدهد، روانی و سادگی و قابل فهم بودن آن و در عین حال داشتن مغز و محتوایی بسیار عمیق که در اوج لطافت بیان شده است،
درست به لطافت و صقای همان مردم ده
در ضمن من در مطلبی دیگر از شما خواهش کرده بودم که اگر امکان ملاقات شما وجود دارد، بفرمایید، در جلسه ای، همایشی یا ... اصلاً مقدور هست؟
موفق باشید
***********************
دوست گرامی
سلام
با سپاس جنان که می دانید من در لندن زندگی می کنم. و جلسات هفتگی تفسیر مثنوی دارم. به امید دیدار



سیدنادر  
[ ۸۷/۹/۱ در ساعت ۲۱:۴۰  ]

سلام داکتر صاحب
بسیار زیبا بود. جانتان جور باشد.



دانا  
[ ۸۷/۸/۳۰ در ساعت ۱۷:۰۹  ]

سلام آقای مهاجرانی
با سایت شما امروز آشنا شدم و سعی کردم تا حد امکان مطالبش رو بخونم. سایت خیلی جالبی دارید و نوشته هایتان عالی است. اگه بگم بعداز خوندن مطلب لطیفه، متحول شدم شاید یه جورایی غلو باشه ولی واقعا منقلبم کرد. ممنون از مطالب قشنگتون. موفق باشید...
****************
خوش آمدید.



حسن عاملی  
[ ۸۷/۸/۳۰ در ساعت ۱۲:۱۹  ]

سلام برشما آقای دکتر
مثل همیشه زیبا و دلنشین . در پناه حق



رضا  
[ ۸۷/۸/۳۰ در ساعت ۱۱:۴۵  ]

با سلام
جناب "دشتی آبادانی" قلم و پیگیری بسیار خوبی دارند. پیشنهاد میکنم یک سایت شخصی جهت درج نوشته هایشان داشته باشند که بتوان در آنجا مطالعه نموده و نظر داد البته همراه با لینک در اینجا (مایلم نظر بدهم بر نظرات ایشان اما ابا دارم که این سایت شبیه چت روم شود در آن صورت)



farshid  
[ ۸۷/۸/۳۰ در ساعت ۰۹:۵۳  ]

بنده از جنوب ايران هستم نوشته هاي شما هميشه با تامل ميخوانم و وبلاگتان را در ليست روزانه ام قرار داده ام - فقط اين سوال از شما دارم ايا شما دكتر مهاجراني واقعا گم شده ايد يا از ياد ها رفته ايد
ممنون هستم



امين  
[ ۸۷/۸/۳۰ در ساعت ۰۸:۰۸  ]

در سفر عشق چنان گم شدم
كز نظر هر دو جهان گم شدم
نام و نشانم زدو عالم مجوي
كز ورق نام و نشان گم شدم
چون همه از گمشدگي آمدند
گم شدگي جستم از آن گم شدم
بار امانت چو گران بود و صعب
من سبك از بار گران گم شدم
سايه خورشيد چه سان گم شود
در بر خورشيد چنان گم شدم
قطره بدم بحر به من باز خورد
تا خبرم بد به ميان گم شدم
شد همگي هستي عطار نيست
تاز ميان همگان گم شدم
-------------------------------------
پرده از رخ بر فكن تا گم شوم
كان تماشا بي وجود ما خوش است
الحق آنجا كآفتاب روي توست
صدهزاران بي سرو بي پا خوش است
چون تو پيدا آمدي چون آفتاب
گر شدم چون سايه ناپيدا خوش است
از درون چاه جسمم دل گرفت
قصد صحرا مي كنم صحرا خوش است (عطار)



حمید  
[ ۸۷/۸/۲۹ در ساعت ۱۹:۳۴  ]

اصل من برمی گردد به سرزمین دلیران تنگستان ودرحال حاضر درقم زندگی می کنم همان جا هم متولد شده ام.



رضا  
[ ۸۷/۸/۲۹ در ساعت ۱۶:۳۴  ]

سلام دكتر عزيز
خوشحالم اين روزها ذوقتان به جوش آمده، هر روز مطلب تازه اي از ايده و نگاه ژرف تان به زندگي دراين صحراي برهوت فرهنگ كشورمان از شما بدستمان ميرسد.



اسماعیل . ک  
[ ۸۷/۸/۲۹ در ساعت ۰۸:۴۰  ]

با سلام . گم شدن وپیدا شدن .غایب از نظر وحاضر همیشه در حضر . این راز اصلی این داستان .اما به قول سهراب .غنچه ای میشکفد اهل ده با خبرند . لطیفه گم شده همه دل نگرانند . جامعه کوچک ده غرق در صمیمیت وجوامع شهری چگونه انسانها را میبلعد واز هم دور میکند برای به هم رسیدن باید سوار تاکسی شد وبرای یافتن گمشده باید اگهی داد . تازه ..به این تازگیها هم یاد گرفته ایم که بگوئیم این که مشکل ما نیست . .. بدرود



بیم موج  
[ ۸۷/۸/۲۸ در ساعت ۲۳:۲۲  ]

سلام آقای دکتر. ما انسان ها تلاش نکرده ایم تا خویش را پیدا کنیم. بلکه مدام در پی گم کردن خود بوده ایم. به قول حافظ:
سال​ها دل طلب جام جم از ما می​کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می​کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می​کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما می​کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا می​کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا می​کرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی​دیدش و از دور خدا یا می​کرد
این همه شعبده خویش که می​کرد این جا
سامری پیش عصا و ید بیضا می​کرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می​کرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می​کرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گله​ای از دل شیدا می​کرد



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۸/۲۸ در ساعت ۲۳:۰۶  ]

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره او است‏
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش‏
يا رب سببي ساز که يارم به سلامت
باز آيد و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن يار سفر کرده بيارايد
تا چشم جهان بين کنمش جاي اقامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت

گمشده ما چيزى است كه على(ع) را نیز به تعجب وا داشته است. تعجب مى‏كنم از كسى كه وقتى چيزى را گم مى‏كند به دنبال آن مى‏گردد؛ در حالى كه او خود را گم كرده است و آن را نمى‏جويد.



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۸/۲۸ در ساعت ۲۲:۵۶  ]

یعقوب در سفر آخر به فرزندان خود گفت: به جست وجوى يوسف و برادرش برويد و از رحمت خدا ماءيوس نشويد
وقتی انسان در جستجوی گمشده خود بیتابی میکند تنها تكيه گاهى كه مى تواند اضطراب دل را بر طرف سازد و قلب نگران و پريشان را آرام سازد واو را از سقوط نگه دارد، ايمان به خدا و توكل بر اوست
کسی که به خدا ایمان دارد و او را بهترین نگاهدارنده و حافظ گمشده خود میداند بايد در سخت ترين دشوارى ها و نوميد كننده ترين اوضاع به لطف خداوند اميدوار باشد و مغلوب يا س و نوميدى نگردد؟




حمید  
[ ۸۷/۸/۲۸ در ساعت ۲۲:۴۳  ]

سلام.من حمیدم کلاس پنجم ابتدایی.تازه با مکتوب آشنا شدم.نوشته هاتون عالیه.من لذت می برم.
**************************
سلام
آقا حمید خوش آمدی
کدام شهر زندگی می کنی؟



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۸/۲۸ در ساعت ۲۲:۱۲  ]

بعد از ناپدید شدن شمس، مولانا در جوش و خروش و میان امید و نومیدی سرگردان بود و در آرزوی شمس می سوخت پیوسته با فغان و زاری، شمس تبریزی را از هرکوی و برزن می جست ولی نمی یافت و اشعار غم انگیز می سرودپس از جستجوی بسیار خبر یافت که گمشده او در دمشق است. مولانا نامه ها و پیام متواتر فرستاد و غزلهای سوزناک سروده، بخدمت شمس ارسال نمود.
بروید ای حریفان بکشید یار مارا
به من آورید آخر صنم گریز پارا
به ترانه های شیرین به بهانه های زرین
بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را
وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم
همه وعده مکر باشد بفریبد او شمارا
دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون
بزند گره بر آب او و ببندد او هوارا
به مبارکی و شادی چو نگار من در آید
بنشین نظاره می کن تو عجایب خدارا
چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان
که رخ چو آفتابش بکشد چراغ ها را
برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من
برسان سلام و خدمت تو عقیق بی بها را



آزاده  
[ ۸۷/۸/۲۸ در ساعت ۲۰:۱۸  ]

به گمانم این درست است
ای بر در سرایت غوغای عشق بازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی
اگر آلبوم غوغای عشق بازان شجریان را شنیده باشید اینگونه می خواند
***********************
ممنون.



شاهین نصر  
[ ۸۷/۸/۲۸ در ساعت ۲۰:۱۸  ]

سلام اقای مهاجرانی!
گاهی وقتها با خودم میگم ایا همانقدر که ما نگران گم شدن خودمان هستیم خدا هم نگران ما هست؟



مهدی حسینی  
[ ۸۷/۸/۲۸ در ساعت ۱۹:۴۶  ]

درود
کاش مجالی می شد تا به فرزندانمان بیاموزیم که خدا را در خود و جهان پیرامون بیابند، نه این که بدون تفکر هر چه ما می گوییم چشم وگوش بسته بپذیرند.
گاه گروهی از مردم ما به جای خدای یکتا انسان های برتر را می پرستند و این جای نامل دارد!
غافل از این که این انسان ها هدفی جز یادآوری هدف اصلی آفرینش که پرستش خداست ندارند.
شاید مخالف این نظر من باشید اما امامان را جای خدا گذاشتن شرک است.از نظر من قابل توجیه هم نیست.
حال بعضی می گویند این پرستش نوعی احترام است.
ولی بعضی را دیده ام که خدا را در برابر بنده ی ناچیزش که برای هدایت بندگان ناچیزترش است فرستاده شده است نادیده می گیرند.
کاش به فرزندانمان مجال تفکر و انتخاب می دادیم تا پدیده ای به نام دین گریزی و در حالت حادتر خداگریزی اصلاً به وجود نمی آمد.
بدرود





: