مسعود  
[ ۸۷/۸/۳ در ساعت ۰۹:۲۶  ]

جناب دکتر عالی بود، عالی.



علی ساوه ای  
[ ۸۷/۸/۲ در ساعت ۱۸:۳۱  ]

آقای دکتر از خواندن نوشته های شما لذت می برم می گوید جنابعالی مدتی در شیراز با ایت الله دستغیب ارتباط معنوی داشته اید لطفا" در باره ایشان هم بنویسید دوستدار شما علی



فیروزه عسگری  
[ ۸۷/۸/۱ در ساعت ۱۲:۵۹  ]

سلام
قبول باشد...
التماس دعا گرفتن از سید چیز دیگریست...
آقا سید ما را هم دعا کنید.
ارادتمند



سامان  
[ ۸۷/۷/۳۰ در ساعت ۱۶:۰۹  ]

با درود- جناب دکتر.سه سوال داشتم هرچند وقت شما اندک است. 1- آیا این مطالب را قبلا یادداشت کرده اید یا الان آنها را به یاد می آوریدو می نویسید؟ 2- چه تفاوتی بین سیمرغ شاهنامه و سیمرغ منطق الطیر است؟ 3- هفت خوان شاهنامه با هفت شهر عشق عطار چه فرقی با هم دارد؟ ممنون از پاسخ تان. اگرچه کوتاه باشد.
**********************
مطالب زا قبلا یادداشت نکرده ام اما هزاران بار در ذهنم مرور کرده ام.
پزسش 2 و 3 بماند تا فرصتی دیگر



سعید صفایی  
[ ۸۷/۷/۳۰ در ساعت ۱۴:۵۱  ]

سلام
شیرینی کلام شما که نعمتی است الهی و لابد قدردان ان هستید؛اما گمان میکنم این حاج آخوند شما با این ارادت و اهتمامی که شما به او دارید به تدریج نمادی شود از روحانیانی که میباید باشند و نیستند و این شاید خدمتی باشد از جانب شما به طبقه ای که لا اقل در شرایط فعلی سزاوارش نیست .کسی چه میداند شاید هم پاداشی الهی است برای بنده گمنام و بیریایی که دهها سال پیش در روستایی دور افتاده کوشید دین را تازه کند بجای آنکه ادعای دینی تازه کند.
در هر حال روح بهشتی حاج آخوند شاد ولی نمیدانم ذکر این خاطرات و مطرح کردن این استثنا ئات در شرایط فرهنگی سیاسی کنونی کشور چقدر میتواند مفید باشد. موید باشید



مهتاب  
[ ۸۷/۷/۳۰ در ساعت ۱۴:۰۵  ]

سلام آقاي دكتر . من هم مثل ساير دوستان با خواندن اين واقعه اشك ريختم . و دوباره اشك . ... متنهاي شما بسيار زيباست و اين متنها نشاندهنده افكار شماست كه برايم بسيار ارزشمند است تنها ميتوانم بگويم خوش بحال شما كه در چنان محيطي و با افرادي مثل حاج آخوند بزرگ شديد . داستانهاي شما مرا به آخوند (به معناي عام)نزديك ميكند و روزنه هاي دين را در دلم روشن مي نمايد.



محمد صالح  
[ ۸۷/۷/۳۰ در ساعت ۱۱:۵۹  ]

خوش به حال اراكي ها كه همشهري هايي مثل شما دارند. خيلي دلم مي خواهد در چشم انداز مارون قدم بزنم و داستان هاي شما را در ذهنم مرور كنم.و بر سر سنگ آرامگاه حاج آخوند فاتحه اي بخوانم.



ع برهاني  
[ ۸۷/۷/۳۰ در ساعت ۱۱:۰۵  ]

با سلام
دوستي همانند رمض كه با ما خيلي محشور بود روز شنبه ماشين با سرعت زياد بهش زده و دو تا زانو و استخوان ترقوه اش شكسته و خدا را شكر از لحاظ سر ضربه مهلك به او وارد نشده است از شما سيد بزرگوار و تمام خوانندگان مطالب مربوط به حاج آخوند - كه ياد او صافي دل شده است - استدعا دارم براي شفاي او دعا كنند تا باز بتواند سرپا بايستد وذليل نشود.



اسماعیل . ک  
[ ۸۷/۷/۳۰ در ساعت ۰۹:۰۵  ]

با سلام . داستانهای پائیزی امسالتان که امیخته ای از خاطرات جوانی وحال وهوای زادگاهتان را با خود دارد .نشان از این دارد که دلتنگ
دیدار مارون هستید .با داستانهایت هر روز در ان سیر میکنید .
در شهرلندن بودن وبه روح در مارون زیستن . این دو گانگی عاقبت کار همه ادمها ست .هیچکسی در زادگاه خود ماندگار نمانده است . من که در ایرانم وساکن این دیار .باور بفرمائید چند شب قبل ارزوی یکساعت خواب روستایمان .خواب شبانه را از سرم بدر کرد .
دکتر اگر در مارون بودید ودر اتاق 4 دری وبه سمت چما .داستانهاهمین فرم بود یا گونه ای دیگر . شاد باشید ودلخوش



نیلوفر  
[ ۸۷/۷/۳۰ در ساعت ۰۱:۱۲  ]

سلام آقای دکتر،
مگه میشه شرح حال حاج آخوند شما رو خوند و نگریست...
یادش به خیر، یا درست تر، یادش زنده، عمویی داشتم یه جورایی مثل رمض مارون شما بود...
همیشه از ما که بچه های فامیل بودیم با اشاره می خواست سرمونو بذاریم رو پاهاش... تقریباهمیشه منتظر مهمون بود... و وقتی پدربزرگ رفت هفت سال تموم تصور می کرد داره نماز میخونه.. تا اینکه خودشم رفت...
شما منو یاد عموم انداختین...
همیشه سبز باشین...



محمد حسين  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۲۳:۰۲  ]

حاج اخوند روحي بي پيرايه در روستائي كوچك است.بي هيچ تصنع و تظاهر و ادعائي!
حاج اخوند اسلام خود را به طلا و دلار نفتي و عباي كرك شتر سرخ موي و مناصب و مجالس و مفاخر رسمي و اسمي نيالوده است.
حاج اخوند بي حاجب و واسطه و امين خلوت و وزير حضور و پس برو و پيش بيا زندگي مي كند. دنياي حاج اخوند چشم انداز چماست همانجا كه الان در خاكش خفته.حاج اخوند معادلات جهاني را حل نمي كند، نمي خواهد اسلام را به ضرب و زور مذاكره و كنفرانس و همايش و خرج كردن دلارهاي نفتي و چاپ قرانهاي طلاكوب و اعزام مبلغين با ريش انكادر شده و ادكلن شبهاي پاريس، جهاني كند و در اجلاس پر زرق و برق، فراكسيونها و ائتلافها و لابي ها تشكيل دهد و بر سر ميزهائي كه از سنگيني غذاهاي هفت رنگ، كمر خم كرده اند، دين را تبليغ كند (نمي گويم اين كارها بد است؛ اين اخوند همسايهء ما كه پيشتر ذكر خيرش رفت وقتي مي خواهد برود نانوائي هم كت و شلوار مد روز اروپا مي پوشد).
حاج اخوند با رمض سر خوش است پيشاني به پيشاني او مي گذارد فارغ از دنيا و مافيها بي ترس انكه مقامش ملكوك شود و رياستش مشوب، جان علي برايش مسئله است،پنج دقيقه سخن بچهء همسايهء گرسنه اش كه با خدا حرف مي زند قيمت باغ انگورش است ،بچه هاي بي معلم مدرسه،شاهنامه خواني،معلم توده اي،اقاي خاچيك ارمني و خانواده اش،بره هاي قره گل ،سيد عطا و خيلي چيزهاي ديگر دنياي زيباي حاج اخوند را تشكيل مي دهد.
حاج اخوند عشق مردم يك روستا در زماني خاص است و هم فلسفهء زيستن انها و لذت بردنشان از زندگي و معنا و هويتشان! انقدر كه يكي از كودكان ان زمان اكنون پس از طي سالها در ساحل اقيانوس اتلانتيك، بازگشته است به روستاي كودكي اش ودر بايگاني حافظه اش يكي- يكي زنگ و غبار از ان خاطره ها پاك مي كند مثل يك استاد نقره كار انها را جلا مي دهد و پشت ويترين مي گذارد، مي خواهد مردي را به دنيا معرفي كند كه در روزگار خود، دنياي يك روستا بود.
خدا قوت سيد.



رفیعی راد  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۲۲:۳۹  ]

سلام!
در مطلبی از شریعتی پیشتر خوانده بودم ؛لازم است هر کس در مسیر انسان شدن با یکی دو روح بزرگ تلاقی نماید و از آنها بیاموزد("نقل به معنا).خوش به حال شما که در محضر این روح بزرگ ،شاگردی نموده ای .
حاج اخوند یک روح بزرگ است چون بر مدار عامیان رمض را درک نکرده است.کم هستند کسانی چون حاج آخوند که رمض ها را در تفسیری متفاوت درک و دریافت می کنند.بیان سرگذشت و تعاملات حاج آخوند دعوت به بازاندیشی در نوع نگاه به انسان و جهان است.حاج آخوند معلم کلاس همه ماست که به ما می گوید:در وجود رمض حرص و بخل و حسد و کینه نیست،و مهمتر اینکه سعی نمی کند ادای چیزی که نیست دربیاورد.(امراض که همه ماها را به نوعی بیمار کرده است).رمض ساده و بی پیرایه است . اما کو چشمی که چنین بنگرد؟
در محله ما هم رمضی هست(آقا فرزاد)که هیچ حاج آخوندی او را در آغوش نمی کشد و سوار بر اسبش به ده بالا نمی برد.فرزاد دوست داشتنی محله ما بسیار نامهربانی می بیند...
پیروز باشید



محمد حسين  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۲۰:۴۲  ]

استادي داشتم جوان، جوانتر از خودم(البته اگر من هنوز جوان محسوب شوم).سي و سه چهار سالي بيشتر ندارد!
پيرمرد از سفر حج امده بود، رفت به ديدارش و ساعتي با هم تنها گفتگو كردند! دم در هنگام بدرقه، پيرمرد گفت: خير ببيني پسرم ، انگار مرا زنده كردي، دلم روشن شد!
از خود پرسيدم مگر پيرمرد از زيارت خانهء خدا نيامده بود كه از ديدن استاد چنين متحول شد؟
او استاد "ديدن" است و به من "ديدن" را اموخت، همين و بس ، به من اموخت چگونه ببينم و پس از ان ديگر هرگز نديدمش!
در كلاس درس كه بوديم، دوستي پرسيد: استاد چرا بعضي ها فلج يا عقب مانده به دنيا مي ايند؟
گفت: روح انها درنشئهء قبل خواسته است كه در چنين قالبي حلول كند و اين وضع را تجربه كند.او خود خواسته است.......
اگر نظرش درست باشد؛
رمض در نشئهء پيشين خواسته كه در اين هيئت ظاهر شود و حاج اخوند اين را مي دانسته بلكه اين را مي ديده است!
او بزرگي روحي را كه ديد بود شيفته شد.
خدايش بيامرزاد.



Mohamad Sadat  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۸:۰۳  ]

چه سعادت، وچه توفیقی دارید که محضر چنین مردان خدایی رادرک کرده ایدواز آن باارزشتر حضورذهن وقدرت نگارش آنهاست، لذا برای شکرگذاری هم که شده بیشتر بنویسید.
"دوست داشتن انسان ها ورای همه این هاست. هیچ انسانی نیست که شعله روح خدا در دلش نباشد. آن که خدا را انکار می کند بدون این شعله لحظه ای نمی تواند لباس هستی بپوشد."
واین را هم بعنوان تشگر یک خواننده مشتاق بپذیرید.

متشگرم، ازاینکه مارا دستگیرید ازاین عالم مادی به معنویات که شدیدآ نیارمندیم
****************
درود.



طه  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۷:۲۹  ]

شاید منظورم رو خوب نرساندم.
حب الشی یعمی ویصم.یا نقل است اگر یک سنگ را دوست بدارید با آن محشور می شوید.این ها یک طرف و فرمایش (پسر جان دوستی یک ظرفی است که هرچه بیشتر دوست بداری ظرفیت دوست داشتن بیشتر میشود)یک طرف.؟
*********************
شما انتخاب کنید. حب الشی یک ضرب المثل است... و دوست داشتن یک سنگ و محشور شدن با آن نشانه ی تداوم و بقای دوستی ست... در کارگاه ذهن شما این مفاهیم بایست پرورده شود و انتخاب کنید.



عليرضا  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۵:۵۹  ]

سلامي ديگر به پاکي سلامهاي قرآن شريف
استاد عزيز بر خود واجب مي بينم بر سر مزار پاک و شريف اين روحاني جليل القدر حاضر شوم و از روح پاک ايشان براي خيلي از مسايل مدد بخواهم ممکن است خواهش کنم آدرس دقيق بفرماييد با تشکر و سپاس بيکران
**********************
روستای مهاجران درست روبروی شهرک مهاجران در 24 کیلومتری اراک است. مزار مرحوم حاج آخوند در قبرستان ده در دامنه تپه و رو به چما ست.



saye  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۵:۱۸  ]

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
رو سینه را چون سینه​ها هفت آب شو از کینه​ها
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شدهچون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ماتو لیله القبری برو تا لیله القدری شویاندیشه​ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشدقفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل​های مابنواخت نور مصطفی آن استن حنانه راگوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر راگر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینهتا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکیشکرانه دادی عشق را از تحفه​ها و مال​هایک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدیای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شووآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شووآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شوگر سوی مستان می​روی مستانه شو مستانه شوآن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شوفانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شوچون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شوز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شومفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شوکمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شودامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شوور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شوتا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شوهل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شویک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شونطق زبان را ترک کن بی​چانه شو بی​چانه شو



مجيد  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۵:۱۶  ]

با سلام ،
استاد ارجمند سالهاست اين سوال...ذهنم را بخود مشغول كرده و از شما بعنوان يك متفكر ديني و تاريخدان مسلط تقاضا دارم مفصل و بدون پرده پوشي جوابم را ارائه فرمائيد؟
**********************
پرسش شما برای من هم هنوز بی جواب مانده است. البته این روزها مشغول پژوهش در باره زندگی امام علی ع) هستم. اگر به پاسخ روشنی رسیدم می نویسم.



اسماعیل  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۵:۱۰  ]

دکتر فقط اشک ریختم.



شاهین نصر  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۴:۴۶  ]

سلام!
دو روز ننوشتید نگران شدم... انشا ا.. که خوبید.
بچه تر که بودم روزی تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم. فردی را دیدم که شبیه رمض بود. داشت با دختر بچه ای بازی میکرد. کاملا دوستانه و بی خطر. پدر دختر به پسرک حمله کرد و او را راند. هنوز نگاه پر غصه او جوان توی ذهنم هست. تو نگاهش یک چیز موج میزد... "چرا؟".



سعيد  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۴:۳۰  ]

ممنون سيد فقط ميتوانم همين را بگويم ان شااله تا بعد



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۳:۴۶  ]

روایتی از پیامبر نقل شده که اذا مات ابن آدم انقطع عمله، الا فی ثلاث، صدقه جاریة، او علم ینتفع به، او ولد صالح یدعو له."

هر گاه فرزند آدم بمیرد عمل او قطع می شود مگر از سه چیز: صدقه علومی که از او بجا مانده و فرزند صالح که برای او دعا کند
بعضی فقها با استناد به این حدیث و آیه قرآنی وأن ليس للانسان الا ما سعي گفته اند بعد از مرگ قضاء نماز متوفی لازم نیست بلکه برای هر نمازی که از او فوت شده باید مد طعامی به فقیر صدقه داده شود
میگویند به متوفی بجز پاداش تلاش وعمل خودش به او داده نخواهد شد وعمل كسي براي كس ديگر فايده‌اي نمي رساند

ك



طه  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۳:۴۶  ]

سلام.
این که میگن دوست داشتن چیزی آدم را کور و کر میکند را چطور میشود با بحث بالا بردن ظرفیت دوست داشتن توجیه کرد؟



اسماعیل . ک  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۳:۴۶  ]

با سلام .سال 1362 تهران .خیابان اسکنری شمالی .جوانی تنومند با پیر مردی سخت گلاویز بود خیابان خلوت بود وکسی دیگر به جز من شاهد نبود . خواستم میانجی گر باشم .طلبکارانه به سمت جوان رفتم که این چه کاریست . تو واین پیر مرد .... پیر مرد به دادم رسید گفت اقا
کنار وایسا . این پسرم است . قدمی عقب ایستادم .وجوانک تنومند چنان نا جوانمردانه پیر مرد را میزد که من از یک قدمی تنم درد میگرفت . اما پدر درد را احساس نمی کرد .چون پسرک را دوست داشت .پاره تنش بود . راهم را ادامه دادم . وبر صبر این پدر تا امروز درود میفرستم . درود بر شما درود بر حاج اخوند .



طه  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۳:۴۵  ]

سلام.
این که میگن دوست داشتن چیزی آدم را کور و کر میکند را چطور میشود با بحث بالا بردن ظرفیت دوست داشتن توجیه کرد.
**************************
دوست داشتن وقتی رنگ خدایی داشته باشد. انسان را بینا و شنوا تر می کند.



یزدی  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۳:۰۷  ]

با سلام خدمت اقای دکتر مهاجرانی
با یک بیت شعر از شاعری یزدی به شما خسته نباشید می گویم.
تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن.
به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی .
با تشکر



سونيا  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۱:۴۳  ]

اگه گريه كني مي گن كم آوردي
اگه بخندي مي گن ديوونه هستي!
پرنده ي سبز انگشتي به زندان گرفتار شد.
به عشق به خاك باز گشت.
ديروز به قفس معرفي شد.
كاش گوش به حرف عقابك خود پدر داده بود.
حالا در خاك خود قفس دارد. او به هر جا ميرفت قفس نديد حالا در وطن قفس؟؟؟
تا كي؟
نمي داند.
تا كجا ؟
نمي داند
چشمانش قهوه نيست ديگر.
جرم پرنده دادن عشق به همخون خود.همجنس خود.و... هست. شايد...
اي كاش سبز انگشتي قصه دوباره به پريدن دعوت شود...
دلم براي او مي سوزد.
برايش آرزو كنيد كه از اين بي جرمي رهايي يابد.و باز رها در اوج پرواز كند.
برايش آرزو كنيد...براش نذر كنيد.
خدا كجاست؟



جمال  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۰:۵۵  ]

احسنت استاد،چقدر زيبا و دلنشين بود.
خط آخر را با گريه خواندم.تو گويي سر نماز ميت بالاي سر رمض بودم.
حضورتان مستدام



بهرام  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۰:۳۷  ]

مگر بر مجنون نماز و روزه واجب است که حاج آخوند به جای رمض بجا آورده است؟!
بنظرم انسان از سر مهربانی نیز نباید کارهای عبث انجام دهد. اینکه حاج آخوند با رمض با مهربانی و عطوفت رفتار می کرده کافی بوده است.
کاش صواب یکی از آن نمازهای حاج آخوند برای رمض به من می رسید...ولی باز هم میگویم سعی کنید به عنوان یک روشنفکر در حال زندگی کنید و چراغ راه آینده باشید. حاج آخوند چراغ راه شما بود.مقتدای شما بود.الگوی شما بود. ولی همین حاج آخوند اگر وبلاگ می نوشت کامنتهای مرا چون به مذاقش خوش نمی آمد حذف میکرد؟؟؟
آدم خوبی هستیدها ولی هنوز مثل حاج آخوند شفاف نشده اید .خرده شیشه دارید کمی!
************************
او نما خواندن برای رمض را از بابت وجوب آن نخوانده بود. برای دلش خوانده بود و روزه گرفته بود.



بهزاد  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۰:۲۵  ]

دکتر عزیز
خیلی وقت بود دل من دریانورد سنگدل نشکسته بود.
فکر نمیکردم روی آب هزاران کیلومتر دورتر با یک مقاله چشام غرق اشک بشه.
آفرین به این قلم و آفرین به حاج آخوند شما.من از راه دور تا یک هفته بعد از هر نماز برای حاج آخوند فاتحه میخوانم.
یک دریانورد



ali  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۰:۱۶  ]

سلام ازمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه خواهم خویش را اگر جهان را تجلی و جلوه ای از ذات خدا بدانیم عاشق هستی میشویم عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست اقای دکتر لطفا چند کتاب که در تفکر شما ومسیر زندگیتان نقش موثر داشته اند معرفی کنید ممنون از عنایت شما رحمت از نهاوند
***********************
چهار تا را بریتان می نویسم:
قرآن با تفسیر امام فخر رازی و علامه طباطبایی
نهج البلاغه
شاهنامه
مثنوی



اسماعیل . ک  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۰:۱۵  ]

با سلام .محبت کردن ودوست داشتن همنوع ویا کل طیبیعت از جماد ونبات کنار امدن . قلبی سالم میخواهد ودلی رئوف . دل که میگویند یک پارچه گوشت بیشتر نیست ودل هم همان . مرکز تمامی این سازگاریها وناسازگاریها .مغز است وامروزه کار دل تنها کنایه ای بیش نیست .هر چه هست از شعور است وفهم وادراک .
در این یک ماهه انگار ساکن مهاجرانم وروستای مارون .از اتاق 4 دری به چما مینگرم .وحاج اخوند سیمای راستین انسان واقعی در ذهنم مجسم . برگ ریزان پائیزی روستا وسر در اندیشه فرو بردن ادمهای روستا در ذهنم جولان میدهد . .از خود سوال میکنم خدایا
قلب ادمهای همچو هیتلر واستالین واین اخرین های سلسه نا پاکشان صدام حسین وعمر البشیر از چیست وچرا به اینها هم اندکی از پاکی حاج اخوند عطا نکردی تا ملتی در اسایش باشد .
خدایا به من انرا عطا کن که همه چیز را دوست بدارم . حال چه دل باشد چه شعور . هر دو را .



مهدي كارگرشريف  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۰:۱۱  ]

با سلام خدمت استاد گرامي
1) ما پيرو مكتبي هستيم كه پيامبرمان نسبت به كوه هم اظهار محبت كرده است آنجا كه خطاب به كوه احد فرمود: جبل يحبنا و احبه

2) از زماني كه داستانهايتان در مورد مارون و حاج آخوند و ... مي خوانم به اتفاقاتي كه در اطرافم مي افتد با نگاه ديگري مي نگرم. اگر همه دقت كنند در هر ورق از كتاب زندگيشان حكايتي است آموزنده اما ديده بينا مي خواهد كه "فاعتبروا يا اولي الابصار"

متشكرم از مطالب روح بخشتان



اردشير  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۰:۰۲  ]

سلام جناب دكتر
اين روزا مكتوب پر شده از رد پاي كودكي مان...هر نوشته به نوعي ما رو با خودش درگير ميكنه
يادش به خير همين حوالي چند سال پيش، هوشنگ مرادي كرماني ما رو غريبه ندونست ، و قصه شو برامون تعريف كرد...
اين روزا چشممون زلال ميشه از خوندن نوشته هاتون



حسين كابلي  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۱۰:۰۰  ]

آقاي دكتر عزيز
مدت زمان زيادي نيست كه مطالب شما را مي خوانم . شخصيت حاجي آخوند يك شخصيت تاثيرگذار و با جرات ميتوان گفت كه بي نظير است .
چاپ خاطرات و زندگي روزمره اين شخصيت خود يك كتاب جامع جامعه شناسي ، اخلاق و انسان شناسي است . آيا اين امكان وجود دارد ؟



اردشير  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۰۹:۵۷  ]

سلام جناب دكتر
چند وقتيه مكتوب پر شده از رد پاي كودكي مان...هر نوشته ، هر كدوم از خواننده ها رو با خودش تا كجاها كه نميبره.
در ادبيات معاصر ما همين حوالي چند سال پيش "شما كه غريبه نيستيد " هوشنگ مرادي كرماني ،يادمون آورد كه ميشه با ياد آوري كودكي گام بلندتري براي فردا برداريم...
از اينكه هر روز چشم هامان را زلال ميكني ممنون



بختياري  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۰۹:۳۱  ]

باز هم سلام .استاد راستي چرا مارون ونه مهاجران ؟
***********************
مارون همان تلفظ مردم بود...در ذهن من هم نزدیک تر و صمیمی تر است.



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۰۹:۲۰  ]

عرفا ميگويند انسان موجودي است كه صفات خدائی را دوست دارد و رجعت بطرف آن را مي پسندد و هرچه را انسان دوست دارد در حقيقت خودش هم حكم آن است

طيبات از بهــــــــر كـــــه للطيبين
خوب خوبي را كند جذب از يقين

در هر آن چيزي كه تو ناظر شوي
ميكنـــد با جنس سَير اي معنوي

در جهان هر چيز چيزي جذب كرد
گرم گرمي را كشيد و سرد سـرد

قســــــم باطل باطلان را ميكشــــد
باقيان را ميكشند اهــــــــــل رَشَد

ناريان مـــــــر ناريان را جــــاذبند
نوريان مـــــــر نوريان را طالبند



علیرضا  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۰۹:۱۸  ]

اولین بار است که نوشته های شما را در باره حاج آخوند می خوانم
یک احساس خاص و یک لذت زیبایی بهم دست می دهد
بازم از او بنویسید
همیشه از اوبنویسید



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۰۹:۱۳  ]

پادشاهی از صحرایی می گذشت كنار ویرانه ای دیوانه ای را خفته دید نزدش رفت. دیوانه همچنان پای راست كرده وبر زمین دراز كشیده بود وبی اعتنا به پادشاه وكوكبه اش می نگریست .

شاه گفت: ای گدای راه ! چرا حرمت نمی گذاری واز جا بلند نمی شوی ؟ مرد در همان حال پاسخ داد: برای چه به تو احترام بگذارم ؟ نعمت و جاه ومقام وخدم وحشم تو به چشم من ارزشی ندارد وبی اعتبار است . تو اگر در مقام نمرود باشی ، به زخم پشه ای از پای در خواهی آمد ، اگر عالم بی عملی ، بین تو وابلیس فرق بسیاری نیست وهرگاه چون قوم عاد زورمند باشی ، بر باد خواهی رفت ، واگر خانه ای آراسته چون شداد داری ، ترا از آن خانه بیرون خواهند كرد.هرگاه هیچ یك از اینها را نداری ، پس هر دو باهم برابریم . از یك زاد بر پائیم واز یك باد بر جائیم. هر دو در یك گز ( حدود نیم متر ) افتادیم وهر دو باز به همان زمین فرو می رویم


گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه ای

عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیده اند

من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم به پای

کاش می پرسید کس، کایشان به چند ارزیده اند

دوش، سنگی چند پنهان کردم اندر آستین

ای عجب! آن سنگها را هم زمن دزدیده اند

سنگ می دزدند از دیوانه با این عقل و رای

مبحثِ فهمیدنی ها را چنین فهمیده اند

عاقلان با این کیاست، عقلِ دوراندیش را

در ترازوی چو من دیوانه ای سنجیده اند

از برای دیدن من، بارها گشتند جمع

عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیده اند

جمله را دیوانه نامیدم، چو بِگشودند در

گر بَدست، ایشان بدین نامم چرا نامیده اند

کرده اند از بیهشی بر خواندنِ من خنده ها

خویشتن بر هر مکان و هر گذر رقصیده اند

من یکی آیینه ام کاندر من این دیوانگان

خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده اند

آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست

گرچه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیده اند

خالی از عقلند، سرهایی که سنگ ما شکست

این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیده اند

به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند

غیر از این زنجیر، گر چیزی به من بخشیده اند

سنگ در دامن نهندم تا دراندازم به خلق

ریسمان خویش را با دستِ من تابیده اند

هیچ پرسش را نخواهم گفت زین ساعت جواب

زانکه از من خیره و بیهوده بس پرسیده اند

چوبدستی را نهفتم دوش زیر بوریا

از سحر تا شامگاهان از پِی اش گردیده اند

ما نمی پوشیم عیب خویش، امّا دیگران

عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده اند

ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان

دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند

ما سبکباریم، از لغزیدنِ ما چاره نیست

عاقلان با این گران سنگی چرا لغزیده اند؟



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۰۸:۴۴  ]

از حسين بن منصور حلاج مى پرسند: طريق به خداى چگونه است ؟ مى گويد: دو قدم است و رسيدى . يك قدم از دنيا برگير و يك قدم از عقبى ، اينك رسيدى به مولى
در قدم اول ، ميل به دنيا و صور ذهنى آن را از ياد ببريم .

در قدم دوم ، ميل به بهشت و ثواب همه صور ذهنى مربوط به آخرت را از لوح ضمير بزداييم



علی بقائی  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۰۸:۲۱  ]

باز صبحی دگر . با دوست عزیز ....عطااله ..... عالی بود مانند همیشه.... اول صبح و پندی دگر برای امروز من پاینده باشی ...

راستی امکان چاپ و پرینت این داستانها مقدور است یا خیر ؟
************************
در پایان این مجموعه را منتشر می کنم.



الماسی  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۰۸:۱۸  ]

جامعه ما چقدر نیازمکند حاج آخونداست و چقدر ... به تنگ آمده است.
شعری از نظامی:
ای مدنی برقع و مکی نقاب سایه نشین چند بود آفتاب
ما همه جسمیم بیا جان تو باش ما همه موریم سلیمان تو باش
سکه تو زن تا امرا کم زنند خطبه تو کن تا خطبا دم زنند
بازکش این مسند از آسودگان غسل ده این منبر از آلودگان
خانه غولند، بپردازشان در غله دان عدم اندازشان.



م.م  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۰۸:۰۴  ]

سلام استاد
وبلاگ مبارک دیروز نوشت هستند نه روز نوشت. حواستون که هست؟
پس این روزها چه می کنید؟
*********************
وبلاگ ما گاه نوشت است.



بختياري  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۰۷:۵۱  ]

سلام ".هرچه بيشتر دوست بداري ظرفيت دوست داشتن بيشتر ميشود." همين جمله ميتواند دنيايي را متحول کند . اگر محور برنامه هاي تربيتي باشد ولي افسوس که نيست .



سيد  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۰۶:۵۱  ]

ابن عم،

چه نکته نغزی، "دوست داشتن کسی جا را برای دیگری تنگ نمی کند. ... دوستی یک ظرفی ست که هر چه بیشتر دوست بداری ظرفیت دوست داشتن بیشتر می شود."



امین  
[ ۸۷/۷/۲۹ در ساعت ۰۴:۲۶  ]

رحمت خدا نثار ایشان و حاج آخوند
در مورد وبلاگ هم هنوز قالب مناسبی پیدا نکردم ! واشنگتن پست با من هم سنخیتی ندارد به هیچ وجه !!!
شبها برای کار روی پایان نامه بیدارم و یکی از کارهام خواندن وبلاگ شماست.





: