سامان  
[ ۸۷/۷/۲۵ در ساعت ۲۱:۱۹  ]

درود-جناب دکتر سال هاست که در این موضوع مانده ام که: 1- چه تفاوتی بین سیمرغ شاهنامه و سیمرغ منطق الطیر است 2- فرق هفت خوان شاهنامه با هفت شهر عشق عطار چیست؟ ممنون می شوم از توضیح تان
******************
سلام اکنون فرصت پژوهش در باره پرسش شما را ندارم تا روزگاری دیگر.



مهدي الف  
[ ۸۷/۷/۲۴ در ساعت ۱۸:۴۰  ]

سلام مثل هميشه زيبا بوداگرفرصت كرديداگرحالي دست داد ازداغ سياوش بنويسيد.ازمرحوم اخويتان ...خدارحمتش كند به يزدان كه تادر جهان زنده ام به خون سياوش دل آكنده ام



شمس  
[ ۸۷/۷/۲۴ در ساعت ۱۶:۵۸  ]

با سلام
جناب مهاجرانی نقل های شما از حاج آخوند مثل سوژه های فیلم های تاریخی مرحوم علی حاتمی است یا واقعا حاج آخوند به همین شکل وجود داشته ؟
************************
بله وجود داشتند...



بختياري  
[ ۸۷/۷/۲۴ در ساعت ۱۴:۰۶  ]

دکتر سلام . امروز درسايت اخبار شيعه خاطره اي را از يکي از مسيحيان ماروني لبنان خواندم که درزمان حضور امام موسي صدر درلبنان شهردار شهر جديده وبعدها هم با حمايت شيعيان نماينده مجلس ميشود . مبني بر برخورد هوشمندانه آن روحاني عاليقدر ازسر تسامح وتساهلي سازنده با مسايل . که امروزه تا حدودي آقاي خاتمي عامل به چنين خصلتي ديده مي شود .وشنيده نشده که ديگر زعما عامل باشند . خلاصه به ياد حاج آخوند وبر خورد هاي حکيمانه آن شيخ فرزانه افتادم خدايش بيامرزاد وشما هم پاينده اينشاال.....



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۲۴ در ساعت ۱۲:۳۷  ]

داستان وهب ابن عبدالله کلبی را شنیده اید؟
او همرا ه مادر و همسرش در بیابان ثعلبیه به دامداری مشغول بودند. زندگی آرام و ساده‏ای داشتند وهب گوسفندان خود را برای چرا به دشت و صحرا می‏برد و شب باز می‏گشت. او تازه با هانیه عروسی کرده بودوهر سه مسیحی بودند اما با دیدن امام حسین عظمت و کرامت و ضعیف‏نوازی و مهربانی امام فکر و قلب آنها را قبضه کرد
روز عاشورا در هفدهمین روز عروسی خود، وهب و همسرش هانیه به شهادت رسیدند
وقتی وهب را اسیر کردند او را نزد عمرسعد آوردند. عمرسعد که صلابت و دلاوری او را دیده بود، به او گفت:
ما اشد صولتک: «چقدر صولت و رشادت سختی داری.»
سپس دستور داد گردنش را زدند و سربریده او را به سوی لشگر امام حسین‏علیه السلام انداختند. مادرش قمر، سر او را گرفت و به آغوش کشید و خون صورتش را پاک کرد و گفت: «حمد و سپاس خداوندی را که با شهادت تو، مرا روسفید کرد»
سپس سر بریده فرزندش را به سوی دشمن انداخت. یعنی متاعی که در راه خدا دادم پس نمی‏گیرم.



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۲۴ در ساعت ۱۲:۲۴  ]

این داستان در زمان خودمان بکرات تکرار شده در جنگ هشت ساله پدر و مادر صبور و فداکارشما هم فرزند خود را برای دفاع از کشور به مناطق پر خطر فرستادند و آزمون خوبی را پس دادند
خو است برای عبرت دیگران در این باره که حکایتی است ملموس مطلب بنویسید



اسماعیل .ک  
[ ۸۷/۷/۲۴ در ساعت ۱۰:۵۷  ]

با سلام .سالهای سال هفت خوان رستم کنایه ای بود به مانعی بر سر کاری .با این بر داشت .حضرتعالی به عنوان هفت خوان عشق .
پس از این ببعد از دیگران خواهش باید کرد تا ما را در هفت خوان رستم بکارند . تا به هفت شهر عشق برسیم .
ترسم باز سالهای سال سپری شود وباز ما هنوز اندر خم کوچه ها باشیم . بدرود وبدرود .



بهزاد  
[ ۸۷/۷/۲۴ در ساعت ۰۹:۴۶  ]

دكتر جان نمي دانم چرا اين بيت مولوي به خاطرم آمد:
فتنه و آشوب و خونريزي مجوي
بيش از اين از شمس تبريزي مگوي!



محمود  
[ ۸۷/۷/۲۴ در ساعت ۰۸:۵۴  ]

سلام
دبير جبري داشتيم در دبيرستان علوي "آقاي نوري" هرجلسه بحثي از شاهنامه در كلاس داشت.
هميشه ميگفت: بچه ها ديو سفيد خيلي سياه بود مواظب باشيد.
يادش بخير. ياعلي



شاهین نصر  
[ ۸۷/۷/۲۴ در ساعت ۰۱:۰۰  ]

سلام!
برای من عجیب است که چرا همه تمرکز ما در شاهنامه بر روی داستان رستم و سهراب و یا هفت خوان رستم است. در حالیکه داستان سیاوش و یا استان های دیگه ان بسیار نشناخته مانده. اقای مهاجرانی! میشه خواهش کنم برداشتتون را از داستان سیاوش هم بگین؟ ایا شما هم این برداشت را دارید که این داستان به نوعی اینه داستان کربلا است؟
********************
من هم همان برداشت مسکوب در سوک سیاوش را دارم.



محمد حسين  
[ ۸۷/۷/۲۴ در ساعت ۰۰:۵۷  ]

يكي از داستانهاي شگفت شاهنامه نبرد رستم و اسفنديار است.(داستاني به غايت پيچيده و راز الود)
اسفنديار شاهزادهء ايران است، همان كشوري كه رستم فرزند را برايش قرباني كرد!
اسفنديار وارث همان تاج و تختي است كه رستم بارها و بارها انرا برقرار و سرفراز كرده است.
اسفنديار هماني است كه زرتشت او را در چشمه اي مقدس شسته است و در حقش دعا كرده و روئين تن شده است! و رستم همهء اينها را به نيكي مي داند چه اينكه اسفنديار شاهزادهء كشور جان و تبلور طراوت همهء خوبي هاست و چشم و چراغ ايران وصد البته عشق ارماني رستم شاهنامه هم هست.
اما چرا تهمتن مجبور است اين همهء زيبائي و تمام رادي و برومندي و منتهاي عشق و جان و معرفت و كمال عقل و شكوهمندي و زيبائي را به مدد زال و سيمرغ بكشد؟
بر خلاف تراژدي رستم و سهراب كه هم را نمي شناسند و از دو كشور متخاصم هستند ، رستم و اسفنديار نه تنها هم را مي شناسند كه هر دو شيفتهء يكديگرند و هر دو نيز بر دسيسهء پادشاه اگاه و عالمند و هر دو رفعت مقام يكدگر را به تمامي واقفند اما با زهم نبرد مي كنند كه بايد نبرد كنند.
شايد گوهر انچه كه اقبال لاهوري متافيزيك ايراني مي خواند در ان روز و امروز لامحاله براي ما يك سرنوشت را رقم زده است و از اين باب نه شاهنامه شناسنامه كه تقديرنامهء ما شده است.
پدر، پسر را مي كشد و دوباره و دوباره ودوباره هم مي كشند تا به زمان ما كشيده گردد و اكنون
سياوشانمان را نيز دوباره و دوباره از دالانهاي اتش گذر مي دهيم تا كه يا بسوزند و يا ما ارام شويم اما بازهم ارام نشده ايم و ....(با نسل جوانمان چه مي كنيم؟)
شاه تركان سخن مدعيان مي شنود
شرمي از مظلمهء خون سياووشش باد
در ايام كودكي وقتي نبرد رستم و سهراب را خواندم روزها داغدار و مصيبت زده بودم اما در روزگار بزرگسالي ان هنگام كه داستان اسفنديار را خواندم براي ماهها عزادارش ماندم.



مهدي الف  
[ ۸۷/۷/۲۳ در ساعت ۲۲:۱۵  ]

سلام استاد زيبابود مثل سهراب كشان ياداستادشاهرخ مسكوب بخير



شمس  
[ ۸۷/۷/۲۳ در ساعت ۲۱:۰۲  ]

با سلام
آقای مهاجرانی ، مطالب شما شبیه فیلم های مرحوم علی حاتمی است یا واقعا چنین اتفاقاتی با شخصیت حاج آخوند واقعا اتفاق افتاده ؟



سامان  
[ ۸۷/۷/۲۳ در ساعت ۲۰:۳۱  ]

با درود- جناب دکتر همه می دانیم که شاهنامه شناسنامه ما ایرانیان است و بسی مهجور افتاده. ای کاش امثال جنابعالی عنایتی می کردند و پاره ای از داستانهای آن را شرح می کردند . هرکس به سراغ شاهنامه می رود چیز زیادی دستگیرش نمی شود . ولی زمانیکه ضحاک ماردوش زنده یاد سیرجانی و بیچاره اسفندیار او و هفت خوان بزرگ مهر شما را می خواند به عمق و ژرفای این کتاب سترگ پی میبرد. حتما شما می دانید که به سراغ شاهنامه رفتن کار هرکسی نیست . پس چرا عزیزی چون مهاجرانی وقتی برای شرح چند داستان و یا چکیده ای از نکات مهم با شرحی مختصر از شاهنامه برای جوانان این دیار نمی نویسند تا تحولی در جامعه فرهنگی ما ایجاد کنند؟ از اینکه امروز از شاهنامه گفتید ممنو تان هستم . موفق باشید



محمد  
[ ۸۷/۷/۲۳ در ساعت ۲۰:۱۲  ]

کروبی انتخاب اول و آخر ما



afsoon  
[ ۸۷/۷/۲۳ در ساعت ۱۹:۵۸  ]

mamnoon ...che ghadr ziba minevisid





: