پرویز  
[ ۸۷/۱۰/۲۴ در ساعت ۱۱:۰۹  ]

عرض سلام
خاطره زیبایی بیان کردید. اما خیلی چیزها مشابه همین قره گل است مثلا گل زیباست ولی ما ان را می چینیم چرا که می خواهیم از دیدن ان در اتاقمان لذت ببریم. همینطور گل را می چینیم و از ان عطر بدست می اوریم باید حق بدیم که بره قره گل را هم نفس نکشیده قربانی می کنند تا پوست زیبای او برای همیشه زیبایی داشته باشد. من به حامد کرزی حق می دهم که این کلاه را به سر داشته باشد چون بدون این کلاه زیبایی که با این کلاه دارد را ندارد. خدواند برای ادمی نعمت های زیادی افریده که باید از ان استفاده کند. سلیقه دست ادمیست که چطوری از این نعمت ها بهره گیرد. بدرود



محمد طاهر طاهری  
[ ۸۷/۹/۵ در ساعت ۱۰:۵۲  ]

سلام بر جناب دکتر با این داستان زیبا. من هم کلاه قره گل به سر می کنم با اینکه جوانی سی و دو ساله هستم. این کلاه زیبایی خاصی دارد و نقش ها و گل هایش روح و جان ادم را زنده می کند. زیبایی های طبیعت همیشه برای ادمی زنده است. برای من قره گل خیلی زیباست ولی این زیبایی برای همیشه نمی ماند با این داشتن این کلاه است که می توانم ان زیبایی را با خود داشته باشم. امیدوارم ما را سنگدل ندانید
محمد طاهر - کابل افغانستان



neda  
[ ۸۷/۷/۲۴ در ساعت ۰۶:۳۹  ]

salam
mikhastam baraye hameye in gheseha ya khaterat comment bezaram vali motasefaneh nashod , vali ba in yeki ashkam badjoori daroomd , kheili ziba bood , man ham dige be karzaye negah nemikoonam ,



reza  
[ ۸۷/۷/۲۲ در ساعت ۰۸:۳۲  ]

سلام چرا کامنت قبلی مرا نگذاشتید لطفا ادرس مارون وقبر حاج اخوند را بدهید
*********************
مارون در 24 کیلومتری اراک و روبروی شهرک جدید مهاجران است. قبر مرحوم حاج آخوند در قبرستان ده است.



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۲۱ در ساعت ۱۴:۲۲  ]

اظهارات قرضاوي درباره ايران جنگ لفظی بین شیعیان و اهل تسنن را تشدید کرده چاره ای بیندیشید



اسداله اسدی  
[ ۸۷/۷/۲۱ در ساعت ۱۴:۱۸  ]

سلام.
روایت شما باز هم زیبا بود. اما انگیزه ی مراد را متوجه نشدم چه بوده؟ فقط دریافت پول بیشتر؟ همین؟ هنوز قساوت قلب مراد را در آن جهان آرمانی شما نمی توانم بپذیرم. زیرا آدمهای دنیایی که شما از آن سخن می گویید، حتی اگر ناخواسته، می توانستند بهره ای هر چند اندک از شخصیت آرمانی و دوست داشتنی شما برده باشند.، همانطور که رحم علی در یکی دیگر از روایت هایتان برده بود. به نظر شما این طور نیست؟
اما نکته مهم و طلایی روایت شما جمله ی آخر شما و تلفیقی که دو جهان متفاوت ارایه می کنید. پرتاب ناگهانی مخاطب به جهانی که اکنون در آن روزگار می گذارند و قسی ترین آدمیان را می بیند، دست مریزاد دارد.
سرافراز باشید و پایدار.



reza  
[ ۸۷/۷/۲۱ در ساعت ۰۸:۴۶  ]

با سلام اقای دکتر شیرینی ناب عرفان و خلوص در کلام شما موج میزند خیلی دوست دارم به سر قبر حاج اخوند بروم لطفا ادرس بدهید ممنون از بزرگواری شما ارادتمند r-m



م خ  
[ ۸۷/۷/۲۱ در ساعت ۰۱:۰۸  ]

پدربزرگي داشتم همانند حاج اخوندكه هميشه دوست دارم درخا‍طراتم از او بگويم.وحال با خواندن خاطرات شما عطر حضور اوراپس از سالها پروازش به سوي دوست با تمامي وجودم حس ميكنم.منتظر باز پروري خاطرات مبهم دوران كودكي ام با قلم سحر انگيزشما استاد عزيز هستم چرا كه زمان و موقعيت درك وي برايم بسيار اندك بود.
به اميد كشف و پاسداشت حاج اخوندهايي براي نوجوانان امروز وطن



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۲۳:۳۶  ]

میدانید چرا مرحوم آخوند در باره خال صورت پدرو مادر از دانش آموزان سوال کرده است؟
زلف تو را جیم که کرد آن که او
خال تو را نقطه ی آن جیم کرد

آن دهن تنگ تو گویی کسی
دانگی نار به دو نیم کرد



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۲۳:۲۶  ]

فويل للقاسية قلوبهم

اگر میخواهید به قساوت قلب دچار نشوید از رفت و آمد با سلاطین و زمامداران بپرهیزید همانطور که آهن اگر آب به آن رسد زنگ مى‏زند دل‏ها نيز زنگار مى‏بندد

ثلاثه تقسى القلب : استماع اللهو، و طلب الصید، و اتیان باب السلطان
سه چيز دل را سخت مى كند: 1
- شنيدن لهو

2 - شكار

3 - آمد و شد به دربار سلطان.



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۲۳:۰۸  ]

فرمود:ما ضرب عبد بعقوبة اعظم من قسوة القلب
هيچ بنده اى به كيفرى بزرگ تر از سخت دلى كيفر نشد



محمد حسين  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۹:۴۶  ]

حادثهء دردناكي را روايت كرده ايد! حامد كرزي ان كلاه پوست قره گل را به بهاي گزافي خريده است،كه همانا خون مردم بيچارهء افغانستان باشد!گرچه هر از گاهي در جلوي دوربين اشكي بر چهره مي فشاند و هاي و هوئي مي كند و بغض اش مي گيرد....
با اين وجود كرزي كلاهش را برسر گذاشته تا همگان ببينند كه او چه چيزي را با چه چيزي معامله كرده اما ديگراني هم بودند و هستند كه در مملكت ما چنين معامله هائي را در پنهان و يا حتي علن انجام دادند و دوستان و همپيمانانشان را فروختند و كلاهي هم بر سر نمي گذارند........



محسن  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۸:۳۲  ]

با سلام

فکر می کنم این روستای شما با این آدمهایش خود بهشته!



علی بقائی  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۸:۲۴  ]

بازم تبریک بازم ایواله . معتادمون کردی به خواندن . پسر 15 ساله ای دارم که از وقتی داستانهای حاج آخوند (رحمت اله) شروع شده
او هم معتاد گشته . عزیز جان مراقب اداره مبارزه با اعتیاد باش .
تو وخانواده ات را به خدا می سپارم. چه زیبا دعاگویان بسیار برای آن مرحوم دست و پا کردی . رحمت به شیر مادرت و صد البته طول عمر برای تو دوست عزیز. پاینده باشی



بختياري  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۸:۲۱  ]

استادسلام. امروز كه مارون راديدم ووضعيت فعليش را.وآنرا با حال وهوايي كه شما ذكر ميكنيد مقايسه ميكنم وقبر مظلومانه آن شيخ شريف رادر ذهن مجسم مي سازم فقط آه بايد كشيد كه چرا در جوامع در حال گذار مثل كشور ما نبايد سازو كاري وجود داشته باشد تا حتي الامكان آب مثل چشمه هاي دشت پرآب كزاز براي ايجاد صنايع نخشكد تا باعث شود دودمانهاي اصيل توان ماندگاري درزادگاه رانداشته باشند اگرچه عوامل متعدد ديگري هم دخيلند .ضمنا اگر مقدورتان بود احوالي از محسن پسر مرحوم آخوند بپرسيد . متشكرم



محمد  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۸:۱۱  ]

با سلام استاد
با این داستانهای شیرین که از مارون مینویسید به یاد شعر حیدر بابای شهریار میافتم واقعا مثل عسل شیرین هست ایکاش استاد زبان اذری بلد بودید به هر حال ممنون از بابت همه این داستانهای شیرین



مهدی  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۷:۵۶  ]

سلام
مطالبتون زیبا بود (بویژه بزرگواری حاج آخوند). نمیدونم چرا حاج آخوند و این صحنه های توصیف شده اینقدر برام آشناست، اشک ریختم.
اگه ممکنه، تصویری از این بزرگوار رو بذارین.





: