بیم موج  
[ ۸۷/۷/۲۲ در ساعت ۰۰:۲۸  ]

سلام آقای دکتر. ما که از فردا عازم سفر عشقیم ! شما چطور؟ شاید از آن دیار دلت را پر از طوفان عشق نمودم !!
************************
سفر به خیر و التماس دعا



بیم موج  
[ ۸۷/۷/۲۱ در ساعت ۲۳:۱۴  ]

سلام آقای دکتر. گویند مردی پسری داشت دوبین . در یکی از روزها کسی به منزلشان آمدو گفت: به دنبال دارویی هستم که فقظ شما دارید اگر اضافه دارید مرا بی نصیب نگذارید ؟ ناگهان فرزند صاحب خانه که اشیا را دو تا می دید گفت: پدر جان دو شیشه ی دارو داریم . پدر از فرط ناراحتی و شرمندگی پاسخ داد اگر دوتاست برو یکی را بشکن و دیگری را بیاور برای این آقا. پسر هم به نصیحت عمل کرد وقتی آمد نزد پدر ش گفت پدر جان هر دو شیشه شکست .!
خدای نکرده نگاه ما به پیرامون خود این گونه نباشد !!
***************************
lهمین داستان در مثنوی آمده است.



شهلا  
[ ۸۷/۷/۲۱ در ساعت ۲۳:۰۴  ]

نگاهی دوباره به زندگی !!

شاید اگر حاج آخوند هم فرصت این نگاه دوباره به زندگی را داشت ، به عقب برمیگشت و اشاره میکرد به آن دو قاب عکس . اما اینبارمیگفت بچه ها توی اتاق مدیر شما دو تا قاب است . عکس اول را خوب و بدقت نگاه کنید. چون اگر خوب نگاه نکنید دیگر وقتی به کنار دوزاغه رفتید رنگ سنگها، ماهیا و عکس شاخه ها را درکف چشمه نخواهید دید. دیگر لاله ها را بجای چمان نابود شده بر روی قبرستانها خواهید دید که از خون جوانان دمیده اند. دیگر زندگی بوی بهار و تابستان و کوهستان وچمان نخواهد داد، و اما بوی نان مارون که شهری ها حسرت بویش را میکشیدند دیگر بجای بوی نان بوی انفجار میدهد و گوگرد و بوی پتروشیمی.
....

همون قاب اول را هم عمیق نگاه کن و بی تعصب.

همانند چشمه مارون پاک و زلال باشید



نرگس  
[ ۸۷/۷/۲۱ در ساعت ۱۱:۳۳  ]

سلام! گاهی خوب دیدن و درست دیدن، سخت تر از این حرفها می شود و با دوباره یدن و دقت کردن و ... کار درست نمی شود. وقتی ایراد از عینکی باشد که بر چشم داری، وقتی زمان و مکان و سنت و جامعه بر چشمانت عینکهای رنگ و وارنگ بزنند، درست دیدن و زلال دیدن خیلی خیلی سخت می شود. چیزی که بسیار محتاج آنیم...



نرگس  
[ ۸۷/۷/۲۱ در ساعت ۱۱:۲۲  ]

خوب نگاه کردن همیشه هم به این آسانی ها نیست. گاهی فقط با دوباره نگاه کردن و دقت کردن و .... دریت نمی شود، انگار که سنت، جامعهو زمان عینکهایی را بر چشم آددم می گذارند که به راحتی نمی توان از دست آنها خلاصی یافت. این روزها به نگاه بی پیرایه و عینک بسیار محتاجیم.



بیم موج  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۷:۵۴  ]

سلام آقای دکتر . شاید این دو نام برایت آشنا باشد1-جامع احادیث شیعه 2- معزی ملایری . یکی از دوستان می گفت معزی ملایری کسی حاضر نشد کتابش با شرایطی که خودش می خواست چاپ کنند مگر اینکه آقای مهاجرانی خبر دار شده بود و کارش را سامان داده بود
در هفته ی گذشته آقای معزی ملایری زندگی را بدرود گفت . تا عکسش دیدم به یاد همین ماجرا افتادم.
*************************
رحمه الله علیه...
با ایشان در دوره اول مجلس دوست و همکار بودم.
تا ایران بودم ایشان را هر سال می دیدم. تا می توانست هر سال به سفر حج مشرف می شد...



بختياري  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۵:۵۷  ]

آقاي دکتر سلام .طبق سفارش شما وعلاقه شخصي امروز به اتفاق يکي از مسوولين مرتبط در بخشداري محل ويک نفر ازاعضاي شورا ده به زيارت (آرامگاه ابدي شادروان حاج شيخ محمود صالحاني فرزند مرحوم آشيخ علي اصغر که در تاريخ اول آذرماه ۱۳۵۲در سن ۶۵سالگي درگذشت )در قبرستان قديمي مارون رفتم . از وضعيت خواسته بوديد .خيلي نياز به نگهداري ومرمت دارد . هرتوصيه اي دراين مورد داريد بفرماييد. تاباتوجه به آشنايي با مسوولين محلي بنده انجام دهم .شايد نزد خدايش من هم ........... سالم باشيد .
**************************
درود.



ليلا  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۵:۴۶  ]

دنيا دار مكافاته....طبيعن قانون داره.مهم اينه كه آدما متوجه بشن از كجا ميخورن.فهميدنش هم نعمت و سعادت ميخواد.



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۵:۰۳  ]

بعضی افراد وجودشان در زمان حیات منشا برکات فراوانی است یاد و خاطره آنها بعد از مرگ هیچگاه فراموش نمیشود



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۳:۱۴  ]

با این همه توصیفی که از زنگی لذت بخش روستا نمودید نمیدانم دلیلش چیست که مولانا بازگشت به روستا را تعرب بعد الهجره میداند و آن را مذمت میکند
ده مرو ده مرد را احمق کند عقل را بی نور و بی رونق کند
قول پیغامبر شنو ای مجتبی گور عقل آمد وطن در روستا
هر که را در رستا بود روزی و شام تا بماهی عقل او نبود تمام
تا بماهی احمقی با او بود از حشیش ده جز اینها چه درود
وانک ماهی باشد اندر روستا روزگاری باشدش جهل و عمی
***********************
به نظرم مولانا شهر را نماد عقل و روستا را نماد نفس تلقی می کند، که در داستان روستایی و شهری در دفتر سوم این موضوع به تفصیل بیان شده است. من هم نمی خواهم بازگشت به روستا را تبلیغ کنم! همان مارون الان ویرانه ای ست که یک ساعت هم نمی توان در آنجا دوام آورد..روستا و مارون ظرفی بود برای شناخت انسان کاملی مثل حاج اخوند.
نمی دانم چه اتفاقی افتاد که در ماه رمضان امسال بیشتر از همیشه به یاد او بودم و دیدم تا آن چه از او می دانم ننویسم قرار پیدا نمی کنم.



اسداله اسدی  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۲:۱۶  ]

سلام.
گاهی فکر می کنم در روزگاری چون، اکنون، شما با نوشتن و اندیشیدن به شخصیت آرمانی تان از منظری دیگر او را در جهان هستی، حیات بخشیده اید. و این زیباست. شاید نباید بگویم اما
نمی توانم و می گویم: جهانی که در خاطرات و تخیل شما وجود دارد هرگز با جهان سیاستی که گاهی درباره آن می نویسید، نسبتی ندارد. و بسیار از آن برتر است. کاش حالا دیگر بعد از سالها قلمتان عنان سیاست را رها می کرد و ...
بهار، هم سیاستمدار بود و ادیب و فرزانه. اما این کجا و آن کجا؟
حتما مرا خواهید بخشید.
طراوت و زیبایی جهان برای شما.



علی بقائی  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۰:۵۴  ]

سلام بر تو یار عزیز
باز با قلم خود اشک بر چشمانم نشاندی . همیشه خاطرات شما شیرین و خواندنی و صد البته پند اموز است . یادم هست بر قصه ای که با پدرتان در ماجرای خرید کفش داشتید و یا آن حوض همیشه دلگیر مدرسه . با بهنود و قلم او نیز اینچنینم . جای حاج آخوندها در این دوران خالیست . در فضای تزویر و ریا . دوران دوران نامردهاست.با تو گویم که به تو مدیونیم بابت آن فضای آزادی نشریات بعد دوم خرداد که اثر آن مانده تا کنون .تاوانش را دادی در ازای آخرت .حلالت باد . به همسر گرامی ات نیز درود مرا نثار کن .
یادمان نمیرود که .... غرش شیران زمانه چو بگذشت و رفت
این عوعو سگان اینان نیز بگذرد.
بامید دیدار.... پاینده باشی



ماهی  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۰۹:۳۵  ]

با سلام و سپاس
گرفتاری من یکی، هنوز در انتخاب است. کاش راجع به اینکه چه چیزهایی ارزش نگاه کردن دارند هم بیشتر گفته بودید.
در مورد یکی از کامنتهای پست قبل و اینکه فرموده بودید قرآن سرچشمه همه معارف است، سوالهای فراوانی دارم، ممنون میشوم حوصله کردید پاسخ دهید.
مثلا یک نفر به استناد قران میگوید" مردها بر زنان برتری دارند، پس حق طلاق با آنهاست." دیگری باز هم به استناد قرآن میگوید "ازدواج جزء عقود اسلامی است و به هم خوردن آن هم باید تابع قوانین عقود باشد و رضایت طرفین در ابطال آن شرط است " هردو از یک سرچشمه، آب به دستت میدهند ولی مزه هاشان متفاوت که نه، متضاد و مغایر است.
*****************************
در باره این مساله مطالب زیادی گفته شده است. به نطرات آیه الله صانعی و جناتی مراجعه فرمایید.



بیم موج  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۲۲:۵۹  ]

سلام آقای دکتر. ما در پیرامون خود وقتی به اشیا نگاه می کنیم به جای اینکه اشیا محو نگاه ما شوند بر عکس نگاه ما محو اشیا می شود به قول بابا طاهر :
هر آنچه دیده بیند دل کند یاد
زدست دیده و دل هر دو فریاد
ختجری سازم نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
گاهی به آینه نگاه می کنیم محو تماشای خودیم و به آینه اصلا نظری نداریم و گاهی هم به آینه نگاه می کنیم و خود را از یاد می بریم !!



بیم موج  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۲۲:۴۹  ]

سلام آقای دکتر .نظامی عروضی سمر قندی در کتاب چهار مقاله در مقاله ی سوم(نجوم)حکایت 7داستانی بیان می کند :در سال 506 در شهر بلخ در کوی برده فروشان در سرای امیر ابو سعد خواجه عمر خیامی وخواجه امام مظفراسفزازی (اسفرازی - اسفرایی)نزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم .در میان مجلس عشرت از حجه الحق عمرشنیدم که او گفت : گور من در موضعی باشدکه هر بهاری شمال بر من گل افشان می کند. مرا این سخن مستحیل نمود و دانستم که چنویی( چون اویی) گزاف نگوید.چون درسنه ی ثلاثین( 530) بنشابور رسیدم چهار سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده بود.... آدینه ای به زیارت او رفتم و یکی را با خود ببردم که خاک او بمن نماید .... و بر دست چپ گشتم در پایین دیوار باغی خاک او دیدم نهاده . و در ختان امرود و زرد آلوسر از آن باغ بیرون کرده . وچندان برگ و شکوفه بر خاک او ریخته بودکه خاک او در زیر گل پنهان شده بود و مرا یاد آمد آن حکایت که بشهر بلخ از او شنیده بودم .
آقای دکتر الان از مارون بوی حاج آخوند به هر سو وزیده است و برگ و شکوفه ی درخت اخلاقش تا سماوات سر بر آورده است .:
**********************
مثل کلمه طیبه...



امين  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۲۲:۳۲  ]

سلام آقاي دكتر.
كتاب هاي منتشر شده شما را از كجا مي توانم تهيه كنم؟
داستان هاي حاج آخوند را هم چاپ مي كنيد؟
سپاسگزارم.



احسان  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۱۹:۲۲  ]

درس حاج آخوند اساسي بود. چه توفيري مي كند رياضي وفيزيك و ديني و جامعه شناسي ياد بگيريم آن وقت ندانيم دنيا كي به كيه؟ .



علیرضا  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۱۸:۱۸  ]

سلام
دکتر نمی دانی این چند روزه که داری از حاج آخوند می نویسی چه آشوبی به دلم انداختی
خوشا به حالت که با چنین گوهری گشته ای
کلی غبطه خوردم
پس خواهش می کنم ادامه بده و محرومم مکن



بختياري  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۱۸:۱۵  ]

آقاي دكتر سلام . دست مريزاد .همسن شما هستم سالها درمنطقه شازندخدمت كرده ام اعتراف ميكنم كه تازه دارم به وسيله قلم شما از مرحوم حاج آخوند ياد ميگيرم كه چطور به زندگي نگاه كنم .ضمنا يك احساس جديد به مارون پيدا كردم اگر عمري باقي بود فردا مي روم وتپه مارون را وخود مارون را وبيشتر چيز هايي كه مانده اند رامي بينم وبرايتان خواهم نوشت .سالم وموفق تر باشيد .
**********************
در دامنه تپه روبروی مدرسه که ویران شده است. فبرستان مارون است. قبرستان دوم از ارامنه استو می توانید فبر حاج آخوند را پیدا کنید. اگر پیدا کردید، به من خبر بدهید که قبر الان چه وضعیتی دارد؟





: