مصطفی  
[ ۸۷/۷/۲۶ در ساعت ۱۲:۰۱  ]

سلام.
توصیف های شما از محیط سنتی اراک ،آدم رو یاد نثر مرحوم جلال میندازه.
رفتم به دوران کودکی ومغازه پدربزرگ مادری در دهنه سپهداری...
همیشه پربودازعطرتنباکوی خونساروشیراز، بوی خوش ادویه ، زردچوبه،دارچین ...
گونی های بزرگ وکوچکی که دهنشونو مثه آستین پیرهن تا می زدن....
سرطاس های حلبی ...
ترازوهای بندچرمی که کفه هاشون انگار یه لایه قیرکشیده بودن...
پاکت هایی که از دفترمشق بچه ها با سریش درس می شد...
سرکه اعلا موجود است...
بوی عطرخنک بازارآب پاشی شده اول صبح...
یادش بخیر



محمود  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۱۲:۵۶  ]

سياست را اگر به "ساسة العباد" جامعه كبيره ببينيم بوي فراست ميدهد از جنس نگاه عقاب تيز چنگ است ،واگر جنس آن سياست بازي باشد كه بوي دروغ ،بوي تعفن ميدهد.



مسعود ب  
[ ۸۷/۷/۲۰ در ساعت ۰۳:۱۴  ]

سلام و درود: سالها بود نوشته هایی به تاثیر گذاری نوشته های شما نخوانده بودم؛ شاید به این دلیل که خیلی با اینگونه داستانها انس نبودم. اما حالا به نوعی معتادآنها شده ام. البته که در غربت ؛ انسان به دنبال نوع دیگری از قربت است. شاید اثر غربت بر شما بصورت بازنویسی خاطرات و یا خلق آن و در من بصورت کشش به سمت هرچه بوی وطن؛ پاکی آشنا وسادگی است. هر چه هست؛ نفس تازه ای است که خیلی ها را گرفتار کرده. برای همه کسانی که به طریقی به روستا ارتباط داشته اند و دارندوهنوز فطرت پاکشان گرفتار سیاهی دنیانشده ؛ نوستالژی عجیبی ایجاد میکند. سپاسگزارم و پاینده باشید.



محمد حسين  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۱۶:۰۹  ]

چند وقت پيش فيلم بوژان را درشبكه 4 تلويزيون مي ديدم؛
يكي از شخصيتهاي فرعي فيلم كه قيافه و رفتار نسبتآ عجيبي هم دارد،ضمنآ كار جالبي داشت؛شغلش فروش كلمات به مردم چادر نشين سيبري بود.
اين شخصيت در يكي از سكانسها نكتهء مهمي را براي بازيگر اول فيلم كه سردرگم است و قصد خودكشي دارد بيان مي كند؛
مي گويد: اگر كسي دارماي خودش را گم كند ستاره هاي اسمان براي راهنمائي او سردرگم مي شوند.
خاطر شريف هست كه در يكي از كامنتهايم دربارهء"كارما" نكاتي را عرض كردم اما "دارما" چيست؟
"دارما" يعني شغل الهي!
كساني كه به وجود دارما معتقدند بر اين باور هستند كه : خداوند هر يك از ما را براي كاري مخصوص خلق كرده است.اگر كسي دارماي خود را پيدا كند و به ان اشتغال يابدكارش بالا مي گيرد و در جهان شگفت انگيز مي شود.
دكتر مهاجراني؛
با توجه به شناختي كه بواسطهء نوشتجات شما با حاج اخوند پيدا كرده ام گمان مي كنم او داشته براي شما"دارما" را توصيف مي كرده است (گرچه از نوشتهء شما اين موضوع به سختي استنباط مي شود) چرا كه خود او هم دارمايش را يافته بوده كه چنين كارهايش شگفت انگيز و باور ناپذير به نظر مي رسد و اكنون پس از چندين دهه ، وزير فرهنگ دولت اصلاحات كه دلدادهء مرام و زندگي و شخصيت او بوده است،هم اينك اوازهء ان زنده ياد را چنين به اقصاي عالم مي پراكند.



بهزاد  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۱۴:۲۶  ]

سلام سيد نازنين
مارون شما چقدر شبيه ماران من است. راستي زبان ماروني لري است؟ يا ...؟
به هر حال شايد من هم از ماران نوشتم البته مسلما به زيبايي نوشته هاي شما بعيد مي دانم برسد. دست مريزاد . احتمالا سري هم به مارون بزنم مارون شما.



سارا  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۱۲:۳۵  ]

این حرفارو ول کن. از دانشگاه شیراز بنویس. از بوی خون! بوی نفرت! تندروی های دینی! از رنگ نگاه آدمایی که قربانی تجربه کردن و بزرگ شدن ات شدند. تو مسئولی آقای مهاجرانی. مسئول این گروه که گرفتار غم نوستالوژیک از دست رفتن روزای اصلاحات شدند. بنویس تا تجربه ها تکرار نشوند. بنویس تا در نسلی که ازت پدید میاد اشکالات تو نباشه



مریم  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۱۲:۳۰  ]

درود و سلام بر شما
من مدتهاست که مکتوب رو می خونم ولی هیچ وقت کامنت نمی ذاشتم ولی این روز ها دیگه نتونستم طاقت بیارم . جناب دکتر ببینید با نوشته هاتون چه غوغایی در دل خسته ام ایجاد کردید!؟
ممنون از اینکه جلای روحمان شدید.
لطفآ از حاج اخوند بیشتر بنویسید
سلامت و پاینده باشید



مهدی  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۰۷:۵۶  ]

سلام آقای دکتر
ممنون



بیم موج  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۰۲:۵۰  ]

سلام آقای دکتر .نقل به مضمون میکنم : مرحوم نجفی قوچانی در کتاب سیاحت شرق می گوید : ‍‍زمانی که نجف بودم برای تحصیل بیماریی آمد مرگبار در آن هنگامه فقط برای مرده شور نجف تمنای مرگ نمودم که از این وضع ناخوشنود نبود فقط در یک روز 200 نفر را غسل داده بود !



بیم موج  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۰۱:۳۹  ]

سلام آقای دکتر. نمی دانم تاسف بخورم که جایتان در سیاست خالیست یا حسرت بر اینکه در 25سال سیاست به صلیب بوده ای که بهار ادبیات رو به خزان بوده است . هر جا هستی همانجا بهار است سیاست یا ادبیات !!



احسان  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۲۲:۵۵  ]

سيد بزرگوار اين چهارمين ايميلي است كه در عرض سه روز پاي نوشته هاي شما مي گذارم. دو ايميل نسبتا طولاني مربوط به ماه قرآن 3 و يك ايميل مربوط به بوي عطر راسته عطارا . متاسفانه با اينكه پيام " دريافت شد" روي صفحه ظاهر شد ولي درج نشده است. اگر رسيده و با صلاحديد خودتان نگذاشته ايد يا علتي داشته ، لااقل در دو كلمه اطلاع بدهيد. از ديگران مي شود رنجش خاطر پيدا كرد ولي از شما محال است. آقا ما انتقاد هم بكنيم قلبمان با روح باراني شماست. امروز رفته بودم نمايشگاه بين المللي تبريز. از شما چه پنهان ، تا به حال نمايشگاه كتاب نرفته بودم. ذوق زده شدم. ولي چه فايده، آدم كه نمي تواند چشمش را روي واقعيتهاي شش – هفت سال پيش و امروز ببندد. دوراني بود كه مكرر شدنش
شايد گذر نسلي را لازم دارد.
ما را سري است با تو كه گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم.
******************
دوست گرامی
شادمان و سربلند باشید.



بی ریا  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۲۱:۴۸  ]

کاش همه حاج آخوند ها مثل ایشان بودند. حاج آخوند ما که در زیر عبایش شلاق پنهان داشته بود و ما نمیدانستیم.



ali  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۲۰:۱۸  ]

سلام علیکم

درود بر شما . چه طوفانی به پا کرده اید!
دست نکشید! رمان را دریابید! پاییز است و شما شکوفاتر از همیشه!
تدوین و تکمیل انبوه خاطرات ! چه آشکارا و چه پنهان!
و دیگر/ داستان کوتاه و رمان! به حتم ناگفته های شما بسیار است!
سید عزیز.رمان را دریاب! داستان سیلی جانم را رمقی تازه بخشید!
چه محشری بر پا کرده ای بزرگوار! درس زندگی را فراموش مکن!
ما عطشان این وادی هستیم! رهایمان مکن!
همین گونه بنویس. همه همین را بیشتر می پسندند.
بنویس نازنین. بنویس. استدعایم همین است. (رمان را دریاب)!
دوستدار همیشگی ات :علی
****************
درود علی نازنین



اسماعیل . ک  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۷:۱۵  ]

با سلام .عجب از این حاج اخوند .اگر داستان نباشد .واقعا عتیقه است .واگر مارون زیارتگاه شود مستحق . بگو در کجای مارون دفن است تا این ملت تشنه به نکو نامان گرد خاکش حلقه زنند .
ولی می ترسم داستان باشد برای تلنگری هم به حاجیهاوهم به شیخ های امروزی . کدام است خو بگو . هر چه هست .دست مریزاد
****************************************
گر پیر مغان مرشد ما شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست



احمد  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۶:۱۷  ]

سلام علیکم.هر ازچند گاهی فرستی دست میدهد ومابین خواندن درس و مشق نگاهی سرسری و شاید کمی تند به مکتوب می اندازم.تند نه ازبابت نگاه انتقادی.که در حد آن نیستم.شاید عجولانه کلام بهتری بود.به هرحال...از بابتی تأسف میخورم و از سوئی خوشحالی زایدالوصفی سراپای وجودم را پر میکند.تأسف از بابت محروم شدن از الطاف الهی که درروزگاری نچندان دورنصیبمان شده بود و خوشحالی از آن بابت که هنوز هستید!خدا را شکر.خدا را شکر



نرگس فتوحی  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۴:۵۵  ]

سلام
من یکی از خوانندگان مکتوب و ساکن تهران هستم. من به ادبیات و عرفان علاقه مندم. تصمیم دارم که یک سیر مطالعاتی را در در این زمینه شروع کنم. خواستم از شما راهنمایی بخواهم که از کجا شروع کنم ؟ چه بخوانم و در جلسات چه اساتیدی می توانم شرکت کنم. در زمینه تفسیر قران هم اگر کتاب معرفی کنید یا استیدی را معرفی کنید سپاسگزار خواهم شد.
***********************
سرچشمه و کانون ادبیات و عرفان قرآن مجید است. مولوی و حافظ هم بر همین مدار می گردند.
تفسیر نمونه و المیزان کاملا مناسب است. از نمونه شروع کنید تا به المیزان برسید. در باره اساتید در تهران اطلاعی ندارم.



mohammad  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۴:۳۷  ]

حضرت ایت الله العظمي صانعي: قرآن با فطرت انسانها هماهنگ است و فطرت اسلام و انسانها نيز مخالف ظلم و تضييع حقوق انسانهاست



بیم موج  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۴:۳۱  ]

سلام آقای دکتر . هر بار که پاره ای سخن در باره ی حاج آخوند می نویسید تکه ای از وجود مرا هم با خود می برد. عجب مسیحا نفس بوده باید تربتش را زیارت کرد و بویید. به قول حافظ: ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست ؟!





: