بابک  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۱۲:۰۲  ]

با سلام و اظهار ارادت نسبت به شما لطفا از خاطرات دوران وزارت در قسمت روز نوشت مطالبی مکتوب فرمایید



بیم موج  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۰۹:۲۲  ]

سلام آقای دکتر. قبلا در مکتوب شما لینک خانم کدیور بود و بر عکس ولی الان نمی بینم ؟!
************************
با سلام و سپاس از توجه شما
اشکال فنی پیش آمده اصلاح می شود.



حجت الله كاظمي  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۰۷:۴۶  ]

سلام خسته نباشيد به وقت ايران ساعت 5/7صبح است اين خاطرات حاج آخوند فوق العاده است باور كنيد در حين مطالعه راز ونياز مملي مرتب گريه كردم خدا خيرت بدهد.منتظر خاطرات عرفاني شما هستيم ضمنا علاقمنديم كه خاطرات دوران سياست ورزي تان ياهمان دوران مسئوليت هاي سياسي تان را بروي سايتتان منعكس فرمئيد



مجید  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۰۵:۵۷  ]

سلام
وقتی آیت و معجزه قرآنی را می خوانم به یاد نشانه های روزانه ی زندگی می افتم،وای اگر به آیاتی برسم که خطاب بر آنانی باشند که معجزات را دیدند و ره افسانه زدند...
داشتم فکر می کردم مریضی آقای مدیر بیشتر از آنکه نشانه ای برای خود او و یا خانواده مملی باشد،نعمت عظمی برای حاج آخوند بود! انگار از رسم عشاق که همانا سوختن است غافل بود، لذت چهل روز...
ضمنا نشانه های عجیبی در زندگی داشته اید،دوستان غیر مسلمان دوران کودکی ! دوستان نایاب دانشجویی که قیلا از آنها نوشید،حاج آخوند،پدر،خویشان.....نه نشانه های زندگیتان را شناخته اید!
درود



بیم موج  
[ ۸۷/۷/۱۹ در ساعت ۰۱:۵۸  ]

سلام آقای دکتر.گاهی سر درس بعضی اساتید که خود الان ازاساطینندجمله ای بیان می شدوآن اینکه :گذشتگان رفتند و با خود هم بردند. منظورش اخلاق و رفتار بود یعنی از دیو ودد ملولم و انسانم آرزوست .کسانی مانند حاج آخوند چراغ به دست بودند تا شاید در این ظلمات ها کسی نور چراغ راببیند!



آشنا  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۲۲:۴۶  ]

مستم کردي دکتر عزيز
خيلي گرفته بودم. زياد ميام به وبلاگت سر مي زنم و ميخوانم و کمتر نظر ميدم.بهتره بگم اصلا نظر نميدم. ولي امشب نشد....نشد نظر ندم.در عين حال که داشتم داستان مملي و حاج آخوند را مي خواندم در گوشم هم نواي طلع البدر و علينا با صداي حسام لرنژاد طنين افکن بود. آخ که چه حال دلنشيني به من هديه کردي......
ناشکري بود سپاسگذاري نکنم با آن انشاي روانت...
*****************
درود..



اعلا میرجمالی  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۲۰:۱۴  ]

با سلام
به نظر من شما در این نوشته ها بین واقعیت وخیال سر گزدان نمی باشد ،واقعیت های شما دیگران را در خیال خود سرگردان می نمایداید ،مثل من !
آقای دکتر من مجموعه ایی از کتابهای رمان احسان طبری را دارم وخوانده ام که به سبک نوشته های شما بسیار نزدیک می باشد
واطمینان دارم که شما آنها را نخوانده اید ،دلیل آنهم غوطه وری شما
در عالم سیاست در دهه های پیشین میباشد !هر چند احسان طبری هم نوع دیگری از سیاست بازها بود ولی من از زاویه تفکر خودم به او و یا شما نگاه می کنم .
در صورت داشتن آدرس در تهران ویا لندن بعضی از این کتابها را به شما اهدا می کنم .
با درود
*******************
با سپاس برایتان نشانی ام را می فرستم



مهدی  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۶:۲۴  ]

با سلام
باز هم تشکر بخاطر قلمی کردن بسیار زیبا و هنرمندانه خاطراتتان .
وجه تسمیه مارون چیست ؟ چما چیست ؟ و نام رسمی مارون در تقسیمات کشوری ؟
با تشکر
************************
مارون نام محلی روستای مهاجران در 25 کیلومتری اراک است. به سمت بروجرد. از همین رو واژه های گویش لری در این روستا بسیارست.
چما دشت سرسبزی بود که کشتزار های ده در آن بود. هر خانواده ای تکه ای از دشت را داشت.



Amin  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۵:۲۴  ]

Salam bar shoma va hameye moomenane Alam.
Amin



اسماعیل  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۴:۴۵  ]

دکتر داستانهاتونو که می خونم دیوونه میشم ، دکتر بنویس ، گمشده زندگی ما حاجی آخوندهاین که دیگه نمی شه پیدا کرد.



مدیامهر  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۲:۴۳  ]

حاج آخوندها آن زمان چون مردم بودنداما حالا وکیل و وزیر و قاضی و حاکم شده اند. دیگر بغضشان نمی ترکد و هبه را معنا نمی دانند مال می اندوزند و نام حاج و آخوند را می خراشند. دلم سوزاندی ای دوست



کیوان  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۲:۳۳  ]

سید جان، سعادت دنیا وآخرت هدیه حضرت حق برایت باشد.



علی هاشمی  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۲:۲۷  ]

درود بر شما،
چندی است که مشتری سایت شما شده ام و از نوشته های شما استفاده می کنم و لذت می برم. به این فکر افتادم که چه خوب می شد اگر همین نوشته ها را بهمین صورت در جایی مانند روزنامه اطلاعات نیز منتشر کنید تا غیر اهل رایانه نیز از آنها لذت برند و استفاده کنند.
با آرزوی پیروزی



فرزاد  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۲:۲۱  ]

سلام
از روزي كه نوشتن قصه و خاطراتتان را از سر گرفته ايد مكتوب خواندني تر شده است اما قولتان يادتان نرود قرار بود كتابهايي را هم كه ميخوانيد در اينجا معرفي كند موفق باشيد



آبتین  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۱:۵۳  ]

خیلی تکان دهنده بود.
با روایاتی که از حاج آخوند کرده اید، همواره از خود میپرسم آیا هنوز هم امثال حاج آخوند وجود دارند؟ یا به کلی چنین روحیه ای امکان خلق مجدد در این کشور سرشار از دو رویی و ریا را دارد؟
آیا نمونه ای در زمان حال سراغ دارید؟
چه بر سر ما ملت آمده؟ هرچه بزرگتر میشویم (به ادعا) بی بارتر میشویم به محتوی!



حسنا  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۱:۳۰  ]

سلام دکتر
از قودجان و خوانسار گفتید ..دلم گرفت.تعلقی به آن تکه از زمین دارم.از حسینیه ی حضرت ابوالفضلش که سالها بانی مجلس عزای حسینی است و تعزیه میخواند ! و از صحرا و باغ پدر بزرگم که اتفاقا هر گاه از حاج اخوند میخوانم ، او به ذهنم می خلد ..
آنها چه دیدند که انطور زیستند و اما ما ...آیا زندگیمان مصداق زیستن است؟!!

هیهات



سين صاد  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۱۰:۱۹  ]

باغ انگور ندارم افسوس!



اسداله اسدی  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۰۹:۲۵  ]

سلام.
حالا دیگر خیلی فرقی نمی کند آنچه که شما می نویسید واقعیت باشد یا خیال. مهم آن تلنگر و تکانی است که مخاطب شما هر لحظه منتظر آن است، و مطمئنا اتفاق خواهد افتاد. و لی مهمتر، سیلانِ ذهنی ساده و در عین حال گیرای شماست که در جهانِ آشفته ی این روزگار از عصری آرمانی سخن می گوید که با تمام تاخت و تازها و کشتارهای بی پایان در این سرزمین، مردمانش از هر رنگ و نژاد و آیینی در صلح و دوستی در کنار هم زیسته اند. باز هم شخصیت آرمانی شما چراغی افروخت و از شبِ ظلمانی جهان کاست.
مهرتان افزون.



مسعود  
[ ۸۷/۷/۱۸ در ساعت ۰۳:۲۶  ]

به نظر من خیلی اهمیتی ندارد که این روایت شما مطابق واقع بوده است یانه. مهم تاثیر کذاری آن است. خود شما یک زمانی از قول یک نویسنده مصری نوشتید یک دقیقه پیش با یک میلیون سال پیش فرق ندارد. آقا جمال هم نباید نگران باشد.



علیرضا فضلی  
[ ۸۷/۷/۱۷ در ساعت ۲۳:۳۵  ]

سلام. خیلی خوشحالم که هر روز مینویسید. نوشته های اخیرتون فوق العاده زیباست.



مهدي الف  
[ ۸۷/۷/۱۷ در ساعت ۲۳:۳۴  ]

سلام حضرت استاد خيلي زيبابودمثل هميشه بازهم ازخاطراتتان بنويسيد



حسین احمدیان  
[ ۸۷/۷/۱۷ در ساعت ۲۲:۴۵  ]

سلام
خوبین آقای مهاجرانی.تو رو جون این حاج آخوند که واقعا عاشقش شدیم بازم ازش بنویسین.این همون انسان کاملیه که باهاس دنبالش باشیم،خیلس شیرین مینویسین.
فقط آقای مهاجرانی تو این دورو زمونه این حاخ آهوندا ته کشیده ورژنشئن یا نه،کجان ؟



محمد حسين  
[ ۸۷/۷/۱۷ در ساعت ۲۱:۲۳  ]

دكتر؛
مي خواهم راستش را بگوئي ،
اينهائي كه دربارهء حاج اخوند مي گوئي افسانه است يا واقعيت؟
ايا حاج اخوند وجود داشته و تو داري روايتش مي كني يا در ذهن خودت خلقش كرده اي و داري رمانش را مي نويسي؟
هر قصه ات از حاج اخوند باور ناپذير تر از قصهء قبل مي نمايد!
گرچه فرقي ندارد كه حاج اخوند مولود ذهن جنابعالي است يا انساني واقعي بوده كه در تاريخ مشخصي در روي زمين مي زيسته و شما هم او را از نزديك ديده ايد اما مي خواهم بدانم در اين سلسه نوشتار جنابعالي ما داريم كدام حاج اخوند را مي خوانيم؟ حاج اخوند افسانه اي يا حاج اخوند واقعي؟
**********************
من هم گاهی بین واقعیت و خیال سرگردانم.



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۱۷ در ساعت ۲۰:۵۵  ]

باران لاله زار حکایتی است که در باره سید مهدی قوام از روحانیون دهه 40 تهران نوشته شده شاید بعضی خوانندگان مکتوب آن را نشنیده باشند

چراغ های مسجد دسته دسته روشن می شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.

آقا سید مهدی که از پله های منبر پایین می آید، حاج شمس الدین – بانی مجلس - هم کم کم از میان جمعیت راه باز می کند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام می کنند – و بعضی خم می شوند که دستش را ببوسند – راه باز می کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش...

- آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل...

- دست شما درد نکند، بزرگوار!

سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می گذار پر قبایش. مدتها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!

- آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می کنن...

حاج مرشد، پیرمرد پنجاه شصت ساله، لبخندزنان نزدیک می شود.

التماس دعای حاج شمس و راهی راه...

زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می کرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب ها، گیس های پریشان... رنگ دیگری به خود گرفته بود.

دوره و زمونه ای نبود که معترضش بشوند... مگر کسی که مشتری باشد!


- حاج مرشد!

- جانم آقا سید؟

- آنجا را می بینی؟ آن خانم...

حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.

- استغفرالله ربی و اتوب الیه...

سید انگار فکرش جای دیگری است...

- حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.

حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می کند:

- حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب... یکی ببیند نمی گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟

- سبحان الله...

سید مکثی می کند.

- بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی خورد مشتری باشیم؟!

حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می کند و سمت زن می رود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می کند. به قیافه شان که نمی خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می گوید.

- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

زن، با تردید، راه می افتد.

حاج مرشد، همانجا می ایستد. می ترسد از مشایعت فاحشه!

زن چیزی نمی گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش...

- دخترم! این وقت شب، ایستاده اید کنار خیابان که چه بشود؟

شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشمهایش که قدری هوای باران:

- حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم...

سید؛ ولی مشتری بود!

پاکت را بیرون می آورد و سمت زن می گیرد:

- این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده ام. مال امام حسین است... تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!

سید به حاجی ملحق می شود و دور...

انگار باران چشم های زن، تمامی ندارد...

چندسال بعد...نمی دانم چندسال... حرم صاحب اصلی محفل!

سید، دست به سینه از رواق خارج می شود. زیر لب همینجور سلام می دهد و دور می شود. به در صحن که می رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می پاییده، نزدیک می آید. خم می شود و بوسه ای بر دست سید و عرض ادبی.

- زن بنده می خواهد سلامی عرض کند.

مرد که دورتر می ایستد، زن نزدیک می آید و کمی نقاب از صورتش برمی گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:

- آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت... این مرد، شوهر من است و چند روزی است که مشرف شدیم زیارت... آقا سید! من آدم شده ام!

این بار، نوبت باران چشمان سید است...



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۷/۱۷ در ساعت ۲۰:۳۸  ]

"چراغ بگیر پیداش کن"
هر هفته پنجشنبه مجلس روضه ای منزل یکی از بزرگان برگذار میشد مرد کهنسالی که بازحمت از راه دور خودش را به مجلس میرساند تکیه کلامی داشت وقتی روضه خوان بالای منبر از صفات و رفتار نیک گذشتگان یاد میکرد پیرمرد با صدای بلند میگفت "چراغ بگیر پیداش کن " منظورش این بود حالا دیگه پیدا کردن چنین افرادی آسان نیست





: