اسداله اسدی  
[ ۸۷/۷/۱۶ در ساعت ۱۱:۵۱  ]

شورانگیز.
تنها کلمه ای که می توانم درباره ی نوشته ی شما بگویم همین است. از عصری سخن می گویید که اکنون به ابدیت پیوسته، جهانی سرشار از آرامش، در روستایی دور، با همه ی کاستیهایی که شاید زندگی در آن روزگار داشته اما در غیاب همه ی آن کاستیها چیزی، حسی، در فضای آن روستا و میان مردمان شناور بود. حسی از مروت، ایمان، عشق و مهربانی و انسان بودن. جهانی که گویا بشر به سادگی در راه بزرگسالی اش آن را اینک از دست داده است.
باز هم تصویری دیگر از آن شخصیت دوست داشتنی که تأثیر ماندگارش بر روح و جان شما نشسته و اکنون کلمات و قلم شما آن را در جهان می پراکند، تلواسه ای غریب به جان آدمی می اندازد.
شادی و شادمانی همیشگی برای شما باد.



محمود  
[ ۸۷/۷/۱۶ در ساعت ۰۷:۴۸  ]

با سلام و عرض تسلیت
چند سال پیش ماموریتی به چند روستای ساوه داشتم. یکی از مشکلاتی که روستاییان بویژه در روستاههای نزدیک به شهراظهار می داشتند، دزدی و پایین بودن سطح امنیت بود. به نظر می رسد که دیگر نظام سنتی قادر به مهار ناهنجاری ها نیست.



اسماعیل  
[ ۸۷/۷/۱۵ در ساعت ۰۸:۲۲  ]

با سلام . تا این داستان را خواندم احساس نکردم زنده ام . به پایان که رسید نفس عمیقی کشیدم .انگار از ابتدا تا انتها یک نفس خوانده باشم . راستی این داستانهای ناتمام میتواند ادامه ای اموزنده تر
شیرینتر بیابد .امروز در جایگاه خودت هستی ودیروز زمان وزارت
در جایگاهی جعلی . حاصل عمرتان پر بار باد .وهجرتتان نا مستدام . به امید انکه ابادی مملکت را با چشمان خود ببینید وما داستان زیبای انرا از قلم شما بخوانیم .



Davood  
[ ۸۷/۷/۱۴ در ساعت ۱۰:۱۵  ]

Salam aghay bozorgvar, baray Amoo nabi va Haj akhoond fateheyi khandam , az shoma va hamey doostan khahesh daram ke baray madaram ye fatehe bekhanid lotfan marhoom madaram namash Batool bood
Tashakor
Davood



ماهی  
[ ۸۷/۷/۱۴ در ساعت ۰۸:۳۹  ]

سلام و سپاس
به نظرم جای حاج آخوندها توی این روزها خیلی خالیه، آدمهایی که به موقعش دست نوازش میکشند و به موقعش راهنمایی میکنند و هشدار میدهند.
خیلی از ماها وسط این معرکه گیر کردیم....



هادی  
[ ۸۷/۷/۱۴ در ساعت ۰۷:۴۲  ]

سلام
شاید ربطی به نوشتار شما نداشته باشد شاید بگویید بچه گانه است اما این اتفاق در زمان بچگیم آری زمان بچگی ولی نقشی بر سنگ شد یاد آوری این موضوع مرا چندین سال است که ناراحت می کند آن زمان جرات گفتن نبود اما حال می گویم تا شاید مرحمی بنهی .
خیلی صریح می گویم روزی در هتل لاله کلیه اصحاب ومدیران مسئول نشریات را به افطاری دعوت کردید
در قسمتی از محل افطاری برخی از بزرگان مطبوعات بودند هنگام ورودتان به سوی ایشان رفتید تا مصافحه کنید
با چه سختی ومرارت خودم را میان آنها کشاندم تا طعم دست دادن با تو را زیرکانه بچشم
اما.......
حیف که از روبه روی من رد شد با نگاهی سرد وسئوال برانگیز که این یارو کیه؟ چرا من نمی شناسمش؟ لای اینها چه می کنه ؟...اما نگفتی که همین یارو شما رو خوب میشناسه خودشو کشته تا از بین محافظان.و.... برسونه به صف مورد نظرتون
آری نگاه تو گرمای نگاه عمو نبی را نداشت تو آنروز چهار بار یک فیلم رو دیدی من در این چند سال نگاه سرد آنروزت را هزاران بار ....
*****************
ببخشید !



شیخ البریطانی  
[ ۸۷/۷/۱۴ در ساعت ۰۱:۵۱  ]

سلام
بنویس دکتر ...بیشتر بنویس...کودکیهایم را مرور میکنم با نوشته های شما...
کلام شما کلام درد است ...دردی که تا بن استخوان را میسوزاند...
من هنوز هم بعد از دههاسال انگشتان دستم و کف پاهایم پر از خاراشتر کلورهای * نیمسوخته است ...
و هنوز هم ساق پاهایم سوزش کُرته ** های شلی چله تابستان را فراموش نکرده است...
و تا ابد باقی است گردنم از تیغ خوشه های گندم زخمی است...
و هنوز هم پاهایم در سرمای جانسوز زمستانهای سیاه در اُرسیهای *** پلاستیکی میلرزند...
من هنوز هم خسته ام...

و دلم به تعداد همه ی بچه های فقیر و معصوم تاول دارد...
* مزرعه درو شده گندم
** کرت
*** کفش



مسعود  
[ ۸۷/۷/۱۴ در ساعت ۰۱:۴۵  ]

سلام دکتر عزیز؛ داستان ده پدری شما و سرنوشت آدمهای آن مانند سرنوشت همه ما با کمی تاخیر زمانی در جامعه بهم ریخته و آشفته ایران است. بلایی که تکنولوژی برای کشورهای در حال توسعه به ارمغان آورده است. عمو نبی نماینده همه انسانهایی است که سراسر نیکی است ولی آخر سر باید تاوان زشتیهای جامعه را اشتباهی از او گرفت.در ادبیات تخصص زیادی ندارم ولی قلمتان خیلی ساده و روان است شاید به سادگی داستان مرگ عمو نبی البته سادگی شخصیت آدمهای دیار شما در روانی زندگی آنها مشهود است. به نظر من لازم نیست برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران قلم سنگینی داشت. داستانهای شما بسیار دلنشین و جذاب است موفق باشید.



ه. رشیدی  
[ ۸۷/۷/۱۳ در ساعت ۲۰:۳۴  ]

شما كه هستيد اينقدر زلال آقاي دكتر؟
يادم نيست كه دكتر مهاجراني را با « نقدي بر آيات شيطاني » شناختم يا با «‌ بهمن » مي‌دانم كه با بهمن– كه چه دير آمد و زود رفت – شيفته‌تان شدم. بعد كه به نمايندگي از دولت در تشييع جنازه بازرگان آمديد ، كه آن‌زمان دانشجويي محب بازرگان بودم . بيشتر مجذوبم ساختيد . طرح تغيير قانون براي سه دوره رييس جمهوري هاشمي تكانم داد و اينك مي بينم كه بد دورانديش نبوده آقاي دكتر.
آن روز كه سيلي خورديد برايتان گريه كردم . با خطابه‌هاتان در استيضاح سربلند شدم و از مظلوميتتان چه افسوسها كه نخوردم.
يك روز چه بي‌ريا در تربيت مدرس – كه وزير هم بوديد - بر شانه دانشجويي كه نمي‌شناختيدش و در حال سيگار كشيدن بود دست زديد و گفتيد : اين چه كاريه با خودت مي كني ، بندازش اين سيگارو . و او براي هميشه انداختش
همواره مصفي بمانيد آقاي دكتر. شايد فرهنگ فراموش‌شده اين مردم فراموشكار باز هم شما را بخواهد



Safa  
[ ۸۷/۷/۱۳ در ساعت ۱۹:۳۵  ]

روح همه مردان و زنان خدا شاد ...



اردشير  
[ ۸۷/۷/۱۳ در ساعت ۱۵:۴۸  ]

سلامت باشيد و پايدار
در برنامه طعم آفتاب شركت داشتيد.... شعري را مجري به اشتباه خواند كه شما تصحيح ش كرديد
آن شعر از يادم رفت؛ اما خنده هاي شما هميشه يادم هست... به خودم ميگم نكنه پشت همه خنده ها و سكوت شما تقاص سيلي اي نهفته باشه.
آن شعر اگه يادتون بود برايم بنويسيد
در پناه خدا-يا علي



احمد جاویدان  
[ ۸۷/۷/۱۳ در ساعت ۱۵:۰۵  ]

سلام، عید سعید فطررا به جناب عالی و خانواده محترم تان تبریک عرض میکنم. نمیدانم دراین دنیای بی همزبان اگر "مکتوب" هم نمیبود چی میکردم؟ قلمت توانا، انگشتانت نویسا و زبانت در گفتن حقایق گویا باد. منتظر نوشته های بیشتر ازشما



قلم  
[ ۸۷/۷/۱۳ در ساعت ۱۴:۴۵  ]

سلام دكترجان
بسيار زيبا بود. البته در حجم كارهايتان نسبت به بستر عرضه يا همان مجراي ارتباطي شايد كه تجديدنظر بفرماييد. خوانش متن خلاقه از پشت مانيتور البته جز وقت و حوصله، تاب چشم هم مي خواهد!
باري ازين كه سرم بسيار با كار و زندگي و درس گرم شده و كمتر مي رسم مطالب زرين شما را بخوانم، عذرخواهم والعذر عند كرام الناس مقبول
شاد و آزاد باشيد



عليرضا  
[ ۸۷/۷/۱۳ در ساعت ۱۲:۳۵  ]

سلامي ديگر
حمد خداي بزرگ را که توفيق سلامي ديگر عطا نمود
خدايش بيامرزاد يکي از مشخصه هاي اين بزرگان عدم ارتزاق از بيت المال وعدم به گردن داشتن حق الناس بوده در جوار رحمت حق آمرزيده و در کنار همسر عزيزشان متنعم باشند آمين
ارادتمند وجود شريف



مهدی  
[ ۸۷/۷/۱۳ در ساعت ۱۱:۴۵  ]

سلام دکتر
معلومه این ماه رمضان برای شما خیلی خوب بوده که اینطور حرف دل می زنین.
حرفاتون به دل ما هم می شینه.
موفق باشین



حسين  
[ ۸۷/۷/۱۳ در ساعت ۱۱:۱۸  ]

سلام

خواستم عرض كنم كه بسيار زيبا مينويسيد ولي نميدانم چرا وقتي نوشته هايتان را ميخوانم فكر ميكنم (بهتر است بگويم احساس ميكنم) چيزي اين ميان گم يا كم است اما هرچه فكر كردم متوجه نشدم چيست؛ گفتم از خودتان بپرسم شايد بتوانيد كمكي كنيد.

حسين
***********************
نمی دانم. البته این علامت سئوال یا به قول شما کمی و گمشدگی می تواند معنی اش ادامه داستان در ذهن خواننده باشد.



يك دوست  
[ ۸۷/۷/۱۳ در ساعت ۱۱:۰۸  ]

نمي دانم حاج اخوند از كجا مي دانسته كه عمو نبي انگونه خواهد مرد اما كلام انرژي دارد و وقتي به زبان مي ايد شروع به حركت و تاثير مي كند بخصوص وقتي كلام از دهان انسانهائي با قدرت روحي بالاتري صادر مي شود!
به عبارت ديگر اين حاج اخوند بوده است كه شيوهء مرگ عمو نبي را تعيين كرده بود.



مهدي الف  
[ ۸۷/۷/۱۳ در ساعت ۰۶:۲۶  ]

سلام حضرت استاد عيد فطربرشما وخانواده گرامي مبارك ياشد يك سوال داشتم فايل تصويري برنامه طعم آفتابرانمي شود روي سايت بزاريد
*******************
به فایل دسترسی نداریم.





: