بیم موج  
[ ۸۷/۶/۹ در ساعت ۰۰:۰۳  ]

سلام آقای دکتر. ماه خدا در راه است ! ماه مبارک چون نردبان است اما نه برای پایین آمدن . نردبانی تا خدا . بیاییم توشه برگیریم از سحرها و لذت شب زنده داری ها. دعای ابو حمزه ی ثمالی که در هنگام سحر خواندنش چون قدح می آدم را مست خدا می کند ! نکند شب و روز سپری شوند ما همان باشیم که بودیم !!



پري غلامي  
[ ۸۷/۶/۸ در ساعت ۲۳:۳۴  ]

استاد عزيز با سلام
خواهشمندم به مبحث ني و ني نامه ي مثنوي نيز بيشتر بپردازيد
با سپاس فراوان



سایه  
[ ۸۷/۶/۶ در ساعت ۰۵:۳۳  ]

حيف است به دريا رسيدن و از دريا به آبی يا سبويی قانع شدن. آخر از دريا گوهرها وصد هزار چيزهای مقوم برند. از دريا آب بردن چه قدر دارد، و عاقلان از آن چه فخر دارند و چه کرده باشند؟ بلکه عالم کفی است. اين دريای آب خود علمهای اولياست؛ گوهر خود کجاست؟ اين عالم کفی پر خاشاک است، اما از گردش آن موجها و مناسبت جوشش دريا و جنبيدن موجها آن کف خوبی می گيرد که: زين للناس حب الشهوات من نساء والبنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة و الخيل المسومة و الانعام و الحرث ذلک متاع الحيوة الدنيا.
پس چون "زين" فرمود، او خوب نباشد، بلکه خوبی درو عاريت باشد و از جای دگر باشد. قلب زراندود است، يعنی اين دنيا که کفک است قلب است و بی قيمت است؛ ما زراندودش کرده ايم که: زين اللناس. (ص 9) فیه ما فیه:




امیر - الف  
[ ۸۷/۶/۴ در ساعت ۲۳:۵۷  ]

سلام آقای دکتر
انشاالله که خوب باشید، با وجود ارادت قلبی که به حضرتعالی دارم اما شایسته نبود این موارد در مورد شخضیت فرزانه ای چون بدیع الزمان گفته شود، ما با کتاب های ایشان زندگی کرده ایم.
درود بر شما و روح ایشان باد.



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۶/۴ در ساعت ۱۳:۳۱  ]

مولانا در ماه رمضان وضیافت الله چه میبیند که از آن به مائده جان تعبیر میکند؟
آمده ماه صیام سنجق سلطان رسید
دست بدار از طعام مائده جان رسید

جان زقطعیت برست، دست طبیعت ببست
قلب ضلالت شكست، لشكر ایمان رسید

و در جای دیگر میگوید

روزه چو قربان ماست زندگی جان ماست
تن همه قربان كنیم جان چوبه مهمان رسید

صبر چو ماهی است خوش، حكمت بارد ازو
زانكه چنین ماه صبر بود كه قرآن رسید

اوروزه را شراب خود می داند و رمضان را ماه عشرت:

آمد قدح روزه، بشكست قدح ها را
تا منكر این عشرت، بی باده طرب بیند

ماه رمضان آمد، آن بند دهان آمد
زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند



مریم  
[ ۸۷/۶/۴ در ساعت ۰۰:۱۸  ]

سلام آقای دکتر وقت به خیر در جامعه اسلامی ما قرآن بیش از هر زمان دیگری مهجور است. نسل ما با جاذبه ها و کلام دلنشین آن بیگانه است. به عنوان کسی که در عنفوان جوانی تصمیم گرفتم قرآن بخوانم نه برای ثواب و ختم در ماه مبارک رمضان و نه برای اموات. بخوانم تا بدانم که چگونه باشم و نیز 24 سال زندگی بدون قرآن را جبران کنم. متاسفانه با تفاسیر موجود مانند نمونه و المیزان مشکل دارم و احساس می کنم زبان هم را نمی فهمیم! شما چه کتابی را به عنوان مفسر قرآن به جز نهج البلاغه پیشنهاد می کنید؟



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۶/۳ در ساعت ۱۹:۰۴  ]

مولانا بر پشت مثنوي نوشته كه : مثنوي را جهت آن نگفته ام كه حمائل كنند و تكرار كنند بلكه تا زير پا نهند و بالاي آسمان روند( امروز قرآن در میان مسلمانان به این سرنوشت مبتلا شده ) كه مثنوي نردبان معراج حقايق است نه آنكه نردبان را بگردن گيري و شهر به شهر گردي ، چه هرگز بر بام مقصود نروي و بمراد دل نرسي كه :

نردبان آسمان است اين كلام .. هر كه از اين بر رود آيد ببام
ني ببام چرخ كو اخضر بود .. بل ببام كز فلك برتر بود
بام گردون را از او آيد نوا .. گردشش باشد هميشه زان هوا



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۶/۳ در ساعت ۱۸:۴۳  ]

آخرین غزل مولانا

مناقب العارفين افلاكي این حکایت را ازچلبي حسام الدين نقل کرده كه او گفته كه روز آخر بر سربالين او نشسته بودم و اوکه بر من تكيه كرده بود گفت تشتي پر آب كنيد و بياوريد هردو پاي خود را در آنجا كرده دم به دم از آن آب بر سينه مينهاد و بر پيشاني ميماليد و ميگفت:

دوست يك جام پر از زهر بر آورد به پيش
زهر چون از كف او بود به شادي خورديم

به درون بر فلكيم و به بدن زير زمين
به صفت زنده شديم گر چه به صورت مرديم

و باز از آن آب بر پيشاني و سينه ميماليد هم چنين در اين حالت بوديم كه گويندگان در آمدند و اين رباعي را آغاز كردند:

دل از تو گمان بد برد دور ازتو
آن نيز زضعف خود برد دور ازتو

تلخي به دهان هر دل صفرايي
خود بر تو شكر حسد برد دور از تو

و تمامي یاران يگريستند و فرياد ها ميكردند و در این میان سلطان ولد از خدمت بي حد و زحمت بسيار و بي خوابي بغايت ضعيف شده بود دائم نعره ها ميزد و جامه ها را پاره ميكرد و نوحه ها منينمود واصلا نميقنو د همان شب حضرت مولانا به فرزندش گفت كه بهاء الدين من خوشم برو سري نه و قدري بياساي چون ولد سر نهاد و روانه شد اين غزل را گفت و چلبي مينوشت و اشكهاي خونين ميريخت

رو سر بنه به بالين تنها را رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن

از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

مايي و آب ديده در كنج غم خزيده
بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن

خيره كشيست ما را دارد دلي چو خارا
بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن

برشا خوبرويان واجب وفا نباشد
اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

درديست غير مردن كانرا دوا نباشد
پس من چگونه گويم كين درد رادواكن

در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم
با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن

گر ا‍‍ژدهاست بر ره عشقيست چون زمرد
از برق اين زمرد هين دفع اژدها كن

بس كن كه بي خدم من من ور تو هنرفزايي
تاريخ بو علي گو تنبيه بو علا كن



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۶/۳ در ساعت ۱۸:۰۴  ]

لقمه راز

میدانید مولوی آن نگاه دیگر را از کجا آورده است؟

او خود در چند بیتی که در ماه رمضان میشنوید پاسخ این پرسش را داده است:
اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد
كـو خـورنده‌ي لــقمـه هاي راز شـــد
لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب
گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني
طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

در نماز و روزه تنها اجتناب از خوردن و آشامیدن آدمی را به جایی نمیرساند

هست گربه روزه دار اندر صیام
خفته کرده خویش بهر صید خام

باید خورنده لقمه های راز شد



سینا  
[ ۸۷/۶/۳ در ساعت ۱۶:۴۳  ]

جناب مهاجرانی درس زیبایی بود.
شاید این نوع نگاه مکاشفه ای در ظرف هر فردی یا انسانی بگنجد اما جواب پرسش شما که چرا مولوی و امثال او به چنین نوع نگاهی دست یافته اند را بتوان در شعر سهراب جست. هیچ نوع راه پیچیده ای وجود ندارد! به سادگی چشمها را باید شست جور دیگر باید دید.
توی رشته من هم یک مهندس خوب مهندسی که خوب نگا ه کنه (درک کنه)! که من هنوز خیلی دورم از اون بینایی.



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۶/۳ در ساعت ۱۳:۵۶  ]

در زمان مولانا شخصی به نام سراج الدين قونيوي صاحب صدر و بزرگ وقت بوده، اما با مولوی میانه خوبی نداشته است پيش وي تقرير کردند که مولانا گفته است که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؛ چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بي حرمتي کند. يکي را از نزديکان خود که دانشمند بزرگ بود فرستاد که بر سر جمعي از مولانا بپرس که تو چنين گــفـته اي؟ اگر اقرار کند او را دشنام بسيار بده و برنجان. آن کس بيامد و بر مولانا سؤال کرد که شما چنين گفته ايد که من با هفتاد و سه مذهب يکي ام؟! گفت: گفته ام. آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد، مولانا بخنديد و گفت: با اين نيز که تو مي گويي هم يکي ام



دشتی آبادانی  
[ ۸۷/۶/۳ در ساعت ۱۳:۵۳  ]

ميگويند روزي اتابک ابي بکر بن سعد زنگي از سعدي پرسيد: بهترين و عالي ترين غزل زبان فارسي کدام است؟
سعدي در جواب يکي از غزلهاي جلال الدين محمد بلخي (مولوي) را ميخواند که مطلعش اين است:
هر نفس آواز عشق ميرسد از چپ و راست
ما بفلک ميرويم عزم تماشا کراست



كلاس اولي  
[ ۸۷/۶/۳ در ساعت ۱۲:۵۸  ]

هر وقت مثنوي و داستان هاي پر نكته و آموزنده اش را مي خوانم اين احساس را پيدا مي كنم كه مولوي اينه ي زمان بود و ديدي داشت به وسعت زمان گوئي تا قرن ها بعد از خود را مي ديد داستان به زندان افتادن ذوالنون مصري داستان منازعت چهار كس بر انگور داستان پيل در تاريكي همه و همه نمودار اين واقعيت است كه مولانا ديدي به وسعت و گستردگي زمان داشت و اين كتاب كتابي است كه به تعبير شهريار كتاب خلقت است آنجا كه گفت:
چون كتاب خلقت است اين مثنوي
كهنگي در دم در او يابد نوئي
هر سخن صد نقش بازي مي كند
هر ورق صد صحنه سازي مي كند
هر سخن چندين خبر از مبتداست
باز خود مبداي چندين منتهاست
چون سخن هم مبتدا شد هم خبر
يك جهان مفهوم مي گردد به بر
در ني خلقت خدا تا در دميد
نيز ني نالان تر از ملا كه ديد
يا رب اين ني زن چه دلكش مي زند
ني زدن گفتند؟! آتش مي زند
آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
براي فهم نگاه مولانا به دين و دنيا بايد آن آتش را در دل داشت و به قول كسرائي قامت بلند تمناي درخت داشتن لازم است
اما اگر ذهن و انديشه از اين واقعيت بي بهره باشد به مثابه همان درختي خواهد شد كه اخوان ثالث توصيف كرده آنجا كه گفت:
اي درختان عقيم ريشه تان در خاك هاي هرزگي مستور
هيچ جوانه ارجندي از شاخه هاتان رست نتواند
اي گروه برگ چركين تار چركين پود
يادگار سال هاي خشك گرد آلود
هيچ باراني شما را شست نتواند





: